۲۲ تیر ۱۴۰۳

امشب یا امروز صبح، یعنی سر کلاسی که به وقت آمریکای شمالی هشت شب و به وقت من سه و نیم صبح برگزار میشه، (بله ز گهواره تا گور، حتی نیمه‌شب، دانش بجوی)، کنار دفترم نوشتم «چقدر قبلا آدم نرم‌تری بودم» و بخاطر آدم‌هایی بود که سر کلاس حرف می‌زدند و در آینه‌ی اون‌ها خودِ چند سال پیشم رو می‌دیدم که مثل اون‌ها شفاف‌تر و راحت‌تر بودم. نمی‌دونم چطوری میشه توضیحش داد، در حالیکه آدم‌ها دارند در مورد یه موضوع غیرشخصی حرف می‌زنند ولی لحن و حرکات و نگاه‌شون چیزهایی در موردشون میگه. یهو مثل دیدن یه عکسی از خودت که از وجودش خبر نداشتی، با گذر زمان و تغییراتت مواجه میشی و دوربینت رو خاموش می‌کنی و سرت رو روی میز می‌ذاری و از خودت خسته میشی. چرا من دیگه نرم نیستم؟

۱۹ تیر ۱۴۰۳

سوار تاکسی که میشم میگم دو نفر حساب کن

 امروز فهمیدم برای اینکه کم خرج کنی باید پول زیاد داشته باشی! یعنی اگه بخوای روی خرج کردن کنترل داشته باشی و هر چرت و پرتِ نالازمی رو نخری باید اضطراب مالی نداشته باشی (اصلا همچین اصطلاحی داریم؟) یعنی پول که داشته باشی اضطرابت کمتره و احتمالا اعتمادبه‌نفست بیشتره و سلامت روانت هم بیشتره و می‌تونی وضعیت رو کنترل کنی. من بیشترین خرج و بدترین کنترل روی اوضاع مالی رو در بدترین شرایط مالی داشته‌ام. مثلا امروز رفته بودم کافه. انقدر استرس داشتم که نه چیزی تونستم بخونم نه چیزی بنویسم. فقط در و دیوار رو نگاه کردم و بلند شدم و اومدم بیرون. بعد، از اینکه بابت زل زدن به در و دیوار پول خرج کرده‌ام عصبانی بودم. به خودم گفتم چند روز خرجی نمی‌کنی که بابت امروز خودت رو سرزنش نکنی. تو راه برگشت رفتم داروخونه که یه ورق استامینوفن بگیرم. بعد نمی‌دونم چرا فکر کردم نباید شبیه کسی باشم که میاد یه استامینوفن می‌گیره و میره. برای همین یه شامپوی ضد ریزش مو هم گرفتم. عقلم می‌گفت آخه تو کی از این گه‌خوری‌ها می‌کردی؟ شامپو ضد ریزش مو؟ ولی دستم کارت رو می‌کشید و می‌گفت بشاش تو پولت، راحت باش.

۱۵ تیر ۱۴۰۳

حرف بزن راحت باش خجالت هم نکش به زودی می‌میری

چقدر آدم‌هایی که تصویر خودشون رو تغییر می‌دن جالب‌ان. مخصوصا اون‌هایی که به‌واسطه‌ی اون تصویر اعتباری، کم یا زیاد، بدست آورده باشن و تصویر بعدی کاملا اون اعتبار رو ازشون بگیره. منظورم اینه که بدون ارزشگذاری، اینکه این تغییر خوب بوده یا بد، طرف از جای امن خودش خارج شده و ترجیح داده یه کار دیگه بکنه که در نگاه اول معلومه که فحش می‌خوره و همون اعتبار قبلی هم ممکنه ازش پس گرفته بشه. مثال زیاده ولی مثال نمی‌زنم چون اصل مطلب بد فهمیده میشه. یا اصولا آدم‌هایی که کاری می‌کنن که ریسک توش زیاده برام جالب‌ان و کلا جدا از بقیه ارزیابی می‌کنم. به قول معروف تو یه لیگ دیگه. من هنوز به اون حد از بی‌پروایی نرسیده‌ام که کارهایی که دلم می‌خواد بکنم. دعواهام کنترل شده‌اس، لاس‌هام محافظه‌کارانه‌اس، تیپم جلب توجه نمی‌کنه، حتی حرفی نمی‌زنم که به کسی بربخوره. با اینکه خودم رو از وقتی یادمه انقلابی می‌دونستم و کله‌خر ولی الان که به گذشته نگاه می‌کنم زیر خط کله‌خری بوده‌ام. جالبه همین محافظه‌کارتر شدنم باعث شده منزوی‌تر هم بشم. پس نه دنیا رو داشته‌ام نه آخرت رو. شاید آخرین مأموریتم تو این زندگی این باشه که کاری کنم که ازم بعید باشه. در واقع باید استعداد معجزه کردن داشته باشم. ناسلامتی پیامبر خدام.