۲۰ خرداد ۱۴۰۳
با تو از شادی و بی تو همهش از غم گفتم
۱۰ خرداد ۱۴۰۳
به شعر نیاز دارم. میتونی یه چیزی بخونی؟
آیا ممکنه آدم بخاطر ضعیف شدن حافظهاش یادش بره که اضطرابش بخاطر چیه؟
۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۳
هنو(ز) جوینتهامون تپله عین بانو هایده*
وقتی یکی یه جا نشسته و داره مشروب میخوره بهش میگن پا شو یکم راه برو میفهمی چقدر مستی. همونطور هم وقتی مدت زیادی تو خلوت خودت هستی و با کسی در تعامل نیستی نمیفهمی چه تغییراتی کردی. چند وقت پیش سر کار یکی از همکارهام به اسپیکر وصل شد و ابی گذاشت و من فهمیدم چقدر از ابی و گوگوش و هایده و معین و کلا خوانندههای پاپ ایرانی متنفر شدهام. نمیتونم حتی یه لحظه هم دیگه بهشون گوش بدم. راستش خیلی هم بهش فکر نکردم که چرا بدم میاد. خلاصه امروز داشتم از پایین چهارراه ولیعصر میرفتم به سمت چهارراه، تو پیادهرو یه دستفروشی بود که همیشه با اسپیکر هایده میذاره و دیدم این دومین یا سومین باره که از جلوش رد میشم و آهنگ آشتی و دقیقا اونجاش که میگه «مث من برات یه عاشق پیدا نمیشه» پخش میشه. بعد فکر کردم چقدر اینجاش رو جادویی میخونه. با موبایل آهنگش رو پلی کردم که باز اونجا رو بشنوم. خلاصه دیدم تا انقلاب رفتم و برگشتم این آهنگ روی تکراره و من همینطور غمگین و غمگینتر شدم و حتی گریهام گرفت. بعد فکر کردم چقدر تنهام. بعد فکر کردم این آهنگه برام احساس تنهایی رو «ایجاد» کرد. من اصلا مدتهاست مسالهام تنهایی نیست و آخرین چیزیه که بهش فکر میکنم. گفتم باز رودست خوردم. بخاطر همینه از این آهنگها بدم اومده. برگشتم سر همون رپهایی که گوش میدادم که یا معلوم نیست چی میگن یا همهش میگن ما خفنیم ما پولداریم شما تخم ما نیستید. کلا البته من با احساسات بد شدهام. هر چی بیمعنی تر، جالبتر.
*عنوان از آهنگ «هایده» از کچی بیتز و سجاد شاهی
۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳
گزارش آب و هوا (هوا بیشتر، آب کمتر)
شاید تنها چیزی که در مورد خودم دوست دارم اینه که خیلی نسبت به گذشته تغییر کردهام و همچنان دارم تغییر میکنم. یعنی دو حس متضاد دارم: اینکه احساس میکنم دارم میرسم، مثل یه میوهی رسیده، و دومی اینکه هنوز دارم تغییر میکنم. گاهی با آدمهای غایب، با کسانی که تو زندگی شناختهام و دیگه نمیبینمشون، خیالی حرف میزنم که: بیا ببین چقدر فرق کردهام. فرقی نمیکنه چه اونی که ازم بدش میاومده چه اونی که خوشش میاومده ممکنه دلیلش برای بد اومدن یا خوش اومدن از بین رفته باشه. اصلا قسمت جالب زندگی برای من همین دیدن «سرنوشت» آدمهاست. این حرفی که خیلی تکرار میشه که آدمها عوض نمیشن رو درک میکنم چون واقعا خیلیها هستن که بیست سال به بیست سال هم ببینیشون تغییری نکردهان مگه اینکه زندگی یه بلایی سرشون آورده باشه. کسیشون مرده باشه، مریضی خاصی گرفته باشن، مهاجرت کرده باشن یا همچین چیزهایی. یعنی منشأ تغییر داخل خودشون نبوده. ولی کسانی هم هستن که اساسا بیقرارند. مدام میرن در مسیر باد قرار میگیرن. سخته ولی جالبه. یه حماقتی هم تو این کار هست. تن دادن به این همه تغییر. ولی خب جالبه. به قول اون دیالوگ «بیپولی»: احمق باش احمق! احمق باشی جالبتری.
من اغلب لای در رو برای بقیه باز میذارم. که اگه الان مشکل داریم یا من ازشون خوشم نمیآد شاید تو یه دورهای از زندگیشون برام جالب باشن. شاید هم چون دوست دارم کسی در رو کامل روی من نبنده. یعنی اصلا بخشی از تغییر بخاطر اینه که لای دری برای تو بازه. کسی نگاهت میکنه یا دوست داری کسی که قبولش داری نگاهت کنه.
من اغلب سابقههای خودم رو از روی اینترنت پاک نمیکنم. ممکنه چیزی گفته باشم و بخاطر اینکه بد گفتم پاکش کرده باشم یا بخاطر احساس ناامنی، ولی بخاطر اشتباه کردن چیزی رو پاک نمیکنم. ولی میدونم که خیلی محافظهکارتر شدهام. البته محافظهکاری هم نیست، کسی به حرفم گوش نمیده! ولی به هر حال من از نفرتم نسبت به خودم نیرو میگیرم و باعث حرکتم میشه. باعث میشه تغییر کنم!
پن: دیگه هر چی مینویسم بیسروته میشه. به قول شهریار «شعر میگم نمیتونم بنویسم»
۲۱ فروردین ۱۴۰۳
دنبال کون بزرگ تو این دنیای کوچیکیم
چند روز پیش به رئیسم واضح گفتم ببین این کار که به درد من نمیخوره، تمام روزم رو هم میگیره در نتیجه من شبها احساس میکنم هیچ کاری برای خودم نمیکنم و این باعث میشه فرداش عصبانی بیام سر کار. گفتم من باید کتاب بخونم باید فیلم ببینم وگرنه چه فایدهای داره؟ شبیه هامون که به دکتر سماواتی توضیح میداد چقدر زندگیش تخمیه. گفت درک میکنم. بعد قرار شد چند روزی سر کار نیام تا خودم رو بازسازی کنم. ساعات کارم هم کم بشه.
فرداش از کلانا یه کلاب گرفتم با مترو رفتم بهشت زهرا. خط کهریزک خوبیاش اینه که از قبل از ترمینال جنوب قطار بجز وقتی وارد ایستگاه میشه بقیهاش رو روی سطح زمین حرکت میکنه و نور آفتاب داخل قطار میافته. خیلی هوا گرم بود. جیپیاس درست کار نمیکرد و تو بهشت زهرا گم شدم. دیگه با بدختی خودم رو رسوندم به قطعه هنرمندان. با تهموندهی بطری آب، قبر مهرجویی رو شستم. احساس خاصی هم نداشتم. یه قبر اونورتر گلپا بود و یه جوانکی سر قبرش نشسته بود و با موبایلش گلپا گذاشته بود. از دور صدای یه مراسمی میاومد. اول فکر کردم مراسم محمدرضا داوودنژاده چون هر کی میرسید سراغ قبر اونو میگرفت. ظاهرا همون صبح دفنش کرده بودند. صدای مراسم یکم عجیب بود. یکییکی آدمها میرفتند پشت میکروفون آوازهای قدیمی میخوندند. «از خونهتون بیاید بیرون آی آدمای خوشبخت ... منو تماشا بکنید به من میگن سیهبخت ... آرزوهام یکی یکی تو دشت سینه مردند...» رفتم نزدیک دیدم برای فردین سالگرد گرفتند و یه سری پیرمرد به قول رامیننیکو "طرح ساواکی" و یه سری کلاهمخملی جمع شدند. بین هر دو نفری که میکروفون رو میگرفت هم یکی داد میزد «اینا همه دروغ میگن هیچکدوم فردین رو ندیدن.»
راه افتادم به سمت خیابونهای خالی بهشت زهرا که غذام رو بخورم. خیلی احساس خوبی داشتم. در واقع به اندازهی تهران آدم دورم بود ولی خوشبختانه همگی ساکت. رسیدم به یه ماشینی که رانندهاش که پیرمردی بود داشت سوارش میشد. یه پاش تو ماشین بود که یه پیرمرد دیگه خفتش کرده بود که باش حرف بزنه. هیچکس دیگه جز من و اون دو نفر اون اطراف نبود. اونی که خفت کرده بود به پیرمرده گفت «موهامون سفید شده دیگه. چی میگفت؟ موی سپیدو توی آینه دیدم ...» پیرمرده که تا اونجا اخم کرده بود اخمش باز شد گفت گلپا میخوند. بعد با آواز بلند جفتششون خوندند که «موی سپیدو توی آینه دیدم ... آهی بلند از ته دل کشیدم ...» فکر کردم الانه که مهرجویی از لای قبرها بیرون بیاد و کات بده.
یهذره جلوتر دیدم همه چی برام آشناست. خیلی عجیب بود که همه چیز رو به یاد میآوردم چون آخرین باری که اونجا بودم بین سال 67 تا 70 بوده. قبل از اینکه بریم اهواز. اونجا قبر پسرخالهام بود که سال آخر جنگ شهید شده بود. هماسم من هم بود و برای همین خیلی از کل ماجرای شهادتش و قبرش و اینا خوشم اومده بود. رفتم قبرش رو پیدا کردم. همون قبر قدیمی بود. دراز کشیدم روی قبرش، اسمم پشت سرم نوشته شده بود.
تو راه برگشت به مترو زیرهی کفشم از وسط جر خورد. وسط اون بیابونی. رویه کفشم هم داشت از زیره جدا میشد. با قدمهای ژاپنی خودم رو به مترو رسوندم. کفشه رو دو سال نشده که خریده بودم. خودم رو به اولین کفشتخمیفروشی رسوندم و یه کفش تخمی خریدم. خیلی زورم اومد که در حالت امرجنسی کفش خریدم اونم کفش تخمی. فرداش رفتم سر کار به رئیسم گفتم من پنجشنبهجمعهها هم سر کار میام. ساعت کار هم همون قبلی.
* عنوان از آهنگ «دنبال پولیم» از امین تیجی، پوریا ادرویت و کچیبیتز
۲۲ اسفند ۱۴۰۲
محتاج پول، مشتاق مرگ
صابکارم خواسته بود بجای ده ساعت، یازده ساعت در روز سر کار باشم. خواستم بگم نمیخوام این همه سر کار باشم ولی گفتم یکم ملایمترش کنم بگم نمیتونم این همه ساعت کار یدی بکنم. بعد فکر کردم خب واقعا میتونم و بدم هم نمیآد که یه ساعت بیشتر خونه نباشم ولی مساله این بود که نمیخواستم تمام روزم بره برای کاری که به من مربوط نیست. از یه مقدار ساعت بیشتر تنها نباشم دیوونه و وحشی میشم. آخرش براش نوشتم برای یازده ساعت در روز کار کردن پیرم. یه ایموجی خنده هم گذاشتم.
قبلا هم تو رابطههام همین مشکل رو داشتم که بیشتر از یه زمانی نمیتونستم با کسی وقت بگذرونم حتی اگه آدم صددرصد دلخواهی هم برام میبود. چه دعواها که سر همین نداشتهم با آدمهای مختلف. الان حتی فکر میکنم چطور آدمها تو یه خونه با هم زندگی میکنن؟ یا روی یه تخت میخوابن؟ همین رئیسم چند وقت پیش در تلاشی احمقانه داشت سعی میکرد بگه چرا یه کاری نمیکنی تنها نباشی. گفتم مشکل من اینه که چرا به حد کافی تنها نیستم.
با امروز دو بار شده که از کار که میام بیرون یه پسری رو میبینم که پونزده شونزده سال پیش با هم همکار بودیم و همسن هم بودیم و خیلی هم با هم شوخی داشتیم. پسر خنگی بود. خنگ واقعی. هر دو بار از جلوی هم رد شدیم و به هم نگاه کردیم و به روی هم نیاوردیم که همدیگه رو میشناسیم. حالا من هیچی، از اون خنگ بعید بود عقلش برسه سلام و علیک نکنه. بعد از شونزده سال ازش خوشم اومد. سر کلاس جمعه صبحها هم یه پسره هست که از آمریکا تو کلاس شرکت میکنه و اون هم همون سالها تو همون شرکت همکارم بود. خوشبختانه این یکی هم به روی خودش نمیاره که منو میشناسه. یا همه عاقل شدهان یا همه از من بدشون میآد. اولی احتمالش بیشتره!
اسکار امسال چیز خاصی نداشت ولی باز من باش گریه کردم. چمه واقعا؟ جان سینا که لخت اومد روی صحنه گفتم بابا تو دیگه چقدر دلگندهای مرد. من سکس نمیکنم که لخت نشم. فیلمهای امسال خیلی خوب بودند و من همهشون رو با دیدن روی لپتاپ حروم کردم. دوستهای خارجنشینم هم که یا سینما نمیرن یا براشون هیچ چیز ویژهای نیست. (یکیشون که موقع دیدن dune 2 خوابش برده). خدایا چرا همه احمقان و من پول ندارم؟
۱۵ اسفند ۱۴۰۲
از وقتی مهرجویی دیگه نیست
صبح از در خونه که بیرون رفتم با خودم گفتم «زنی که میخواهد داستان بنویسد باید پول داشته باشد و اتاقی از آن خود.» خواستم برگردم و کتابش رو از خونه بردارم ولی دیدم دیرم میشه. از فیدیبو کتاب رو خریدم و دیدم امکانی به فیدیبو اضافه شده که کتاب رو بصورت صوتی برات میخونه. فعلا تکنولوژی تبدیل متن به صدای فارسی ناقص و پرغلطه ولی به نظرم همین بهترین مدل کتاب صوتیه (بجز صدای بهروز رضوی که همیشه اولویته). اینکه یه صدای غیرآدمیزادی (از آن کثافت همان یک نسخه کافی است)، متن رو پرغلط و با اعرابهای اشتباه بخونه باعث میشه یهسره حواست به چیزی که میشنوی باشه و دچار حواسپرتی نشی.
موقع ناهار حرف اینستاگرام بود که هر کس چقدر در روز وقت برای اینستاگرام میذاره. همکار هجدهسالهام گفت من یه موقعی بود اینستاگرام بم میگفت در روز پونزده ساعت تا هجده ساعت تو اینستاگرام بودهم. ما حیرتزده نگاهش کردیم که مگه میشه؟ گفت الان دیگه اینجوری نیستم. جملهی بعدیاش بیربط و شگفتانگیز بود. گفت: «اینی که الان زنده است کدومه؟ خمینیه یا خامنهای؟ این آقاهه گفته ...» من که کلا سر کار حرف نمیزنم بلند گفتم پشمام! همه خندیدند. درجا عاشق دختره شدم. واقعا خوشبختترین آدمی که تو این مملکت دیدهام همین دخترهاس. خمینی رو از خامنهای نمیتونه تشخیص بده. چه باسعادتی عزیزم.
دختره در ادامه داشت میگفت سال 2019 یه مارمولک خریده چهار میلیون (چرا به میلادی میگفت؟) بعد تو خونه گم شده و بعد سرما خورده و مرده. عکس مارمولکه رو نشونمون داد. یکم خوشآبورنگتر از مارمولکهای معمولی بود. گفت بیست سانت بوده. بلافاصله یاد مارمولکهای خونهی بچگی اهواز افتادم. اونها هم بیست سانت یا بیشتر بودند. ما اون مارمولکها رو نمیکشتیم. یعنی معلوم بود که کشتن اون موجودات گنده چه صحنهای ایجاد میکنه. اون خونهی اهواز رو اگه تو فیلمی رئالیستی بازسازیاش کنی ژانر وحشت میشه.
دوباره دختره تو موبایلش ویدئوی سگش رو نشون داد که تو فیزیوتراپی داشت تو آب راه میرفت. میگفت تو راه برگشت از دیزین دیده داره لنگ میزنه آوردهاش خونه و برده خوبش کنه. میگفت همه میگن سگه وحشیه ولی به نظر خودش خیلی هم خوبه. یاد اون اپیزود سریال بسکتز افتادم که دختره یه کایوتی آورده بود خونه و اونم خونه رو نابود کرده بود و پسره به دختره میگه اینو چرا آوردی خونه؟ دختره میگه تو جاده ددیمش فکر کردم گم شده آوردمش خونه و پسره میگه «اینا مثل پشههان، اینا گمشده به دنیا میان.»
مادربزرگم تمام عمر خونهی ما زندگی کرد و همهش ناراحت بود که چرا خونه نداره. خانواده هم میگفتن خونه میخوای چکار؟ که تنها بمونی؟ اینجا ما ازت نگهداری میکنیم. انقدر ناله کرد تا یه سال قبل از مرگش بچههاش براش یه زیرزمین داغون تو شابدولعظیم کرایه کردند با یه پرستار. هر روز زنگ میزد که پرستاره میخواد بکشدش. آخر هم از همون خونه رفت بیمارستان و بعد قبرستون. فکر کنم اقبالش رو برای من به ارث گذاشته.
۱۰ مهر ۱۴۰۲
همیشه وقتی باد میاد ناراحتم که چرا باد نیستم
ظاهرا سیما بچهی جدید زاییده. میشه دو بچه از دو شوهر. بچه که بودیم عموم بم گفته بود اگه بتونی کاری کنی سیما ریاضی نیافته یه جایزه پیش من داری. عموم در زندگی فقط پول میفهمه. هیچ کمکی به ریاضی سیما نتونستم بکنم هیچ جایزهای هم نصیبم نشد.
دوستم یه تراپیست بم معرفی کرده بود. دکتره خارج بود و میگفتند دکتر خوبیه. بهم گفته بود گوگلمیت نصب کنم. گفتم گوشیام قدیمیه چیز جدیدی روش نصب نمیشه. گفت روی لپتاپ چی؟ گفتم لپتاپم خراب شده نمیتونم ببرمش بیرون. بعد فکر کردم اصلا من چجوری باید با این دکتره حرف بزنم؟ تو خونه که نمیتونم، تو خیابون راه برم یا برم تو کافه؟ بعد اگه گریهام گرفت چکار کنم؟ یا اگه جایی خلوت پیدا نکردم؟ این شد که به دکتره گفتم من نمیتونم جلسات رو شرکت کنم. راستش دلیلی اصلی این بود که من با بدبختی با بزرگترین سنگهایی که تو زندگی شناختم تونستهام جلوی آتشفشانم رو بگیرم. باید مطمئن باشم که وقتی سرش رو باز میکنم برای دلیلی خوبی این کار رو میکنم. و راستترش مشکل من رو حرف حل نمیکنه. یا پول زیاد یا مرگ. شاید ادعای مسخرهای باشه ولی من سالمم. من اگر شرایطم این نبود خیلی هم جالب و قشنگ بودم. همین الان هم قدر حتی یه لکه نور روی دیوار رو هم میدونم.
نه کامل ولی خیلی لاغرتر شدم. دلم میخواد برم به اونایی که هر بار منو میدیدند میگفتند چقدر چاق شدی بگم خب الان لاغر شدم. برنامه چیه؟
داداشم دیگه پیش دکترش نمیره و این من رو میترسونه. بار آخر ظاهرا دکتره بش گفته اگه دفعه بعد که اومدی دوستدختر نداشته باشی دیگه من قبولت نمیکنم. این هم گفته من مذهبیام دوستدختر نمیگیرم. این شده که قطع همکاری کردهان. تازگی از تلفنهای مادرم فهمیدم این دوره همزمان شده بوده با چند ماه پیش که یکی از فامیلهای دور ما که یه پسر جوانی بود اومده بود خونه ما. قرار بود یکی دو روز بمونه چندین هفته مونده بود. من داشتم دیوانه میشدم. مادرم خونه رو کاروانسرا کرده. هر کی دلش بخواد میتونه بیاد اینجا مدتها بمونه. این پسره هم همین مریضی داداشم رو داشت اونم در اوجش. یهسره باید مراقب میبودیم که نره تو آشپزخونه با کارد خودش رو بزنه. مادرش خونه راهش نمیداد. اولش مادرم میگفت چه مادر سنگدلی بعد که من اعتراض کرده بودم که این خونه شصت متری مگه چند تا دیوونه میتونه پذیرش کنه، به پسره گفته بود باید بری. پسره هم رفته بود و مقاومت مادره باعث شده بوده که این حالش بهتر شه چون مادره میگفته این مریض نیست اگه بهش بیتوجهی کنی مجبور میشه درست رفتار کنه. بعد هم که ماجرای قطع همکاری برادرم با دکترش پیش اومده مادرم پیش خودش گفته این پسر رو خدا فرستاد خونه ما که به من بگه مداوا دیگه بسه. باید داروها رو قطع کرد تا داداشم مجبور شه درست زندگی کنه. نمیدونم بین من و مادر و برادرم در دیوانگی کی مدال طلا کی نقره و کی برنز میگیره. حدسم قهرمانی مادرمه.
فصل سوم سریال اوزارک رو که میدیدم با ورود شخصیت بن تمام خاطرات برادرم زنده شد. حتما کسی که داستانش رو نوشته یکی رو از نزدیکانش داشته که مثل بن بوده. اون معذرتخواهیهای زیادش از دیگران، اون گریههای بیاراده. و چیزی که شاید هیچکس درکش نکنه اینکه نزدیکترین کسات به مرگت راضی بشه که فقط این کابوس تموم بشه. خیلی باش گریه کردم.
حرف زدنم خیلی بده. اغلب آدمها درست نمیشنون من چی میگم. میگم 2 میشنون 9، میگم 5 میشنون 8. گاهی هم کلمهها یادم میره. تو خواب به دختره که ازش خوشم میاومد گفتم تو بین کسانی که میشناختم بزرگترین چیز بودی. اومدم بجای «چیز» کلمهاش رو بگم که دیدم داره گریه میکنه. وسط گریه گفت چرا این چیزها رو به آدم نمیگید؟ فهمیدم فقط نیاز داشته یه نفرازش تعریف کنه وگرنه من فقط گفته بودم «چیز».
۲۴ شهریور ۱۴۰۲
وقتی حرف نمیزنم همه بیمعنیاند، وقتی حرف میزنم منم بیمعنیام.
این روزها برای اولین بار خودم رو «سالها مهاجرتکرده» تصور میکنم و پشیمونی بزرگی رو حس میکنم طوری که بلند بلند کلماتی رو میگم که حواسم رو پرت کنه. دیروز تو ایستگاه اتوبوس یه چیزی کشف کردم. اینکه تنها راه اینکه یه نفر به خوشبختی خودش پی ببره اینه که دقیقا همون موقع یه نفر بش بگه کاش جای اون بود. مثلا تو کیش باشی و یه نفر توییت کنه کاش کیش بودم. ولی مطمئن هم نیستم که اگه یه آدم «سالها مهاجرتکرده» بودم الان فکر میکردم که اگه ایران مونده بودم بهتر بود یا نه. آدم که دو بار زندگی نمیکنه. یه سالهایی خیلی تلاش کردم برم بیرون از ایران سینما بخونم. یعنی تو ایران دانشگاه نرفتم چون فکر کردم من دیگه حاضر نیستم زیردست این جماعت باشم. اگر کیفیتی داشتند شاید میشد حقارتش رو تحمل کرد. هر چی سعی کردم نتونستم برم. سر کار میرفتم و هیچوقت نمیتونستم با پول کارمندی مهاجرت کنم. چندین بار تا نزدیکیاش رفتم ولی هر بار نشد. از طرفی فکر میکردم هیچ نویسنده و آرتیست ایرانی نبوده که مهاجرت کنه و از بین نرفته باشه. خیلی باسوادترها و نابغهترها رفتهاند و تبدیل به آدمهایی معمولی و بیخود شدهاند. فکر میکردم میرم درس میخونم برمیگردم، مثل مهرجویی. هر بار هم یه اتفاقی میافتاد که امیدوار میشدم رفتن جمهوری اسلامی رو به چشم ببینم. ولی باید نشانهها رو میدیدم. هر دو باری که انفرادی بودم با فاصله هشت سال هر بار تنها حسرتم این بود که زندگی نکردم. دنیا رو ندیدم. چسبیدم به مسئولیت خونه و این خانوادهی سمی. چسبیدم به تصور آزاد شدن تو ایران. باید رفته بودم. نه زندان میفهمیدم چیه نه خانواده نه این مملکت وحشتناک.
انفرادی از آینه بیشتر تو رو با خودت مواجه میکنه. و من هر بار به این رسیده بودم که باید از زندان که رفتم از زندان بعدی هم برم ولی نرفتم. مثل حرفهایی که موقع استیصال آدم به خودش میزنه و بعدش عمل نمیکنه. نرفتم چون میدونستم نمیتونم. دیگه عمر هر بدی داشته باشه اینو داره که میفهمی برای چی باید زور بزنی و دنبال کدوم اتوبوس بدویی ممکنه بش برسی.
باید مثل این وطنپرستها که وصیت میکنن که بعد از مرگ بدنشون تو ایران دفن بشه وصیت کنم بعد از مرگ بدنم رو بسوزونید، خاکسترش رو فوت کنید از مرز رد شه.
۱۸ شهریور ۱۴۰۲
یعنی اگه به من بود
من اگه انتخابی داشته باشم برای زندگیم اینه که تنها زندگی کنم. یعنی به نظرم شکل درست زندگی همینه. نه اینکه با کسی ارتباطی نداشته باشی یا رابطهای، اینهاش مهم نیست، مهم اینه که باید خودت تو یه خونه تنها زندگی کنی. میخوای با کسی حرف بزنی یا با کسی بخوابی یا مهمونی بگیری یا هر چی، ولی کس دیگهای نباید اونجایی که تو هستی زندگی کنه. به هر حال اون اولش انسان برای محافظت از خودش یا برای بدست آوردن آذوقه مجبور بود جمعی زندگی کنه و به این زندگی عادت کرده ولی الان دیگه نیازی نیست. نه تنها نیازی نیست بلکه آدم عاقل باید از صبح تا شب تو کون کسی بودن اجتناب کنه. برای من که جالبه که چند هزار سال تکامل به تنهایی برسه. تنهایی اگه زیاد باشه دیگه اسمش تنهایی یا انزوا نیست. اسمش هیچی نیست. مگه به یه آباژور میگن آباژور تنها؟ فقط میگن آباژور.