۲۴ شهریور ۱۳۹۹

با اینکه مشخصه ولی نامشخصه

من واقعا زندگی بی‌هدفی دارم. بی‌هدف و آواره. قبلا فکر می‌کردم دارم پرسه می‌زنم الان اسمش شده این. لابد پرسه‌زنی و آوارگی در امتداد همدیگه‌اند. خودم را به آدم‌های جدید نمی‌دانم چجوری معرفی کنم. حتی دقیقا نمی‌دانم خودم را اهل کجا معرفی کنم. اصلیت لر، کودکی در دزفول، بعد چند سالی تهران، بعد نوجوانی در اهواز، بعد دوباره تهران، چند سالی شرق، چند سالی غرب و چند سالی مرکز تهران. مثلا اگر خودم را در خواستگاری تصور کرده باشم همیشه تصوری وحشتناک بوده. قبل‌تر شاید همه چیز واضح‌تر بود ولی الان رو به واگرایی گذاشته. انگار اجزای من دارند از جاذبه‌ی من دور می‌شوند. نه درباره جنسیت نه گرایش جنسی نه تعلقم به هر چیزی که قبلا بوده درباره هیچ چیز دیگر مطمئن نیستم. یکی دو سال پیش تیندر نصب کرده بودم بلکه از تنهایی خارج بشم. عزای واقعی آنجا بود چون نمی‌دانستم به آدم‌های جدید درباره خودم چی بگم. پروژه‌ی تیندر شکست کاملی بود. رزومه‌ی کاری‌ام مثل کتاب هزار‌پیشه‌ی بوکفسکی است. بارها فکر کرده‌ام که اگر من قاتل باشم و کارآگاهی دنبال من باشد گیج و سردرگم می‌شود. چون هیچ‌چیزم با چیز دیگرم جور درنمی‌آید. سرنخ‌ها زیاد و ته‌نخ‌ها کم. شاید قدیمی‌ترین چیزهایی که با من بوده‌اند فوتبال و سینما بوده. اگر شغل تماشاچی را به رسمیت می‌شناختند ترجیح می‌دادم همیشه همین بمانم. ولی مجبورم به جبر جامعه کار هم بکنم. شاید اگر کتابی درباره زندگی من باشد اسمش باشد: «در عین حال». چون هر چیزی که درباره خودم بگویم باید بگویم «در عین حال» و خلافش را هم بگویم. بی‌مذهب و در عین حال معتقد. سرد و در عین حال عاشق. 
چند ماه پیش دایی اصغرم آمده بود خانه ما. من از همه بخصوص این یکی دایی همیشه فرار کرده‌ام چون هیچوقت سرش را از کون ما بیرون نمی‌آورد. همیشه در حال نصیحت است. به نصیحت کردن معتاد است. مادرم بارها بهش گفته که به بچه‎‌های من کاری نداشته باش ولی بی‌فایده است. آمد و نشست و کمی گذشت انگار نتوانسته جمله را در ذهنش زندانی کند گفت «بهتر نیست شغلت رو عوض کنی؟» گفتم «من؟» گفت «البته ببخشیدا ولی می‌بینم که به این سن رسیدی و هیچی نداری گفتم شاید بهتره شغلت رو عوض کنی» بی‌اختیار پرسیدم «مگه شغل من چیه؟». دایی‌م نمی‌دانست دارم شوخی می‌کنم یا جدی میگم. گفت «نمی‌دونم هر کاری می‌کنی من که خبر ندارم. آدم اگه این خربزه رو می‌خوره اسهال می‌گیره خب یه میوه دیگه می‌خوره». گفتم «من اسهال ندارم». خندید و ادامه نداد. ولی درستش این بود که من هر چی می‌خورم اسهال می‌گیرم چون حالِ گوارش ندارم!

۱۶ شهریور ۱۳۹۹

اسمش اعتراف نیست

سال 88 یک ماهی از انتخابات می‌گذشت و من سه هفته بود که در انفرادی بودم. یک روز من و حدود بیست نفر دیگه رو با چشم‌بند بردند به اتاقکی که بعدن بین ما «ویلا» نامیده می‌شد. اتاقی که گوشه‌اش آشپزخانه کوچکی داشت و حیاط کوچکی و توالتی در حیاط. جایی دور از بقیه‌ی بندهای اوین. چند نفری قبل از ما در اتاق بودند و آنطور که می‌گفتند از اعضای سپاه بودند که بابت تخلفی یا جرمی دستگیر شده بودند. رفتن به ویلا برای ما هم خوش‌آیند و هم ترسناک بود. بعد از هفته‌ها که نور آفتاب و انسان ندیده بودیم برایمان آنجا خوب بود و از طرفی نمی‌دانستیم چرا ما و چرا اینجا؟ آن چند نفر سپاهی می‌گفتند پیش از این ملوان‌های انگلیسی که بازداشت شده بودند را به آنجا برده بودند. اتاق و حیاط با چندین دوربین کنترل می‌شد و کانال‌های تلویزیون داخل اتاق هم از بیرون عوض می‌شد. مثلا زمان پخش اخبار کانال عوض می‌شد. صدای ما شنود می‌شد و برای حرف زدن اغلب پچ پچ می‌کردیم.  درِ اتاق زمان تاریک شدن هوا قفل می‌شد و صبح باز می‌شد. یک شب ساعت سه در اتاق باز شد و چند نفر وارد شدند و یک نفرشان در تاریکی با صدای بلند شماره‌ی من را گفت. آنجا کسی به اسم صدا زده نمی‌شد بلکه هر کس شماره داشت و با شماره شناخته می‌شد. همه بیدار شدند و من گیج و بهت‌زده گفتم منم. گفت بیا. همه پچ پچ می‌کردند که چی شده. من رفتم و در را پشت سرم قفل کردند. چشم‌بندم را محکم‌تر از همیشه بستند طوری که هیچ چیزی را نمی‌دیدم. مسیری طولانی مرا بردند و روی یک صندلی چوبی نشاندند. من فقط لباس زندان  به تن داشتم و نیمه شب اوین سرد بود. آدم‌هایی اطرافم حرکت می‌کردند و طوری که من متوجه نشوم با هم حرف می‌زدند. ترسیده بودم و سردم بود. هیچکس چیزی نمی‌گفت. یک نفر دستم را گرفت و جلو آورد و داخل سینی بزرگ و خیسی گذاشت. من که از شکنجه‌های قبل فهمیده بودم که خیسی یعنی شوک الکتریکی دستم را کشیدم. طرف دوباره دستم را روی سینی گذاشت و دستم به یک چیز لزج خورد. گفت «طالبیه بخور» گفتم نمی‌خورم. صدا یکباره نزدیک گوشم آمد گفت «تو الان روبروی نماینده دادستان نشستی. باش همکاری کن تا وضعیتت بهتر بشه. پرونده‌ات خرابه دو روز دیگه هم دادگاه داری. با این وضعت حداقل پونزده سال اینجایی. باش همکاری کن». آدم روبرویی مشخصاتم را خواند و من تأیید کردم. او هم همان حرف‌ها را زد که وضعیتت خرابه و باید به خودت کمک کنی. گفت دو روز دیگه دادگاه داری و اونجا دوربین‌های تلویزیون هست. باید اونجا از مردم و رهبری بابت کارهایی که کردی عذرخواهی کنی. گفتم من کاری نکردم. عصبانی شد و شروع کرد به تهدید کردن. از مادر و برادرم حرف زد که تنهان و وضعیت‌شون از اینی که هست بدتر میشه. گفتم اینجا خط قرمز منه. تا حالا هر چی گفتید همکاری کردم ولی من جلوی دوربین نمیرم. در اوج ترس احساس کرده بودم حالا که چیزی برای از دست دادن ندارم دیگه هر چه بادا باد. تهدیدهایش را بیشتر کرد گفت همه چیز من دست اونه و می‌تونه تا هروقت بخواد نگهم داره. گفتم من هیچی نمیگم. بقیه از اینور و اونور پوزخند می‌زدند و مسخره می‌کردن که ولش کن این احمق رو بذار زندگیش رو به گا بده بیچاره مادرش. من دیگه شعله‌ور شده بودم و برای اولین بار حس می‌کردم دیگه نمی‌ترسم. به اتاق برنگشتم. یک راست به انفرادی رفتم.
فردا شبش پسری را به انفرادی من آوردند. هیکل ورزشکاری داشت و موهای بور. اسمش رضا بود. پسر ساده‌ای بود اهل محله قبلی ما. تا اسم محله‌اش را گفت و من هم گفتم آنجا زندگی می‌کردم خیلی خوشحال شد. گفت فردا دادگاه داریم. گفتم می‌دونم. گفت دادستان مرد خوبیه و باش صحبت کردم قول داده مشکلم حل بشه. تعریف کرد که در آن محله فقیر جوشکار بوده. در اینترنت با دختری آشنا می‌شود که به او می‌گوید کار خروجش از کشور را انجام می‌دهد تا او به اروپا برود و با هم زندگی کنند. قرار می‌شود به مرز عراق برود و آنجا با مدارک جعلی از مرز رد شود. آنجا کسی به او مدارک جعلی می‌دهد و به او می‌گوید که وانمود کن کر و لالی. از مرز رد می‌شود و ماشینی او را به کمپ اشرف می‌برد. مدتی آنجا می‌ماند. آدمی به سادگی رضا ندیده بودم. می‌گفت خیلی آدم‌های خوبی بودند ولی من بعد از دو سه ماه گفتم می‌خوام برگردم ایران چون دختره بم دروغ گفته بود. بم گفتند پس حالا که برمی‌گردی یک بادکنک با عکس مسعود رجوی می‌دیم برو تو تهران و هواش کن. رضا گفته بود باشه. آمده بود ایران و پروژه هوا کردن بادکنک هم گویا نصفه نیمه مانده بود و نتوانسته بود انجامش دهد. تا اینکه چند ماه قبل از انتخابات دم خانه‌اش دستگیرش کرده بودند و این چند ماه زندان بوده و حالا دادستان به او گفته اگر می‌خواهی اعدام نشوی باید فردا در دادگاه بگویی که قصد بمب‌گذاری داشتی. برق مرا گرفت. گفتم این کارو نکنی رضا. بیچاره میشی. اصرار داشت که نه تو نمی‌دونی ما صحبت کردیم و مشکلی نیست. تا صبح نخوابیدیم و هر چی من گفتم این کارو نکن گفت اینا آدمای خوبی‌ان نترس. گفت اگه نگم اعدامم می‌کنن گفتم کاری نکردی که اعدامت کنن اگه بگی اعدامت می‌کنن. فردا به دادگاه رفتیم و رضا جلوی همه دوربین‌ها گفت ما قصد بمب‌گذاری داشتیم. رضا را ندیدم تا چند روز بعد در دادگاه انقلاب که گفت حکمش اعدام شده. به دادستان فحش می‌داد. خیلی ترسیده بود و مثل مرده‌ها شده بود. چند وقت بعد در هواخوری اندرزگاه هشت دیدمش و گفت منتظر حکم تجدیدنظر است. از خجالتِ آن شب و سادگی خودش رویش نمی‌شد با من حرف بزند. بعدها شنیدم که حکمش به دوازده سال زندان تقلیل پیدا کرده و بعد از دو سال هم آزاد شده.

۳۱ مرداد ۱۳۹۹

هنوز نه

 دیشب از فشار استرس گفتم یه فیلم هالیوودی ببینم که کمتر فسفر بسوزونه و بیشتر آدرنالین تولید کنه. تو این مدت بخاطر کرونا فیلم جدید کم اومده. یه فیلم جنگی دریایی گرفته بودم با بازی تام هنکس. داستان یه کشتی آمریکایی که تو جنگ جهانی دوم وسط طوفان باید با یه مشت دشمن بجنگه. تام هنکس کاپیتان کشتی بود و یه آشپز داشت که هر چند ساعت یه بار یه چیز خوشمزه درست می‌کرد می آورد برای کاپیتان و اون هم چون آدم وظیفه شناسی بود نمی‌خورد. نصفه شب من گشنه بودم و هر بار می‌گفتم اون پدرسگ رو بخور و نمی‌خورد. خیلی فیلم بی‌خودی بود و هیجانی هم نداشت. گفتم دیگه این فیلم آمریکاییه و باید تهش کشتی نجات پیدا کنه و این بشینه اون غذا رو بخوره ولی آخرش کشتی نجات پیدا کرد و اون پدرسگ رو نخورد. کله پدرت آمریکا.

۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹

نه خوشبخت، نه بدبخت

ظهر مامانم گفت عموت یه بن خرید از فروشگاه رفاه داده گفته خودش نمی‌رسه ازش استفاده کنه ما باش بریم خرید. بیا با حامد برو فروشگاه خرید کن. دیدم وقت خوبیه که حامد بعد از ماه‌ها از خونه بیاد بیرون. فقط خوراکی زیاد می‌تونه حسن کچل رو از خونه بیاره بیرون. هر چند حسن کچل‌های الان بخاطر تنبلی نیست که بیرون نمیرن بخاطر افسردگیه. ربطی هم به قرنطینه نداره اون مدت‌هاست بیرون نمیره. قبل از کرونا چند وقتی یه بار برای نماز می‌رفت مسجد که اون هم با قرنطینه تعطیل شد. لحظه آخر مامانم هم با ما اومد. خیلی کم پیش میاد شاید سالی یک بار که ما سه نفر بریم بیرون. هر سه با دستکش و من و حامد با ماسک. مامانم گفت با چادر نمی‌تونم ماسک بزنم عوضش روم رو می‌گیرم. یک میلیون تومن بن داشتیم و می‌شد هر چی دلمون می‌خواد بخریم. مامانم گفت اول ضروریات رو بخریم. تا حالا انقدر پول برای خرید نداشتیم. مامانم مدتهاست که تحت تعالیم طب اسلامی و غذای سالم و اینجور چیزهاست و نمی‌ذاره حامد چیزهای کارخونه‌ای که مواد نگه‌دارنده دارن بخوره. تنقلات و خامه و شیر و شکلات و سوسیس و کالباس و همبرگر ممنوع شده. حامد بخاطر قرص‌های اعصاب خیلی چاق شده و زیاد می‌خوره. و با اینکه صداش درنمیاد ولی می‌دونم که عاشق پفک و سوسیس و کالباسه. برای همین همیشه من اینجور چیزها رو می‌خرم که به نام من تموم شه. سبد پر پر شد. همه به ما نگاه می‌کردن. اواخرش مامانم گفت اینا رو چجوری ببریم؟ چجوری ضدعفونی کنیم؟ گفتم حالا یکاریش می‌کنیم. حساب کردیم و اومدیم بیرون. با اینکه فروشگاه رفاه یک خیابون با ما فاصله داره ولی نمی‌تونستیم اون همه بار رو با دست ببریم. هیچ اسنپی هم قبول نمی‌کرد. به انتظامات فروشگاه گفتیم این سبد رو به ما قرض بدید ببریم خونه و بیاریم. گفت یه گوشی اینجا گرو بذارید. گذاشتیم و با سبد فروشگاه رفتیم تا خونه. یاد یه صحنه‌ای از یه فیلم آمریکایی افتادم. شاید مرثیه‌ای برای یک رویا. از تصویر سبد خرید تو خیابون خیلی خوشم اومد. اون همه کیسه توی آشپزخونه جالب بود. مثل پولدارها شده بودیم. مامانم و حامد به وضوح سرحال بودن. شاید تا دو ماه هیچ چیزی لازم نباشه برای خونه بخریم. 
شب داشتم با تلفن حرف می‌زدم که زلزله اومد. انقدر که این چند روز باد اومده بود و لامپ بالای سرم تکون خورده بود اول فکر کردم باده. اون ور خط گفت زلزه داره میاد؟ گفتم آره انگار. مامانم هم داشت تلفنی حرف می‌زد قطع کرد. همه اومدیم تو پذیرایی. همسایه‌ها دوییدن تو حیاط. ما یکم به در و دیوار خیره موندیم. انگار اونا باید خبر می‌دادن خطری هست یا نه. مامانم به داداشم گفت باید نماز آیات بخونیم. داداشم گفت زلزله‌اش که شدید نبود. مامانم گفت ولی مگه نترسیدی؟ داداشم یکم فکر کرد و رفت که وضو بگیره. اولین بار بود که زلزه رو حس می‌کردم. یه ذره هیجان داشت. شاید چون خیلی کوتاه بود هیجانش زیاد نبود. برگشتم تو اتاقم و لایو ندا یاسی رو تماشا کردم تا خوابم گرفت. موقع خواب به عادت همیشه گوشه‌ی دیوار زیر پتو کز کردم. عادت کرده‌م تا سنگینی پتو رو روی خودم حس نکنم احساس امنیت نمی‌کنم. تصور کردم اگر زلزله بزرگتری بود الان چه وضعی داشتم. همه چیز رو مثل یه فیلم تصور کردم. خونه خراب شده. در بهترین حالت همه‌مون مردیم. اگر نه باید آدم‌ها رو از زیر چیزهای سنگین بیرون بیاریم. صدای جیغ‌های دور و نزدیک بیاد. نتیحه فکرم این شد که ممکن بود خواب راحت ازم گرفته بشه. جدیدن معیارم برای آرامش خوابه. به خریدهای توی آشپزخونه فکر کردم که اگه می‌مردیم اون همه شوق و ذوق بسته‌بندی شده حروم می‌شد. به هر حال طبق آموزه‌های دوران سختی تا وقتی بدبخت نشدی خوشبختی. احتمالا در جهانی موازی تا وقتی خوشبخت نشدی بدبختی.

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹

مثل هوا برای خفگی

برای دوست داشتن دوست نداشتن لازمه
برای لمس خیال لازمه
جدایی و دلتنگی وجود داره ولی حضور و وصال نه
امید وجود نداره ولی ناامیدی چرا
نور نیست ولی تاریکی هست
درد حس میشه ولی سلامت نه
از نبودن میشه بودن رو فهمید
خودِ بودن که وجود نداره

۲۱ اسفند ۱۳۹۸

نازکیِ طبع

مامانم داشت نماز شب می‌خوند و گریه می‌کرد. هی آروم می‌گفت الهی العفو. داشتم پیش خودم می‌گفتم مادر من برای چی داری طلب بخشش می‌کنی؟ چی مونده برای بخشش؟ منتظر بودم بره تو اتاقش تا من برم دستشویی. نمازش طولانی شد من مجبور شدم از جلوش رد شم برم دستشویی. وقتی برگشتم گفت بیا بشین. همچنان داشت گریه می‌کرد. نشستم گفت منو حلال کن. گفتم برای چی؟ گفت بچه بودی می‌خواستی چاق و لاغر ببینی مدرسه‌ات دیر شده بود نمی‌رفتی کتکت زدم. گفتم من یادم نمیاد. گفت خواستم بخوابم یادم اومده حالم بده. گفت یه بار از تو کوچه اومده بودی یه فحش بد شنیده بودی نمی‌دونستی معنی‌اش چیه بلند بلند می‌گفتیش جلوی دایی عظیم. من نمی‌دونستم چجوری باید کاری کنم که نگی‌اش قاشق داغ کردم نمی‌دونستم انقدر داغ شده گذاشتم رو لبت. خیلی شدید گریه می‌کرد. گفتم اینم یادم نیست. فحشه چی بود؟ خندید. گفت زنهای جوون تو کلاس قرآن فکر می‌کنن من چه آدم خوبی‌ام نمی‌دونن من چکار کردم. دستشو بوسیدم گفتم من جز خوبی از شما چیزی یادم نمیاد. براش آب آوردم. خندوندمش. بغلش کردم. من واقعا چیزهایی که می‌گفت یادم نمی‌اومد.

۱۹ اسفند ۱۳۹۸

مثل یک باکره

چند ساله تو خواب‌هام هر جا به اوج استیصال می‌رسم یادم میاد یه خونه دارم. یه خونه با نور زرد از گذشته‌ی دور که کلیدش رو هنوز دارم. هر بار تو خواب وقتی یادم میاد که خونه دارم ذوق‌زده میشم و از این فراموشی که بم اجازه میده از اول لذت خونه داشتن رو تجربه کنم خوشحال میشم. اغلب بعدش یادم میاد که مثلا سالهاست پول برق و آبش رو ندادم و ممکنه قطع شده باشه ولی میگم اصلا مهم نیست. خود خونه مهمه و نورش که مجانیه. انقدر لذت این خواب و یادآوری این خونه زیاده که حتی بعد از بیدار شدن ناراحت نمیشم که واقعی نیست. به هر حال ذهنم خاطرات جعلی و واقعی رو احضار می‌کنه که منو ارضاء کنه. این راه همیشگی من برای خلاصی از انباشت احساساته: خودارضایی.

۱۱ اسفند ۱۳۹۸

غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد

دقیقه 65 بازی واتفورد و لیورپول است. در کمال شگفتی واتفوردِ ته‌جدولی به تازگی گل دوم را به لیورپولی زده که این فصل هیچ شکستی نداشته. خیابانی گزارش می‌کند که واتفورد حتی با زدن گل دوم هم دفاع نمی‌کند و همچنان حمله می‌کند، آنها روحیه گرفته‌اند. «روحیه» را از کجا می‌شود تشخیص داد؟ روحیه مثل بادی که به صورت آدم‌ها برخورد می‌کند، ناپیدا ولی غیرقابل کتمان است. مثل همین امروز صبح که من بیدار شدم و ساعت‌ها آهنگ‌های شهره را گوش دادم و فکر می‌کردم من چطور آهنگی غیر از شهره گوش می‌دادم؟ و شب بی‌تابی رگ‌هایم را گشاد می‌کرد. دانشمندهایی که سالهاست روی کله‌ی آدمیزاد تحقیق می‌کنند تا سر از این رفتارهای عجیب دربیاورند لابد جواب‌هایی دارند ولی از آنجایی که هنوز مورد شفایافته‌ای را تحویل بشریت نداده‌اند من به یافته‌هایشان مشکوکم. می‌شود توضیح داد که آدم چطور روحیه‌ی کاری را پیدا می‌کند، ولی بعد از پیدا شدن روحیه. می‌توانی بگویی واتفورد انگیزه داشته که از ته جدول تکان بخورد و در خانه خودش بازی می‌کند و تاکتیکش چه و چه بوده ولی بقیه تیم‌های شکست خورده از لیورپول هم همین راه‌ها را رفته بودند. روحیه شاید همه‌ی این کارها را کردن و تاس خوب آوردن است. می‌توانی دلیل گریه‌ها و خنده‌ها را پیدا کنید ولی محال است حدس بزنید چند ساعت دیگر ازاضطراب گریه می‌کنید و چه روزی ممکن است بی‌مقدمه برقصید. 
چند سال پیش فایل صوتی یکی از کلاس‌های شفیعی کدکنی را گوش می‌دادم که به شاگردهایش می‌گفت چیزی که می‌خوام بگویم حاصل هفتاد سال مطالعه‌ی من است (نمی‌دانم کدکنی همین یک بار این جمله را گفته یا هر بار کلاسش را با این شروع می‌کند، من فکر می‌کنم همین یک بار بوده). می‌گفت اگر یک نفر همه چیز داشته باشد و علامه دهر باشد و افسردگی عمیقی داشته باشد و یک نفر هیچ چیز نداشته باشد و حالش خوب باشد، او که حالش خوب است سعادتمندتر است. بعد می‌گفت «چیزی که برای انسان مهمه روحیه است روحیه است روحیه است». و بعد می‌گفت ما باید تمام ادبیات و هنرمان در جهت ارتقاء روحیه انسان باشد. و یک خطکش بیشتر وجود ندارد و آن خطکش روحیه است. 
من در اغلب سالهای زندگی‌ام در هواپیمایی قرار داشتم که در سمت تاریک زمین در حال حرکت بوده ولی هر چه می‌گذرد بیشتر به حرف کدکنی می‌رسم. که داشتن و دانستن به بهای افسردگی نمی‌ارزد. هیچ چیز به افسردگی نمی‌ارزد. خودم هنوز راهِ آبرومندی برای بیرون آمدن از تاریکی پیدا نکردم ولی اگر به عقب برمی‌گشتم خطکشم معیارم برای زندگی همین بود که افسرده نشوم. 
بازی سه هیچ به نفع واتفورد تمام شد.

۲۷ بهمن ۱۳۹۸

جهش مستقیم روی کله‌ی فرمانده

یه ایمان تپلی داشتیم تو زندان که خیلی ابهت داشت بش می‌گفتیم دُن ایمان. این رو همراه پسرخاله‌اش که اسم اون هم ایمان بود گرفته بودند که پسر ریزه میزه و لاغری ود. جریان دستگیری‌شون این بود که دُن ایمان تو روزهای شلوغی جلوی اسکان منتظر پسرخاله بوده که برن تو تظاهرات و پسرخاله دیر کرده و نیروهای گارد و بسیج و اینا هی بش گیر داده بودند و اینم هی جاش رو عوض می‌کرده و چون موبایل‌ها قطع بوده همش چشمم به جای قرارشون بوده که پسرخاله‌اش رو گم نکنه تا اینکه بعد از یک ساعت تاخیر پسرخاله پیداش میشه و ایمان شروع می‌کنه فحش دادن به پسرخاله‌اش که اینا دهن منو سرویس کردن نزدیک بود بگیرنم معلوم هست کدوم گوری هستی چند بار از اینا کتک خوردم بخاطر تو، که در این لحظه پسرخاله‌ی ریزه میزه میگه: «دیر کردم؟ الان جبران می‌کنم» و دورخیز می‌کنه و مستقیم می‌پره روی کول فرمانده نیروهای گارد و شروع می‌کنه با مشت توی کله طرف زدن و با هم می‌افتن زمین و همه نیروها می‌ریزن سرشون و این میشه که جفتشون دستگیر میشن.
حالا این تصویر پسرخاله روی کول فرمانده برای من نماد جبران عقب‌موندگی خودم شده. هر بار که زیاد می‌خوابم، هر بار که روزهای زیادی کار مفیدی نمی‌کنم، هر بار به این سال‌هایی که با افسردگی تباه شد، هر بار به سنم و بی‌حاصلی‌ام فکر می‌کنم، فکر می‌کنم آخرش مثل پسرخاله‌ی ایمان می‌پرم روی کول اون غول بزرگی که ازش می‌ترسم و شروع می‌کنم به کتک زدنش و هیچی خدای من هیچی هیچی بهتر از این نیست.

۱۹ بهمن ۱۳۹۸

گر رَود دیده و عقل و خرد و جان

الهی قمشه‌ای تو رادیوی تاکسی داشت می‌گفت مولانا میگه من یه طوماری دارم طولش از اینجا تا ابد توش فقط نوشته «تو نرو».