۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰

میمون‌ها هم محبت سرشان می‌شود

 آقای صمدپور معلم دوم و سوم دبستان من بود. جوان بود و خوشچهره و به رسم مردهای دههی شصت سیبیل پرپشتی داشت و صورتی همیشه تراشیده. مدرسهی ما در انتهای یک جادهی خاکی در قلعهحسنخان بود. سه شیفت کلاس داشت و کلاسها پر از بچه. هر روز بساط کتککاری بود. یا بچه ها هم را میزدند یا معلمها و ناظمها بچهها را. من هپروتی و ساکت بودم. گاهی حتی فکر میکردم دیده نمیشوم بجز روزی که یکی تو حیاطِ خیلی شلوغ مدرسه جلوی من را گرفت و گفت تو چقدر شبیه میمونی. و این را برای شروع دعوا نگفت. کاملا یک جمله‌ی خبری بود مثل این که بگوید تو چقدر شبیه دایی منی. 

یک روز آقای صمدپور در کلاس نبود و بچه‌ها کلاس را روی سرشان گذاشته بودند. صمدپور با یک شلنگ وارد شد و همه ساکت شدند. پیش از این زیاد دیده بودم که شاگردها با خط‌کش و شلنگ و گوش پیچاندن و مداد لای انگشت گذاشتن تنبیه شده بودند ولی من بجز یک بار که سال اول دبستان به تقلید از بابام که در نجاری‌اش مداد را پشت گوشش می‌گذاشت مدادم را پشت گوشم گذاشته بودم و معلم همان مداد را لای انگشتانم گذاشت و فشار داد و با خط‌کش زد دیگر کتک نخورده بودم. آقای صمدپور وارد کلاس شد و گفت همه بایستند و دست‌هایشان را جلو بیاورند. یکی‌یکی از جلوی کلاس شروع کرد به زدن بچه‌ها. کلاس شلوغ بود و باید همه از دم تنبیه می‌شدند. شلنگ قرمز و سفید کلفتی بود. به من که رسید دستم را بالا نیاوردم. گفت دستتو بیار بالا. گفتم من کاری نکردم. گفت میگم بیار بالا. گفتم کاری نکردم. با تضرع نمی‌گفتم، ساده و خبری می‌گفتم. من نه برای «انضباط» که کلن ساکت بودم. مادربزرگم همیشه به لری به من می‌گفت لُ خاموش. یعنی لب‌خاموش. یک بار هم بچه‌تر که بودم مادرم مرا برده بود پیش دکتر که آقای دکتر این بچه ی من لاله؟ هیچ حرفی نمی‌زنه. آقای صمدپور به زور دستم را بالا آورد و با شلنگ به جفت دست‌هایم زد.

شبش به مادرم ماجرا را گفتم. فردا در کلاس نشسته بودم که صمدپور آمد دم در و اشاره کرد بیا بیرون. انتهای راهروی نیمه روشن مادرم را دیدم که داشت دفتر مدرسه را ترک می‌کرد. آقای صمدپور خط کش بلندی دستش داشت. مرا کنار دیوار گذاشت و خط کش را به من داد و جلوی من زانو زد. دست‌هایش را باز کرد و گفت بزن. مبهوت مانده بودم. گفت خواهش می‌کنم بزن. در چشمانم نگاه می‌کرد و می‌گفت محمد بزن. هیچوقت آن نگاه ملتمسانه را یادم نمی‌رود. من گریه‌ام گرفته بود. بغلم کرد و گفت منو ببخش.

بعد از آن روز رابطه ی ما خوب شد. یک بار آقای صمدپور مرا به خانه‌اش دعوت کرد. خانه‌ی مجردی با سه دانشجوی دیگر که چند خیابان با ما فاصله داشت. با تربیت امروز، مادرم نباید اجازه می‌داد من بروم ولی من رفتم و خیلی آن روز خوش گذشت. صمدپور خوش‌خط بود و جداگانه به من درس خوشنویسی می‌داد و بم یاد داد که چطور پوست گردو را از وسط باز کنم و با یک نصفه پوست گردو و یک نخود لاک پشت درست کنم. 

سال سوم دبستان سر امتحان‌های ثلث اول بود که پدرم در جاده‌ای در جنوب در تصادفی مُرد. ماجرا را قبلا تعریف کردم. مادر و پدر و برادر کوچکم در تصادف بودند و من و خواهرم تهران مانده بودیم برای امتحان‌هایمان. به من و خواهرم گفتند مادربزرگ‌تان حالش بد است و باید برویم اهواز. من کتاب قرآنم را برداشتم چون چند روز بعد امتحان قرآن داشتم ولی دیگر به تهران برنگشتیم. در اهواز فهمیدم که پدرم مرده و ما باید از این به بعد در خانه‌ی پدربزرگم در اهواز زندگی کنیم. 

چند ماه بعد نامه ای از آقای صمدپور برایم رسید که در آن نوشته بود همراه نامه کارتنی می‌فرستد پر از کتاب‌هایی که بچه‌های مدرسه برای من جمع کرده‌اند. آن کارتن هیچ‌وقت به دستم نرسید و در پست گم شد ولی آقای صمدپور در نامه‌های بعدی برایم کتاب می‌فرستاد و برایم با خط خوش می‌نوشت و من را تا روزها بعد از نامه‌هایش خوشحال می‌کرد. هر بار دلداری می‌داد و از من تعریف می‌کرد و می‌دانم که بخش زیادی از تسکین آن روزها از نامه‌های آقای صمدپور می‌آمد. بعدها آقای صمدپور را گم کردم.

دلم برای تازگیِ آن گریه تنگ شده در راهروی مدرسه. خیلی پیچیده و کدر شدم. اینجایش را نخوانده بودم آقای صمدپور.

۰۵ فروردین ۱۴۰۰

تو که اسمت شین داشت

 یاد اون عید شیراز افتادم. اون عید عجیب که پر از اتفاق بود. گاهی اینجوری میشه. اتفاقها میان و مثل یه رقص جمعی دورت میگردن و میرن. من اول دبیرستان بودم. اول دبیرستان میشه چند ساله؟ شاید پونزده. ها؟ ما اهواز بودیم و عروسی دخترداییام دعوت بودیم شیراز. شیراز برای ما جای عشق و حال بود. البته هنوز مرزهای عشق و حال کوچک بود. سال قبلش که رفته بودیم شیراز برای اولین بار رفته بودیم رستوران. برای اولین بار پیتزا خورده بودیم و چقدر خوشمزه بود. همان موقع دخترداییام چیزبرگز سفارش داده بود و ما سهتایی خندیده بودیم و فکر کرده بودیم اسم همبرگر یادش رفته که میگه چیزبرگر. و خانهی دوست داییام رفته بودیم که مست بود و کسشرهای نابی تعریف می‌کرد و من خیلی خوشم می‌اومد و زل زده بودم به این شل و ول بودن و ملنگ بودنش که داشت تعریف می‌کرد چطور با زنش آشنا شده. که در آبادان با کادیلاکش از جلوی دادگاه خانواده رد می‌شده و زنش که همان موقع از شوهر قبلش طلاق گرفته بوده را «بلند کرده» و من خیلی خوشم آمده بود که او زن خودش را بلند کرده بوده. خلاصه مشتاق شیراز بودم. می‌خواستم برای اولین بار سیبیلم را بزنم و چون رویم نمی‌شد ترتیبی داده بودیم که پسردایی‌هایم مثلا دست و پای مرا بگیرند و سیبیلم را بزنند که یعنی آنها زده‌اند. و خیلی خوشم آمده بود از قیافه‌ی بی‌سیبیلم و دوربین زنیتی که چهل هزار تومان خریده بودم را فیلم کرده بودم که از شیراز عکس بگیرم و از خودم بی‌سیبیل. ترس داشتیم که پدربزرگم که خیلی وقت بود منتظر مردنش بودیم بمیرد و عروسی کنسل شود یا حداقل ما قبل از عروسی مجبور شویم برگردیم اهواز. پسردایی‌هایم در شیراز دوست‌دختر داشتند و پینک فلوید گوش می‌دادند و من خیلی از دنیای آنها هیجان‌زده می‌شدم. شب‌های قبل از عروسی هر شب بزن و برقص بود و خوشگذرانی. شب به شب مهمان‌های جدیدی از شهرهای مختلف وارد خانه‌ی دایی‌ام می‌شدند و بیشتر خوش می‌گذشت. یک شب موقع شام دایی‌ام به من اشاره کرد به آشپزخانه بروم. رفتم و آرام گفت تا حالا عرق خوردی؟ گفتم نه. یک استکان برایم ریخت و برای خودش هم. یک سطل ماست هم بود گفت بعد از اینکه خوردی از این ماست بخور. من هم برای اولین بار عرق خوردم و آتش گرفتم. عجب چیز جالبی بود. دایی‌ام گفت بابات آخرین باری که دیدمش همین جای تو بام عرق خورد. ماشالا یک لیوان رو می‌رفت بالا و آخ نمی‌گفت. گفتم مگه بابای من عرق می‌خورد؟ گفت اوه چجورم. مامانت نمی‌دونست بهش نگو. خیلی گیج و ویج شده بودم و از حال مستی خیلی خوشم اومده بود. قیلی ویلی خوران رفتم و افتادم روی مبل و هی می‌خندیدم. آنجا با سیامک هم آشنا شدم که بچه تهران بود و من از بچه تهران بودن خوشم می‌آمد و خودم را بابت سالهای بچگی که تهران زندگی کرده بودیم همشهری سیامک می‌دونستم. با دوربینم از همه چیز عکس می گرفتم. مامانم خیلی ناراحت بود که ما رو بین این لامذهب‌ها رها کرده بود ولی ما دیگه قابل کنترل نبودیم. 

شب عروسی وارد یک سوله‌ی بزرگ شدیم. برای ما که همیشه تو خونه عروسی گرفته بودیم عجیب بود. زنونه مردونه‌اش کجاست؟ هیچ‌جا. همه قاطی‌اند. زن‌ها روسری‌ها را درآوردند و لباس‌های لختی داشتند. مادرم سرخ شده بود و من هم. او از عصبانیت من از خوشحالی. دور تا دور صندلی بود و وسط خالی بود. یک گروه نوازنده‌ی جنوبی آمدند و نشستند. بچه‌های فامیل می‌گفتند آن پشت حسابی «ساخته بودندشان». شروع کردند به بندری زدن و صدا در سوله‌ی بزرگ پیچید. آدمها ریختند وسط به رقصیدن. زن و مرد. هاج و واج نگاه می‌کردم. بچه‌ها دستم را کشیدند و بردند وسط و من هم شروع کردم مثل بقیه رقصیدن. مثل خواب بود. به نوازنده‌های سیاهپوست نگاه می‌کردم که عرق می‌ریختند و به سازهایشان می‌کوبیدند و نی‌انبان چشمانش را بسته بود و می‌زد و می‌زد. با پسرهای طرف داماد دوست شده بودیم و آن‌ها آمار دخترهای ما را می‌گرفتند و ما آمار دخترهای آن‌ها را. یک دختر چاق و خندان بود که لباس توری سفیدی پوشیده بود و بدون استراحت می‌رقصید. کم‌کم توجهمان بهش جلب شد. از هم پرسیدیم این کیه و هیچکس نمی‌دونست. بچه‌ها منو شیر کردند که برم و ازش بپرسم. با همان رقص لق لقو بهش نزدیک شدم و گفتم شما طرف عروسید یا داماد؟ خندید گفت هیچکدوم. گفتم پس با کی اومدید؟ گفت با هیچکی تنها. و هی می‌خندید. شاید مست بود و شاید شاد بود. گفتم اسمتون چیه؟ یادم نیست گفت شهره یا شراره. اسمش ش داشت. تنها می‌رقصید، پرشور و خندان. گروه موزیک اعلام کرد چند دقیقه‌ای استراحت خواهند کرد. این وسط عمه‌ی من رفت و به خواننده‌ی گروه گفت پسر من استعدادی در خوانندگی داره میشه یکم پشت میکروفون بخونه؟ یارو گفت آره. پسرعمه‌ی ده ساله‌ی من که آواز سنتی می‌خوند رفت پشت میکروفون. ما احساس خجالت می‌کردیم که وسط بندری و بدن‌های عرق کرده و مست این چی میگه. پسرعمه شروع کرد به «های های های های دل تنگ من پیش دوست پیش دوست شده ننگ من» شجریان را خواندن. صدای شلیک خنده در سوله پیچید. یکی از نوازنده‌های تمپو شروع کرد با آواز پسرعمه رنگ گرفتن و در کمال تعجب شهره یا شراره یا هر اسمی که داشت از دور با لباس سفیدش رقص‌کنان و خرامان آمد وسط و به تنهایی با آواز شجریان شروع کرد به رقصیدن. برای من اون زمان کار اون دختر کسخلی بود و الان بیشتر برام لوطی‌گری و مشتی‌گری یه آدم باحاله.

بعد از عروسی با پسرهای فامیل و سیامک رفتیم باغ ارم و با هم عکس گرفتیم. آن آخرین عکس سیامک شد. در راه تهران تصادف کرد و مرد. یک روز بعد هم پدربزرگم مشتی‌گری کرد و مرد. بدون اینکه به سفر ما آسیبی برساند. عکس سیامک را چاپ کردم و برای خانواده‌اش فرستادم. سرنوشت آن دختردایی که عروسی‌اش بود، سرنوشت دایی و پسردایی‌ها، و سرنوشت ما هر کدام داستانیه جدا. بجز اون دختر چاق زیبای سفیدپوش که اسمش شین داشت که نمی‌دونم کی بود و کجاست. دیشب دلم می‌خواست جایی دعوت بودم و مست می‌رقصیدم و یاد اون دختر افتادم که بی‌دعوت مست می‌رقصید.

پ ن: تو آپدیت بلاگر نمی‌تونم نیم‌فاصله رو روی کیبورد پیدا کنم. کسی اگه بلده بم بگه.

۲۱ بهمن ۱۳۹۹

علیه یادها و خاطره‌ها

دلم می‌خواد وقتی مُردم انقدر بی‌آبرو و بی‌حیثیت باشم که هیچکس روش نشه بگه منو می‌شناخته. حتی برای حفظ آبروش دو تا فحش هم به قبر من نثار کنه. نمی‌دونم چجوری این همه سال تو ریا و دروغ جمعی سهیم بودم. نعمت می‌گفت بابای یکی از دوستاش که خیلی آدم محترمی بوده آخر عمری دیوونه شده میره تو پارک‌ها از مردم پول می‌گیره براشون ساک می‌زنه. نعمت می‌گفت تو رو خدا نذار من پیر شدم به این روزها بیفتم اگه دیوونه شدم منو بکش. گفتم بابا آبروتو می‌خوای ببری زیر خاک چکار؟ بشاش توش.

۱۶ بهمن ۱۳۹۹

باید عواقب حرف‌های نزده را بپذیریم

 خواهرم به دایی‌م مسیج داده که «شما باعث و بانی مرگ بابام هستی» و این باعث طوفانی در خانواده شده. این اولین بار تو این سی ساله که درباره‌ی تصادفی که توش بابام مرده حرف زده شده و یک آتش سی ساله از زیر خاکستر بیرون اومده. مامانم به دایی‌م زنگ زده که این حرف من نیست و من تو رو مقصر نمی‌دونم. صبح مامانم به خواهرم زنگ زد که باش دعوا کنه و خواهرِ آرام و سر به زیر من شروع کرد تمام عقده‌های این سی سال رو با داد و بی‌داد گفتن و مامانم فقط گریه کرد. من فقط از دور می‌شنیدم. بعد مامانم رفت سر نماز و وسط نماز گریه‌اش گرفت و به هق‌هق که افتاد نمازش شکست. حق با خواهرم بود. ما بچه‌ها هیچوقت نفهمیدیم بابامون چرا مرد. بطور کلی بمون گفته بودند که ماشین از جاده‌ای که از اهواز به کرمانشاه می‌رفته منحرف شده،  شروع کرده معلق زدن و همه، یعنی دایی‌م که راننده بوده و مامان و داداشم از ماشین بیرون افتاده‌اند و فقط بابام اون تو مونده و قطع نخاع شده و روز بعدش تو آمبولانسی که بسوی تهران می‌اومده از دست رفته. چرا منحرف شده و اون روز آخر آذر سال هفتاد چی شده رو هیچوقت نفهمیدیم. این عادت خانواده‌ی ماست. خاله‌ام نمی‌دونه پسر شونزده ساله‌اش چجوری شهید شده. مادرم نمی‌پرسه تو دوران زندان برای من چه اتفاقی افتاده. من نمی‌پرسم که مادر و برادرم وقتی من زندان بودم چطوری گذروندن. هیچکس از بردارم نمی‌پرسه چی شد که اون روز دیوونه شد و رفت وسط اتوبان. واکنشمون به فجایع اینه که رومون رو برمی‌گردونیم. کسی دلش رو نداره که وارد آتش بشه و بفهمه اون تو چه خبره. 

زمان که می‌گذره آدم متوجه میشه احساسات و تجربه‌ها چطور تغییر شکل میدن. چطور هیچ چیزی بدون عاقبت نمی‌مونه. چطور چیزی که همون روز اول با چند جمله ی ساده حل می‌شد حالا تبدیل به یه طوفان تخریب‌گر شده. و چه طوفان‌هایی در راهه. روزهای بعد از هر واقعه‌ی تراژیکی آدم دلش می‌خواد فقط بگذره و زودتر فراموش کنه. اغلب کسی درباره‌اش حرف نمی‌زنه که داغ طرف رو بیشتر نکنه. ولی پیداست که هیچی اینجوری حل نمیشه. فقط یه آدم دنیادیده می تونه اون وسط بگه حرف بزنید و بیرون بریزید وگرنه روزی منفجر میشید که دیگه نمیشه کاریش کرد. به آتشفشان نمی‌تونید عادت کنید.

مامانم وسط گریه‌هاش گفت اون روز صبح همه‌مون خواب مونده بودیم. دایی‌ات دیرش شده بود. باید زودتر می‌رفتیم که به کرمانشاه برسیم. سرعتش زیاد بود. جاده یهو باریک شد ... و باز گریه کرد.

۲۴ شهریور ۱۳۹۹

با اینکه مشخصه ولی نامشخصه

من واقعا زندگی بی‌هدفی دارم. بی‌هدف و آواره. قبلا فکر می‌کردم دارم پرسه می‌زنم الان اسمش شده این. لابد پرسه‌زنی و آوارگی در امتداد همدیگه‌اند. خودم را به آدم‌های جدید نمی‌دانم چجوری معرفی کنم. حتی دقیقا نمی‌دانم خودم را اهل کجا معرفی کنم. اصلیت لر، کودکی در دزفول، بعد چند سالی تهران، بعد نوجوانی در اهواز، بعد دوباره تهران، چند سالی شرق، چند سالی غرب و چند سالی مرکز تهران. مثلا اگر خودم را در خواستگاری تصور کرده باشم همیشه تصوری وحشتناک بوده. قبل‌تر شاید همه چیز واضح‌تر بود ولی الان رو به واگرایی گذاشته. انگار اجزای من دارند از جاذبه‌ی من دور می‌شوند. نه درباره جنسیت نه گرایش جنسی نه تعلقم به هر چیزی که قبلا بوده درباره هیچ چیز دیگر مطمئن نیستم. یکی دو سال پیش تیندر نصب کرده بودم بلکه از تنهایی خارج بشم. عزای واقعی آنجا بود چون نمی‌دانستم به آدم‌های جدید درباره خودم چی بگم. پروژه‌ی تیندر شکست کاملی بود. رزومه‌ی کاری‌ام مثل کتاب هزار‌پیشه‌ی بوکفسکی است. بارها فکر کرده‌ام که اگر من قاتل باشم و کارآگاهی دنبال من باشد گیج و سردرگم می‌شود. چون هیچ‌چیزم با چیز دیگرم جور درنمی‌آید. سرنخ‌ها زیاد و ته‌نخ‌ها کم. شاید قدیمی‌ترین چیزهایی که با من بوده‌اند فوتبال و سینما بوده. اگر شغل تماشاچی را به رسمیت می‌شناختند ترجیح می‌دادم همیشه همین بمانم. ولی مجبورم به جبر جامعه کار هم بکنم. شاید اگر کتابی درباره زندگی من باشد اسمش باشد: «در عین حال». چون هر چیزی که درباره خودم بگویم باید بگویم «در عین حال» و خلافش را هم بگویم. بی‌مذهب و در عین حال معتقد. سرد و در عین حال عاشق. 
چند ماه پیش دایی اصغرم آمده بود خانه ما. من از همه بخصوص این یکی دایی همیشه فرار کرده‌ام چون هیچوقت سرش را از کون ما بیرون نمی‌آورد. همیشه در حال نصیحت است. به نصیحت کردن معتاد است. مادرم بارها بهش گفته که به بچه‎‌های من کاری نداشته باش ولی بی‌فایده است. آمد و نشست و کمی گذشت انگار نتوانسته جمله را در ذهنش زندانی کند گفت «بهتر نیست شغلت رو عوض کنی؟» گفتم «من؟» گفت «البته ببخشیدا ولی می‌بینم که به این سن رسیدی و هیچی نداری گفتم شاید بهتره شغلت رو عوض کنی» بی‌اختیار پرسیدم «مگه شغل من چیه؟». دایی‌م نمی‌دانست دارم شوخی می‌کنم یا جدی میگم. گفت «نمی‌دونم هر کاری می‌کنی من که خبر ندارم. آدم اگه این خربزه رو می‌خوره اسهال می‌گیره خب یه میوه دیگه می‌خوره». گفتم «من اسهال ندارم». خندید و ادامه نداد. ولی درستش این بود که من هر چی می‌خورم اسهال می‌گیرم چون حالِ گوارش ندارم!

۱۶ شهریور ۱۳۹۹

اسمش اعتراف نیست

سال 88 یک ماهی از انتخابات می‌گذشت و من سه هفته بود که در انفرادی بودم. یک روز من و حدود بیست نفر دیگه رو با چشم‌بند بردند به اتاقکی که بعدن بین ما «ویلا» نامیده می‌شد. اتاقی که گوشه‌اش آشپزخانه کوچکی داشت و حیاط کوچکی و توالتی در حیاط. جایی دور از بقیه‌ی بندهای اوین. چند نفری قبل از ما در اتاق بودند و آنطور که می‌گفتند از اعضای سپاه بودند که بابت تخلفی یا جرمی دستگیر شده بودند. رفتن به ویلا برای ما هم خوش‌آیند و هم ترسناک بود. بعد از هفته‌ها که نور آفتاب و انسان ندیده بودیم برایمان آنجا خوب بود و از طرفی نمی‌دانستیم چرا ما و چرا اینجا؟ آن چند نفر سپاهی می‌گفتند پیش از این ملوان‌های انگلیسی که بازداشت شده بودند را به آنجا برده بودند. اتاق و حیاط با چندین دوربین کنترل می‌شد و کانال‌های تلویزیون داخل اتاق هم از بیرون عوض می‌شد. مثلا زمان پخش اخبار کانال عوض می‌شد. صدای ما شنود می‌شد و برای حرف زدن اغلب پچ پچ می‌کردیم.  درِ اتاق زمان تاریک شدن هوا قفل می‌شد و صبح باز می‌شد. یک شب ساعت سه در اتاق باز شد و چند نفر وارد شدند و یک نفرشان در تاریکی با صدای بلند شماره‌ی من را گفت. آنجا کسی به اسم صدا زده نمی‌شد بلکه هر کس شماره داشت و با شماره شناخته می‌شد. همه بیدار شدند و من گیج و بهت‌زده گفتم منم. گفت بیا. همه پچ پچ می‌کردند که چی شده. من رفتم و در را پشت سرم قفل کردند. چشم‌بندم را محکم‌تر از همیشه بستند طوری که هیچ چیزی را نمی‌دیدم. مسیری طولانی مرا بردند و روی یک صندلی چوبی نشاندند. من فقط لباس زندان  به تن داشتم و نیمه شب اوین سرد بود. آدم‌هایی اطرافم حرکت می‌کردند و طوری که من متوجه نشوم با هم حرف می‌زدند. ترسیده بودم و سردم بود. هیچکس چیزی نمی‌گفت. یک نفر دستم را گرفت و جلو آورد و داخل سینی بزرگ و خیسی گذاشت. من که از شکنجه‌های قبل فهمیده بودم که خیسی یعنی شوک الکتریکی دستم را کشیدم. طرف دوباره دستم را روی سینی گذاشت و دستم به یک چیز لزج خورد. گفت «طالبیه بخور» گفتم نمی‌خورم. صدا یکباره نزدیک گوشم آمد گفت «تو الان روبروی نماینده دادستان نشستی. باش همکاری کن تا وضعیتت بهتر بشه. پرونده‌ات خرابه دو روز دیگه هم دادگاه داری. با این وضعت حداقل پونزده سال اینجایی. باش همکاری کن». آدم روبرویی مشخصاتم را خواند و من تأیید کردم. او هم همان حرف‌ها را زد که وضعیتت خرابه و باید به خودت کمک کنی. گفت دو روز دیگه دادگاه داری و اونجا دوربین‌های تلویزیون هست. باید اونجا از مردم و رهبری بابت کارهایی که کردی عذرخواهی کنی. گفتم من کاری نکردم. عصبانی شد و شروع کرد به تهدید کردن. از مادر و برادرم حرف زد که تنهان و وضعیت‌شون از اینی که هست بدتر میشه. گفتم اینجا خط قرمز منه. تا حالا هر چی گفتید همکاری کردم ولی من جلوی دوربین نمیرم. در اوج ترس احساس کرده بودم حالا که چیزی برای از دست دادن ندارم دیگه هر چه بادا باد. تهدیدهایش را بیشتر کرد گفت همه چیز من دست اونه و می‌تونه تا هروقت بخواد نگهم داره. گفتم من هیچی نمیگم. بقیه از اینور و اونور پوزخند می‌زدند و مسخره می‌کردن که ولش کن این احمق رو بذار زندگیش رو به گا بده بیچاره مادرش. من دیگه شعله‌ور شده بودم و برای اولین بار حس می‌کردم دیگه نمی‌ترسم. به اتاق برنگشتم. یک راست به انفرادی رفتم.
فردا شبش پسری را به انفرادی من آوردند. هیکل ورزشکاری داشت و موهای بور. اسمش رضا بود. پسر ساده‌ای بود اهل محله قبلی ما. تا اسم محله‌اش را گفت و من هم گفتم آنجا زندگی می‌کردم خیلی خوشحال شد. گفت فردا دادگاه داریم. گفتم می‌دونم. گفت دادستان مرد خوبیه و باش صحبت کردم قول داده مشکلم حل بشه. تعریف کرد که در آن محله فقیر جوشکار بوده. در اینترنت با دختری آشنا می‌شود که به او می‌گوید کار خروجش از کشور را انجام می‌دهد تا او به اروپا برود و با هم زندگی کنند. قرار می‌شود به مرز عراق برود و آنجا با مدارک جعلی از مرز رد شود. آنجا کسی به او مدارک جعلی می‌دهد و به او می‌گوید که وانمود کن کر و لالی. از مرز رد می‌شود و ماشینی او را به کمپ اشرف می‌برد. مدتی آنجا می‌ماند. آدمی به سادگی رضا ندیده بودم. می‌گفت خیلی آدم‌های خوبی بودند ولی من بعد از دو سه ماه گفتم می‌خوام برگردم ایران چون دختره بم دروغ گفته بود. بم گفتند پس حالا که برمی‌گردی یک بادکنک با عکس مسعود رجوی می‌دیم برو تو تهران و هواش کن. رضا گفته بود باشه. آمده بود ایران و پروژه هوا کردن بادکنک هم گویا نصفه نیمه مانده بود و نتوانسته بود انجامش دهد. تا اینکه چند ماه قبل از انتخابات دم خانه‌اش دستگیرش کرده بودند و این چند ماه زندان بوده و حالا دادستان به او گفته اگر می‌خواهی اعدام نشوی باید فردا در دادگاه بگویی که قصد بمب‌گذاری داشتی. برق مرا گرفت. گفتم این کارو نکنی رضا. بیچاره میشی. اصرار داشت که نه تو نمی‌دونی ما صحبت کردیم و مشکلی نیست. تا صبح نخوابیدیم و هر چی من گفتم این کارو نکن گفت اینا آدمای خوبی‌ان نترس. گفت اگه نگم اعدامم می‌کنن گفتم کاری نکردی که اعدامت کنن اگه بگی اعدامت می‌کنن. فردا به دادگاه رفتیم و رضا جلوی همه دوربین‌ها گفت ما قصد بمب‌گذاری داشتیم. رضا را ندیدم تا چند روز بعد در دادگاه انقلاب که گفت حکمش اعدام شده. به دادستان فحش می‌داد. خیلی ترسیده بود و مثل مرده‌ها شده بود. چند وقت بعد در هواخوری اندرزگاه هشت دیدمش و گفت منتظر حکم تجدیدنظر است. از خجالتِ آن شب و سادگی خودش رویش نمی‌شد با من حرف بزند. بعدها شنیدم که حکمش به دوازده سال زندان تقلیل پیدا کرده و بعد از دو سال هم آزاد شده.

۳۱ مرداد ۱۳۹۹

هنوز نه

 دیشب از فشار استرس گفتم یه فیلم هالیوودی ببینم که کمتر فسفر بسوزونه و بیشتر آدرنالین تولید کنه. تو این مدت بخاطر کرونا فیلم جدید کم اومده. یه فیلم جنگی دریایی گرفته بودم با بازی تام هنکس. داستان یه کشتی آمریکایی که تو جنگ جهانی دوم وسط طوفان باید با یه مشت دشمن بجنگه. تام هنکس کاپیتان کشتی بود و یه آشپز داشت که هر چند ساعت یه بار یه چیز خوشمزه درست می‌کرد می آورد برای کاپیتان و اون هم چون آدم وظیفه شناسی بود نمی‌خورد. نصفه شب من گشنه بودم و هر بار می‌گفتم اون پدرسگ رو بخور و نمی‌خورد. خیلی فیلم بی‌خودی بود و هیجانی هم نداشت. گفتم دیگه این فیلم آمریکاییه و باید تهش کشتی نجات پیدا کنه و این بشینه اون غذا رو بخوره ولی آخرش کشتی نجات پیدا کرد و اون پدرسگ رو نخورد. کله پدرت آمریکا.

۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹

نه خوشبخت، نه بدبخت

ظهر مامانم گفت عموت یه بن خرید از فروشگاه رفاه داده گفته خودش نمی‌رسه ازش استفاده کنه ما باش بریم خرید. بیا با حامد برو فروشگاه خرید کن. دیدم وقت خوبیه که حامد بعد از ماه‌ها از خونه بیاد بیرون. فقط خوراکی زیاد می‌تونه حسن کچل رو از خونه بیاره بیرون. هر چند حسن کچل‌های الان بخاطر تنبلی نیست که بیرون نمیرن بخاطر افسردگیه. ربطی هم به قرنطینه نداره اون مدت‌هاست بیرون نمیره. قبل از کرونا چند وقتی یه بار برای نماز می‌رفت مسجد که اون هم با قرنطینه تعطیل شد. لحظه آخر مامانم هم با ما اومد. خیلی کم پیش میاد شاید سالی یک بار که ما سه نفر بریم بیرون. هر سه با دستکش و من و حامد با ماسک. مامانم گفت با چادر نمی‌تونم ماسک بزنم عوضش روم رو می‌گیرم. یک میلیون تومن بن داشتیم و می‌شد هر چی دلمون می‌خواد بخریم. مامانم گفت اول ضروریات رو بخریم. تا حالا انقدر پول برای خرید نداشتیم. مامانم مدتهاست که تحت تعالیم طب اسلامی و غذای سالم و اینجور چیزهاست و نمی‌ذاره حامد چیزهای کارخونه‌ای که مواد نگه‌دارنده دارن بخوره. تنقلات و خامه و شیر و شکلات و سوسیس و کالباس و همبرگر ممنوع شده. حامد بخاطر قرص‌های اعصاب خیلی چاق شده و زیاد می‌خوره. و با اینکه صداش درنمیاد ولی می‌دونم که عاشق پفک و سوسیس و کالباسه. برای همین همیشه من اینجور چیزها رو می‌خرم که به نام من تموم شه. سبد پر پر شد. همه به ما نگاه می‌کردن. اواخرش مامانم گفت اینا رو چجوری ببریم؟ چجوری ضدعفونی کنیم؟ گفتم حالا یکاریش می‌کنیم. حساب کردیم و اومدیم بیرون. با اینکه فروشگاه رفاه یک خیابون با ما فاصله داره ولی نمی‌تونستیم اون همه بار رو با دست ببریم. هیچ اسنپی هم قبول نمی‌کرد. به انتظامات فروشگاه گفتیم این سبد رو به ما قرض بدید ببریم خونه و بیاریم. گفت یه گوشی اینجا گرو بذارید. گذاشتیم و با سبد فروشگاه رفتیم تا خونه. یاد یه صحنه‌ای از یه فیلم آمریکایی افتادم. شاید مرثیه‌ای برای یک رویا. از تصویر سبد خرید تو خیابون خیلی خوشم اومد. اون همه کیسه توی آشپزخونه جالب بود. مثل پولدارها شده بودیم. مامانم و حامد به وضوح سرحال بودن. شاید تا دو ماه هیچ چیزی لازم نباشه برای خونه بخریم. 
شب داشتم با تلفن حرف می‌زدم که زلزله اومد. انقدر که این چند روز باد اومده بود و لامپ بالای سرم تکون خورده بود اول فکر کردم باده. اون ور خط گفت زلزه داره میاد؟ گفتم آره انگار. مامانم هم داشت تلفنی حرف می‌زد قطع کرد. همه اومدیم تو پذیرایی. همسایه‌ها دوییدن تو حیاط. ما یکم به در و دیوار خیره موندیم. انگار اونا باید خبر می‌دادن خطری هست یا نه. مامانم به داداشم گفت باید نماز آیات بخونیم. داداشم گفت زلزله‌اش که شدید نبود. مامانم گفت ولی مگه نترسیدی؟ داداشم یکم فکر کرد و رفت که وضو بگیره. اولین بار بود که زلزه رو حس می‌کردم. یه ذره هیجان داشت. شاید چون خیلی کوتاه بود هیجانش زیاد نبود. برگشتم تو اتاقم و لایو ندا یاسی رو تماشا کردم تا خوابم گرفت. موقع خواب به عادت همیشه گوشه‌ی دیوار زیر پتو کز کردم. عادت کرده‌م تا سنگینی پتو رو روی خودم حس نکنم احساس امنیت نمی‌کنم. تصور کردم اگر زلزله بزرگتری بود الان چه وضعی داشتم. همه چیز رو مثل یه فیلم تصور کردم. خونه خراب شده. در بهترین حالت همه‌مون مردیم. اگر نه باید آدم‌ها رو از زیر چیزهای سنگین بیرون بیاریم. صدای جیغ‌های دور و نزدیک بیاد. نتیحه فکرم این شد که ممکن بود خواب راحت ازم گرفته بشه. جدیدن معیارم برای آرامش خوابه. به خریدهای توی آشپزخونه فکر کردم که اگه می‌مردیم اون همه شوق و ذوق بسته‌بندی شده حروم می‌شد. به هر حال طبق آموزه‌های دوران سختی تا وقتی بدبخت نشدی خوشبختی. احتمالا در جهانی موازی تا وقتی خوشبخت نشدی بدبختی.

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹

مثل هوا برای خفگی

برای دوست داشتن دوست نداشتن لازمه
برای لمس خیال لازمه
جدایی و دلتنگی وجود داره ولی حضور و وصال نه
امید وجود نداره ولی ناامیدی چرا
نور نیست ولی تاریکی هست
درد حس میشه ولی سلامت نه
از نبودن میشه بودن رو فهمید
خودِ بودن که وجود نداره

۲۱ اسفند ۱۳۹۸

نازکیِ طبع

مامانم داشت نماز شب می‌خوند و گریه می‌کرد. هی آروم می‌گفت الهی العفو. داشتم پیش خودم می‌گفتم مادر من برای چی داری طلب بخشش می‌کنی؟ چی مونده برای بخشش؟ منتظر بودم بره تو اتاقش تا من برم دستشویی. نمازش طولانی شد من مجبور شدم از جلوش رد شم برم دستشویی. وقتی برگشتم گفت بیا بشین. همچنان داشت گریه می‌کرد. نشستم گفت منو حلال کن. گفتم برای چی؟ گفت بچه بودی می‌خواستی چاق و لاغر ببینی مدرسه‌ات دیر شده بود نمی‌رفتی کتکت زدم. گفتم من یادم نمیاد. گفت خواستم بخوابم یادم اومده حالم بده. گفت یه بار از تو کوچه اومده بودی یه فحش بد شنیده بودی نمی‌دونستی معنی‌اش چیه بلند بلند می‌گفتیش جلوی دایی عظیم. من نمی‌دونستم چجوری باید کاری کنم که نگی‌اش قاشق داغ کردم نمی‌دونستم انقدر داغ شده گذاشتم رو لبت. خیلی شدید گریه می‌کرد. گفتم اینم یادم نیست. فحشه چی بود؟ خندید. گفت زنهای جوون تو کلاس قرآن فکر می‌کنن من چه آدم خوبی‌ام نمی‌دونن من چکار کردم. دستشو بوسیدم گفتم من جز خوبی از شما چیزی یادم نمیاد. براش آب آوردم. خندوندمش. بغلش کردم. من واقعا چیزهایی که می‌گفت یادم نمی‌اومد.