ظهر که بیدار شدم گفتم باید برم ترهبار. میخواستم استانبولی درست کنم و گوجه نداشتم. به خودم گفتم میری گوجه میگیری و فوقش یه طالبی کوچیک. وقتهایی مثل الان که از بیپولی میترسم وحشیانه خرج میکنم. یعنی مسخره است ولی بیشتر از بیپولی از گرسنگی میترسم! نمیدونم این از کجا اومده دیگه. رفتم هم گوجه گرفتم هم سیب و شلیل و هم بادمجون و هم طالبی. از همهشون خیلی کم ولی خب همونها رو با فحش. میوهفروشی روبروی خونه بهم چیزی نمیفروشه چون از هر چیزی دو سه تا برمیدارم. مردک یه بار گفت من برای این خریدهای تو پلاستیک نمیدم. منم همه رو ریختم و اومدم بیرون. ترهبار کاری به این چیزها نداره. فقط یه بار که خودم دیدم مسخرهاس که برای یه دونه فلفل دلمهای و دو تا هویج و دو تا کدو، سه تا پلاستیک بردارم همه رو ریختم تو یه پلاستیک و یارو فقط گفت چیز دیگهای نداشتی بریزی این تو. منم گفتم خواستم پلاستیک مصرف نشه. بعد هم اومدم خونه خیس عرق یکم دراز کشیدم. بعد چیزهایی که خریده بودم رو شستم و روی دستمال پهن کردم. دیدن رنگ میوهها حالم رو خوب کرده بود.
دیروز هم بعد از شاید ده روز خودم رو مجبور کردم برم بیرون. بیرون رفتن من یا ترهبار و نونواییه یا کتابفروشی. رفتم دی یه کتابی که دست دو ازشون خریده بودم رو بگیرم. باز تو راه به خودم گفتم میری همون رو میگیری و میای بیرون. باز رفتم و یه کتاب دیگه هم خریدم. زن در ریگ روان رو گرفتم. کتابی که داشتم و فروخته بودم حالا مجبور بودم با بیست برابر قیمت اون موقع بگیرم. توجیه هم کردم که چون دارم روی سینمای ژاپن کار میکنم باید این رو هم بخونم. و اینکه مدتها بود تجدید چاپ نشده بود. حرف مفت.
ملت برای اینکه یه نفر رو ترغیب کنن که کتاب بخونه میگن پول یه ساندویچه. برای من برعکسه. وقتی غذایی لباسی چیزی میخوام بخرم به خودم میگم فکر کن کتابه چطوری زرتی میخری، این هم لازمه بخر. ذهن فقیر ازش چی درمیاد؟
غذا رو دم گذاشتم و تمام ظرفها رو شستم و دراز کشیدم و شروع کردم شکم و چیزهایی که داخل بدنم هست رو با دست چک کردن. دلم میخواد بتونم با چاقو بازشون کنم و بیرون بکشم و نگاهشون کنم. این حس خیلی تکرار میشه. یاد اون صحنه از هانیبال هم میافتم که گیدیون هر چی میله و چیز تیز بود رو تو تن پرستار فرو کرده بود. تصویرش رو خیلی دوست دارم. تازگی هم هاراکیری رو دوباره دیدم و اون صحنهای که پسره مجبور میشه با شمشیر چوبی کند شکم خودش رو پاره کنه دقیقا چیزی بود که من دوست داشتم. آدم باید حداقل یه بار بتونه خودش رو جر بده و بتونه خودش رو تماشا کنه. شبیه اون فیلم پسر کراننبرگ که یه سری آدم میرفتن جایی که کشته شدن کپی خودشون رو ببینن. چطوری به ذهنشون میرسه؟ یعنی پسر کراننبرگ هم بعد از ترهبار و دم کردن استانبولی به خودش گفته گور بابای دم کشیدن غذا، کاش الان بدنم از هم میپاشید؟