۲۴ خرداد ۱۳۹۳

سه‌شنبه یازده شب

باز هم خواهش می‌کنم این نوشته‌ها رو جایی منتشر نکنید و لینک هم ندهید.
.......................
ماشین حرکت کرد. هنوز نمی‌تونستم موقعیتی که توش بودم رو بفهمم. حتی پیش‌تر دوستی هم نداشتم که تو موقعیت مشابه قرار گرفته باشه و من بدونم چه اتفاقی ممکنه بیفته. تو اون شش ساعت بارها و بارها سوال‌های تکراری رو جواب داده بودم. سوال‌هایی که تو مهمونی‌های خانوادگی هم جواب صریحی براشون نداشتم. اینکه کارم چیه؟ اگه کارمندم چرا به سینما علاقه دارم؟ چجوری هم کارمندم هم فیلم می‌سازم؟ چرا از همه چیز فیلم می‌گیرم؟ و تهش همه چیز خلاصه می‌شد به انگیزه. که چه انگیزه‌ای دارم برای کارهایی که کرده‌ام. اونها برای سوال‌هاشون جواب‌های آماده‌ای داشتند که با حرف‌های من جور درنمی‌اومد. بدتر از هر چیز میل عجیبشون به تحقیر کردن بود. چیزی که یادآوریش خیلی آزاردهنده‌ است.

ماشین جایی ایستاد و منو پیاده کردند و به کسی سپردند و رفتند. از پس گردنم گرفت و دنبال خودش می‌کشوند. مدام می‌گفت سرتو پایین بگیر نخوره به میله. میله‌ای در کار نبود. نمی‌فهمیدم قصدش چیه. مطلقا هیچی نمی‌دیدم و اینور و اونور رفتنم عصبانیش کرده بود. یکم چشم‌بندم رو بالا کشید طوری که بتونم زیر پامو ببینم. از پله‌های باریک و قدیمی پایین رفتیم. منو دست دو نفر دیگه سپرد. پایین جایی مثل حمام بود. کف سرامیکی بود و صدا می‌پیچید. از همون اول هر دو شروع کردن به زدن. با پوتین‌ها و با دست. مثل اینکه به این نتیجه رسیده بودند که باید جواب دو تا سوال رو از من بگیرن: واسه کی کار می‌کنی؟ چقدر پول گرفتی؟ من هر بار می‌گفتم هیچکس، کدوم پول؟ بیشتر می‌زدند. روی زمین نشسته بودم و جمع شده بودم. یکیشون گفت دستتو بیار جلو. گفتم چرا؟ گفت بیار. دستمو جلو بردم. گفت اینو بگیر. یه سیم بود. به محض اینکه گرفتم برق بش وصل شد. مثل فنر از جام پریدم و سیمو ول کردم. دوباره گفت بگیر. نگرفتم. به اون یکی گفت ولتاژشو بیشتر کن. گفت نگیری آب می‌ریزم رو بدنت برقو بش وصل می‌کنم. وحشت کرده بودم. قلبم خیلی تند می‌زد. مثل حیوونی که قراره سرشو ببرن. گفت بگیر و باز نگرفتم. کشیدش به پهلوم. دوباره از جام پریدم. می‌خوردم به دیوار و عقب عقب می‌رفتم ولی جای زیادی برای فرار کردن نبود. باز می‌زد به بدنم و همون سوال‌ها رو تکرا می‌کرد. واسه کی کار می‌کنی؟ چقد پول گرفتی؟ بجای جواب التماس می‌کردم دیگه اون سیمو به بدنم نزنن. دست کشیدن. کمی بعد یه چیزی جلوی دهنم گرفتن. از زیر چشم‌بند دیدم یه فنجونه که توش آبه. باز از جا پریدم. گفت نمی‌ریزم، بخور. دوباره گفت و من جلو رفتم و آبو خوردم. باز مثل دفعه قبلی بدنم خشک خشک شده بود. یه نفر اومد و منو از اونجا برد طبقه بالا.

طبه بالا اتاقی بود که فرش داشت. کسی که منو می‌برد ازم خواست کفشمو دربیارم. وسط اتاق که رسیدم گفت بشین. پاهام رو جفت کرد و یه طناب دورش پیچید. یه طناب سفید کلفت بود. طناب بالا رفت و پاهای من همراهش. از پا از سقف آویزون شده بودم در حالی که صورتم هنوز روی زمین بود. یعنی طناب رو کامل بالا نکشید. گردنم کج شده بود. خیلی درد داشت. این یکی هم همون سوال‌ها رو می‌پرسید. دردش غیرقابل تحمل بود. نمی‌تونستم حرف بزنم. با طناب بازی می‌کرد. می‌برد بالای بالا. بعد ولش می‌کرد بیام پایین و باز تو همون وضعیت، روی گردنم نگهش می‌داشت. نمی‌دونم چطور تونستم تحمل کنم. با خونسردی این کارها رو می‌کرد. طناب رو باز کرد و یه پتو روم انداخت و با باتوم شروع کرد به زدن. یه نفر دیگه هم اضافه شد. انگار یه خط تولیدی بود که باید همه مراحلش طی می‌شد. من خودمو جمع کرده بودم که باتوم به سرم نخوره. چیزی که فهمیده بودم این بود که قراره طوری بزنن که جاش نمونه. انقدر همه چیز پشت سر هم و بدون وقفه اتفاق می‌افتاد که مغزم هیچ تحلیلی از موقعیتی که توش قرار داشتم نمی‌داد. اینجور شکنجه‌ها مال من نبود. مگه کیو گرفته بودن؟ فاصله من از وقتی که داشتم تو کتابفروشی کتاب می‌خریدم تا اون موقع شش هفت ساعت هم نمی‌شد. تو این مدت همه‎اش منتظر بودم که یکی بفهمه من کسی نیستم یا حداقل اونی که اونها فکر می‌کنن نیستم. ولی اون موقع دیگه فهمیده بودم که قرار نیست اونا بفهمن من کی‌ام. قراره نقشی که برام در نظر گرفتن رو بپذیرم. اونا بیرون رفتن و یه پسر جوونی اومد و کنارم نشست. فهمیدم این هم قراره نقش پلیس خوب رو بازی کنه. گفت چرا بشون نمیگی چقدر گرفتی؟ اینا زنده‌ات نمی‌ذارن ها. من دیدم اینا چکار می‌کنن. چیزی نمی‌گفتم. یعنی حوصله نداشتم بازیش رو ادامه بدم. رفت و باز یکی اومد و باتوم رو روی گردنم گذاشت و از پشت زانوش رو پشت گردنم گذاشت و فشار داد. تا دم خفگی می‌برد و ول می‌کرد و همون سوال‌ها رو می‌پرسید. دیگه از اون التماس‌های اول هم خبری نبود. اونها کار خودشون رو می‌کردن. وقتی پاشو برداشت دیگه افتادم روی زمین. یه نفر بلندم کرد و برد و گذاشت توی یه ماشین. مثل همون پراید اولی کف ماشین خوابوندم و حرکت کرد. یه مسیر طولانی رو رفت. جایی که نگه داشت سرد بود. مدت‌ها بود که ماشین داشت تو جاده خاکی می‌رفت و وقتی رسید هیچ صدایی اون اطراف نبود. پیاده به سمت ساختمونی منو می‌برد که صداهای گنگی ازش می‌اومد. هر چی نزدیک‌تر می‌شدیم صداها واضح‌تر می‌شد. صدای گریه یه سری آدم بود.

بعد از نوشتن مشخصات و تحویل دادن وسایلم منو دست یه نفر سپردن. دستی که منو تحویل گرفت انقدر بزرگ و پرزور بود که همون اول ترسیدم. با هر بار که منو دنبال خودش می‌کشید مثل عروسک تو دستش به جلو و عقب پرت می‌شدم. قد بلند بود و چیزی جز فحش نمی‌گفت. با دست‌های بزرگش می‌زد پس سرم و من تو تاریکی سکندری می‌خوردم. یه جا وایساد گفت بچه کونی می‌خوای همیجا بکنمت؟ من تمام بدنم می‌لرزید. دولام کرد و باتومی که دستش بود رو به پشتم می‌کشید و تهدید می‌کرد. سر باتوم رو به پشتم فشار می‌داد و می‌گفت حرف می‌زنی یا بکنمت؟ خیلی ترسیده بودم. زبونم بند اومده بود. یقه‌ام رو گرفت و دنبال خودش کشوند. هر چند لحظه یه بار می‌گفت مواظب باش نخوری به دیوار و منو محکم می‌کوبوند به دیوار. مواظب باش نخوری به در و منو محکم می‌کوبوند به در. همینطور چهار پنج بار این کارو کرد و بار آخر بدون اینکه چیزی بگه با سر کوبوندم به دیوار. درد وحشتناکی به سرعت داخل سرم شد و افتادم. گرمی خون رو روی صورتم احساس می‌کردم. از یقه‌ام گرفته بود و روی زمین می‌کشید. سرم رو تکیه داد به دیوار و با زانو روی قفسه سینه‌ام نشست. خیلی سنگین بود. نفسم بالا نمی‌اومد. گفت من میرم و برمی‌گردم. اگه اعتراف کردی که هیچی اگه اعتراف نکردی می‌کنمت. فهمیدی؟ با سر اشاره کردم که آره. گفت دارم نگات می‌کنم تکون نمی‌خوری. تا صبح تکون نخوردم.

۲۲ خرداد ۱۳۹۳

سه شنبه پنج بعدازظهر

روزهای اول بعد از آزادی می‌خواستم خاطراتم رو بنویسم. شروع هم کردم ولی نتونستم ادامه بدم. هنوز خیلی بشون نزدیک بودم و حالم بد می‌شد. گفتم بهتره ازش فاصله بگیرم. تو این چند سال حس کردم جزئیات داره فراموشم میشه و مثل هر چیز نگفته‌ی دیگه‌ای داره تو گلوم باد می‌کنه و نگفتنش آزارم میده. دوست داشتم بلد بودم بهتر بنویسم. به نظرم خود اتفاق از من بزرگتر بود. مثل بازیکنی‌ام که می‌دونه چجوری بازی کنه ولی بدنش باهاش همراهی نمی‌کنه. تو چند تا پست آینده خاطرات روزهای اول بازداشتم رو می‌نویسم. دلیل اینکه چرا حالا؟ چرا چند روز اول؟ طولانیه ولی شاید اصل کلام چیزی باشه که مهرجویی تو کتاب مصاحبه‌اش با مانی حقیقی میگه، درباره اینکه فیلم هامون از تجربیات زندگی خودش با زن سابقشه و علت ساخته شدنش میگه «می‌خواستم از خودم جن‌گیری کنم». 
یه خواهش هم دارم اینکه این پست‌ها رو جایی منتشر نکیند و لینک هم ندهید.
...............................................

سوم تیر داشتم از شرکت برمی‌گشتم. درگیری‌ها فروکش کرده بود و جرأت کرده بودم دوربین فیلمبرداریم‌وکه باش از راهپیمایی 25 خرداد فیلم گرفته بودم توی کوله‌ام بذارم و از شرکت بیارم خونه. از میدون ولیعصر رو به پایین می‌اومدم. اول رفتم کتابفروشی هاشمی و کتاب کودکی ناتمام کیومرث پوراحمد و جدال با جهل بیضایی و یه کتاب دیگه که یادم نیست رو گرفتم. بعد رفتم پاساژ ایران و چیزهایی که دوستم سفارش داده بود براش خریدم. با دو دست پر و کوله روی دوشم داشتم پایین می‌اومدم. نزدیک خونه چند نفر ایستاده بودن. یکیشون از اونور خیابون منو دید و اشاره کرد که بیام. رفتم و گفت کوله‌ات رو باز کن. باز کردم و دست کرد هندی‌کم رو درآورد و گفت بزن ببینم چی داره. پلی کردم. سریع پرید سمت فرمانده‌شون و نشونش داد و اونم دستور داد بازداشتم کنند. همه‌شون با نفرت بم نگاه می‌کردن. وسایلم رو گرفتن و به دستام دستبند زدن و روی لبه سیمانی کنار خیابون نشستم. به عابرهای ولیعصر نگاه می‌کردم که چشمشون رو از چشمم می‌دزدیدند. تا همین چند روز پیش اگه کسی دستگیر می‌شد مردم ممکن بود کمکش کنن که آزاد بشه ولی اون روز یه روز معمولی بود و کسی تو برنامه روزانه‌اش نبود که کسی رو آزاد کنه. زیاد نگران نبودم. فکر می‌کردم اینا که کاره‌ای نیستن و میرم با مسئولشون حرف می‌زنم و تموم میشه. یه پراید مشکی رسید و من روی صندلی عقب نشستم. یه نفر اومد گفت ببخشید من وظیفه دارم چشمای شما رو ببندم. پشتم رو بش کردم و اون با یه چفیه مشکی چشممو بست. یکی دیگه اومد و با لحنی که هیچ ربطی به نفر قبلی نداشت گفت دراز بکش. خوابیدم روی صندلی. گفت نه پایین. و با صورت منو خوابوند کف پراید و ماشین حرکت کرد.

اول سعی کردم مسیر حرکت پراید رو تشخیص بدم ولی انقدر پیچ در پیچ حرکت کرد که بجاش سرگیجه و سردرد گرفتم. بالاخره جایی ایستاد و منو پیاده کرد و رفت. یه نفر دستمو گرفت، در کشویی ماشینی مثل مینی‌بوس رو باز کرد و گفت سوار شو. ارتفاع ماشین رو نمی‌دونستم و نمی‌دونستم که چقدر باید پام رو بلند کنم. عصبانی شد و هلم داد داخل. گفت روی زمین بخوابم، صورتم رو به زمین باشه. یه نفر دیگه اومد تو و درو بست. یکم بالای سرم راه رفت و یهو شوکر رو گذاشت روی کمرم. من تا اون لحظه نمی‌دونستم شوکر چی هست و چه شکلیه. یعنی هم فیزیکی هم ذهنی بم شوک وارد شد! با سوال‌های اولیه شروع کرد که اسمت چیه و کجا زندگی می‌کنی و این چیزها و با هر سوال یه بار هم با شوکر به بدنم می‌زد. گاهی کمرم گاهی پشت زانوها، گاهی شونه‌ها. دو نفر دیگه وارد مینی‌بوس شدند و یکیشون با موبایلم ور می‌رفت و یکی فیلم دوربین رو نگاه می‌کرد. کسی که بالای سر من بود رفت و همراه اون دو نفر فیلم رو نگاه می‌کرد. هر جای فیلم که عصبانی می‌شدند یکیشون می‌اومد و چند تا لگد به پاها و پهلوم می‌زد یا شوکر رو روی بدنم می‌گذاشت. هر چه جلوتر می‌رفت خشونتشون بیشتر می‌شد. هم بخاطر فیلمی که می‌دیدند هم بخاطر اینکه از من صدایی درنمی‌اومد. راستش اون لحظات فکر می‌کردم زندگی رودربایسیشو با من کنار گذاشته و شکل واقعیِ چیزی که تو ذهنم بوده رو داره بم نشون میده. اون جهنمی که تو ذهن من بود با ظاهر یه کارمند تمام وقت سر به زیر فرق داشت. من و اون آدمها باید یه جایی به هم می‌رسیدیم. از هیچ فحشی دریغ نمی‌کردند. کسی که شوکر دستش بود روی سرانگشت‌ها و بندهای انگشت دستم که از پشت بسته بود می‌کشید. این یکی خیلی درد داشت. روی قوزک پا و آرنج می‌کشید. من خودمو جمع می‌کردم و باز چیزی نمی‌گفتم. می‌پرسیدند که این فیلمو برای کی گرفتم و با کی‌ها کار می‌کنم. اسم همدست‌هام رو می‌خواستن و اینکه چقدر پول می‌گیرم. کسی بود که چیزهایی که پرسیده می‌شد رو می‌نوشت و کسی که سوال می‌کرد وقتی جوابی که می‌خواست نمی‌گرفت خودش جوابی که می‌خواست رو به کاتب می‌گفت و اون می‌نوشت. مرتب در ماشین باز می‌شد و آدمهای جدیدی وارد می‌شدند و بجای نفر قبلی همون سوال‌ها رو می‌پرسیدند و کتک می‌زدند. صدای همشون جوون بود و من هنوز منتظر یه مقام بالاتر بودم که بیاد و فیلم رو ببینه و متوجه بشه که چیز خاصی نیست و بذاره من برم. یکیشون بلندم کرد و یه بطری آب جلوم گرفت و گفت بخور آبه. تازه وقتی آب به دهانم خورد فهمیدم چقدر آب بدنم کم شده. از تشنگی لب‌هام رو حس نمی‌کردم. بدنم مثل اسفنج آب رو به خودش جذب می‌کرد. بقیه بیرون رفتند و همون یه نفر رفت و گوشه‌ای نشست. گفت پسر چرا با خودت اینجوری می‌کنی؟ می‌دونی من الان می‌تونم ولت کنم بری؟ گفتم خب بذار برم. گفت بگو واسه چی این فیلما رو گرفتی بذارم بری. گفتم واسه خودم گرفتم. می‌دونستم که قراره نقش پلیس خوب رو بازی کنه ولی باز امید داشتم بذاره برم. گفتم خانواده‌ام خبر ندارن بذار برم. گفت میری عجله نکن.

این یکی هم بیرون رفت و من مدتی توی ماشین تنها بودم. هیچ صدای ماشینی از بیرون نمی‌اومد. نمی‌تونستم حدس بزنم کجای تهرانم. هیچ‌جا انقدر بی‌صدا نیست. یه کشیده محکم خورد توی گوشم. سرم محکم خورد به بدنه ماشین. دستش خیلی بزرگ بود. گفت پدرسگ گوش میدی کی بت نزدیک میشه خودتو جمع می‌کنی؟ یکی دیگه زد. گوشم سوت می‌کشید. تا حالا کسی انقدر محکم منو نزده بود. خودمو جمع کردم. همینطور فحش می‌داد و تهدید می‌کرد. یکی کنار گوشم گفت چیزی نیست راحت بشین. دوباره نشستم و این بار هم بی‌هوا زد توی شکمم. شوکر رو گرفت کنار گوشم و فشار داد. ارتعاشش رو حس می‌کردم. گفت می‌دونی بزنم به صورتت چی میشه؟ حرف می‌زنی؟ گفتم چی باید بگم؟ گفت واسه چی فیلم گرفتی؟ یه بار دیگه بگی واسه خودم یه‌جوری می‌زنم مثل این جنازه باد کنی. مگه نگفتم این جنازه رو ببرید بیرون؟ داشت دروغ می‌گفت جنازه‌ای در کار نبود. خب واسه چی فیلم گرفتی؟ گفتم این فیلم خاصی نیست. دوباره زد. گفتم راهپیمایی بوده که تلویزیون هم نشونش داده. بقیه‌شون هم عصبانی شدن و یک به یک می‌زدن. من جمع شده بودم کف ماشین. صدای زنگ موبایلم اومد. یکیشون گفت دایی جواد. گفتم مادرمه اگه میشه بذارید باش حرف بزنم. قطعش کرد. گفت بذار ببینم چی داری این تو. گفتم اون وسیله شخصی منه توشو نگاه نکنید. گفت باشه. یکم گذشت گفت این عکس دختره کیه؟ من داد زدم مگه نگفتم نگاه نکنید؟ یکیشون با شوکر زد به پهلوم گفت خفه شو بابا. دوباره پرسید کیه؟ زیدته؟ دوباره موبایلم زنگ زد. گفت ای بابا. گفتم بذارید حرف بزنم. کمی ساکت شدند و طرف گفت می‌ذارم دم گوشت فقط نمیگی کجایی. چی میگی؟ گفتم میگم خونه دوستمم. گفت آفرین. همونطور که کف ماشین صورتم رو به زمین بود گوشی رو گرفت دم گوشم. مامانم بود. سعی کردم صدام عادی باشه. گفتم مامان من شب میرم خونه مهران کار دارم. گفت خوبی؟ گفت آره فقط یکم کار دارم. گفت باشه و خداحافظی کرد. اگر برای یه سرویس جاسوسی هم کار می‌کردم این پیغام دستگیریم بود چون مادرم می‌دونست من هیچوقت شب جایی نمی‌مونم.

داشتم به چشمهای بسته عادت می‌کردم. صداها اطرافم رد می‌شدند. چشم‌بند خیلی سفت بسته شده بود و حتی اجازه باز و بسته کردن پلک‌ها رو نمی‌داد. تاریکی مطلق بود. سوال پشت سر سوال. تکرار سوال‌ها. ولی تکرار جواب‌ها عصبانی‌ترشان می‌کرد. صدای فیلمی که از دوربینم پخش می‌شد. بارها عقب و جلو می‌شد. تصویر به جایی که کروبی رو نشون می‌داد که می‌رسید شروع به مسخره کردنش می‌کردند. ازم بابت تفریحی که برایشان فراهم کردم تشکر می‌کردند. فحش می‌دادند. خیلی زیاد. ولی هر بار به آخر فیلم که مردم به میدون آزادی می‌رسند می‌رسیدند عصبانی می‌شدند. من تمام مدت ساکت بودم تا اینکه یکی‌شون به مادرم فحش داد. داد زدم خفه شو جرأت داری دستمو باز کن بعد فحش بده. نمی‌دونم چرا عصبانی شدم صدای مادرم هنوز تو گوشم بود و فکر نگران شدنش داشت دییونه‌ام می‌کرد. انگار انتظار داد زدن منو نداشتن. یه لحظه ساکت شدند و بعد چند نفری شروع به زدن کردن. نمی‌دونم چند ساعت به همین روش گذشت. همه چی تکرار می‌شد، من خسته‌تر می‌شدم و اونها عصبانی‌تر. آخر یه نفر آتش بس داد. گفت وقت شامه چی‌ می‌خورید. من تازه متوجه شدم هفت نفر اطراف منند. انتخابشون بین همبرگر و چلوکباب یود. سفارش دادند و کسی که می‌خواست بگیره دم در گفت تو چیزی می‌خوری؟ گفتم نه. یکی گفت برو بابا از این می‌پرسی؟ زود بیا. طرف با غذاها برگشت. بوی غذا توی ماشین پیچیده بود. آروم با هم حرف می‌زدند و من تقریبا چیزی نمی‌شنیدم. بوی غذا بزاقم رو ترشح می‌داد. سعی می‌کردم موقع پایین دادن بزاقم اونا متوجه نشن. یکیشون همبرگرش رو جلوی دهانم گرفت و گفت بخور. گفتم نمی‌خورم.

کم کم حرف از اومدن حاجی می‌شد. خوشحال بودم که فرمانده‌شون میاد و تکلیفم رو روشن می‌کنه. حالا همین آدمها هم دیگه کاری بام نداشتند و منتظر رئیسشون بودند. در ماشین باز شد و ماشین یه تکون اساسی خورد. خیلی سنگین بود. همه سلام کردند. کمی آروم حرف زدند و حاجی رو به من گفت اسمت چیه جوون؟ گفتم. همون سوال‌های هزار بار جواب داده شده رو پرسید و منم همونا رو گفتم. به جواب‌ها توجهی نمی‌کرد و وسط حرفم سوال بعدی رو می‌پرسید. گفت می‌دونی من از صبح با چند تا مثل تو احمق سر و کله زدم؟ بدبخت الان موسوی ل.. رهنورد خوابیده بعد توی بچه ک... اینجایی. گوشی دستم اومد که رئیس یه چیز وحشتناک‌تری از همه اینهاست. گفت ببین پسر یه سوال ازت می‌پرسم اگه بتونی جواب درستشو بدی قسم می‌خورم همین الان آزادت کنم. گفتم باشه. گفت ببین جلوی اینا دارم قسم می‌خورما خوب گوش کن یه بار هم بیشتر نمی‌تونی جواب بدی. گفتم باشه. گفت اگه گفتی چرا کروبی وقتی حرف می‌زنه سرشو بالا می‌گیره؟ همه زدن زیر خنده. گذاشت خنده‌ها تموم بشه گفت خب بگو. من ساکت بودم. گفت همین یه فرصتو داریا اگه نگی دیگه برنمی‌گردی خونه. گفتم نمی‌دونم. گفت دیدید من بش شانس دادم خودش نتونست. هنوز داشتند می‌خندیدند. دستور داد ماشینو روشن کنند. گفتم منو کجا می‌برید؟ کسی جواب نداد. بقیه خداحافظی کردند و من و حاجی و دو سه نفر دیگه با ماشین حرکت کردیم. حاجی پرسید ساعت چنده؟ یکی گفت یازده.

۱۷ مهر ۱۳۹۲

مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟

اگه همه‌ی سوپاپ‌های آدم بسته باشه و از هیچ جا هیچ چیزی بروز نده چی میشه؟  بصورت واقعی و عینی چی میشه؟ سوالم که مشکل داره چون وقتی کسی واقعن هیچی بروز نده کسی نمی‌فهمه که چی توش می‌گذره و سرانجامش هم معلوم نیست. ما فقط سرانجام آدم‌هایی رو می‌دونیم که یه منافذی برای خودشون باز گذاشتند. وقتی میگیم ته افسردگی داریم به یه قدم مونده به تهش اشاره می‌کنیم. وقتی میگیم بالاتر از سیاهی رنگی نیست داریم به رنگی که نمی‌بینیم اشاره می‌کنیم. که ممکنه باشه. وقتی یه نفر یه آهنگ غمگین یا فیلم غمگین می‌سازه نمیشه بش گفت سیاه چون داره همون چیزو بروز میده. به هیچ اثری نمیشه گفت پوچ چون داریم درباره یه اثر حرف می‌زنیم. ما صداها رو داریم می‌شنویم و سکوت‌ها رو متوجه نمیشیم. کسی که ساکت شده و دیگه چیزی نمیگه ممکنه داره غمگین‌ترین آهنگش رو می‌سازه. کی می‌دونه؟ 

۱۰ مهر ۱۳۹۲

سفارت سوییس، حافظ منافع مادرم در ایران

باید تا چند روز دیگه برای کاری برم سوییس و منتظر ویزام. مامانم از وقتی فهمیده فکر می‌کنه من می‌خوام برم و برنگردم. اولش که گفت تو که پول نداشتی چجوری می‌خوای بری؟ گفتم خرجشو من نمیدم. گفتم حالا معلوم هم نیست ویزا بدن. گفت چطور؟ گفتم باید یه مدارکی بشون بدم که نشون بده برمی‌گردم. گفت مثلن چی؟ گفتم خونه‌ای اینجا داشته باشم یا هر وابستگی دیگه‌ای. خب معلومه که وابستگی به اینجا ندارم. خودم دستی دستی شکش رو بیشتر کردم. مستقیم نمیگه ولی هر روز نگران‌تر میشه. یه روز در میون می‌خواد منو ببینه. مستقیم منظورش رو نمیگه که منم بگم بابا اگه می‌خواستم برم که همون چهار سال پیش می‌رفتم که برام راحت‌تر هم بود. انگیزه‌ام هم برای زندگی بیشتر بود. الان دیگه؟ عموم این مدت دو بار بم گفته نری دردسر درست کنی برامون. میگم چه دردسری؟ برای کار میرم و دو هفته‌ای برمی‌گردم. تازه فهمیده‌ام که چقدر تو این چهار سال منتظر بودن من یه جا منفجر بشم. یه کاری بکنم که همه‌ی اون خشمی که درونمه بیرون ریخته بشه. هر چی گذشته و من ساکت‌تر شدم، نگرانی اونها هم بیشتر شده. بجز سفارت، باید به خانواده‌ام هم تضمین بدم که برمی‌گردم. این یکی سخت‌تره چون منو می‌شناسن. با حساب بانکی و خونه و ماشین به جایی بند نمیشم. یه دیوار بلند بی‌اعتمادیِ شیشه‌ای بین ماست که گهگاهی فقط تمیزش می‌کنیم که متوجه‌اش نشیم.

۰۷ مهر ۱۳۹۲

باید شبها به شبها وصل بشن، روزها به روزها. من شبها یه آدمم روزها یکی دیگه. باورم نمیشه من یه نفرم.

۰۴ مهر ۱۳۹۲

و اراده بر این شد که مستضعفین وارثین زمین شوند

تو اتوبوس هدفون تو گوشم بود. یه پسربچه‌ چهار پنج ساله‌ای کنار باباش روبروی من نشسته بود و داشت با جدیت یه چیزی تعریف می‌کرد. همه به بچه نگاه می‌کردن و باباش، هم داشت گوش می‌داد و هم از اینکه بچه‌اش انقدر قشنگ حرف می‌زنه و همه دارن بش توجه می‌کنن چشماش برق می‌زد. مردی که کنار من نشسته بود داشت یه چیزهایی به پدر بچه می‌گفت. تو سکوتِ وسط دو تا آهنگ شنیدم میگه «یه سنگک الان چنده» آهنگو نگه داشتم و گوش دادم. دیدم گویا قیمت همه کالاهای اساسی رو با نرخ تورم به پدره یادآوری کرده و الان وقت نتیجه‌گیریشه. گفت «دیگه با این وضع فکر می‌کنی این بچه بزرگ شه می‌تونه زن بگیره؟ بچه‌دار شه؟» برق چشای مرد رو به خاموشی نهاد و کم کم یجوری شد که حالا بسه دیگه جلو بچه. خوب که روضه اتوبوسی‌اش رو خوند ساکت شد و پدر بچه‌ هم به خیال اینکه تموم شده تکیه داد و یه نفسی کشید که فرشته تنذیر ضربه آخرو زد «اینو بت بگم. بیست تا سی سال آینده همه یتیم شدن هیچ‌کی هم بچه‌دار نمیشه. حالا ببین کی گفتم»
یادم اومد بیست سالم بود تو نامه‌ای به دوست‌دختر وقتم در آغاز دوران زندگی‌ستیزی‌ام نوشته بودم "دوست دارم دیگه کسی زاد و ولد نکنه. همینا که هستیم کم کم پیر بشیم و کم بشیم و اون نفرات آخر باید حال عجیبی داشته باشن". فکر کردم من می‌خواستم مردم خودشون به لحاظ فکری به حرف من برسن نگو تا زور بالا سرشون نباشه هیچ کاری نمی‌کنن. گوش ندادن حالا بخورن.

۰۱ مهر ۱۳۹۲

زنگ زدم خونه‌ی مامانم عمه‌ام گوشی رو برداشت. این عمه کوچیکه هیچ آداب و مراعات حالیش نمیشه. هر جا میره همه چی میگه و تلفن صابخونه رو برمی داره و همش هم داره می‌خنده. گفت «ما غروب داریم میریم خونه سعید که فردا بریم ملاقات عموت. بیا ببینیمت». دو ساعت مونده بود به غروب. نیم ساعت بعد روبروی دو تا عمه‌هام نشسته بودم. دو تا زن تپل لپ قرمز که هی حرف می‌زدن و می‌خندیدن. با مامانم از داهات اومده بودن و داشتن تعریف می‌کردن. گویا وسط این حرفشون اومده بودم که داهات مثل قدیم هست یا نه. عمه کوچیکه به مامانم که تو آشپزخونه بود می‌گفت «ولی ناهید جون دیگه مثل قدیم نیست، میری داهات یه خوشه انگور دستت نمیدن». مامانم گفت «والا من که هرجا رفتم کلی انگور و بادوم و گردو بم دادن». عمه‌ام گفت «آخه تو زن مرادی. مرادو همه دوست داشتن. نمی‌دونمم چرا. بچگی همه رو می زد ولی همه دوسش داشتن. یه بار رفته بود حموم یه قرون پول حمومو نداده بود با صاحاب حموم دعواش شده بود». می‌گفت «مراد با چوب افتاده بود دنبالش که اگه تو مادرقحبه‌ای من از تو مادرقحبه‌ترم». گفتم که این عمه‌ام رعایت هیچی نمی‌کنه. من و عمه بزرگه خندیدیم، مامانم لبشو گاز گرفت. بیشتر از اینکه از فحش ناراحت بشه از خراب شدن وجهه شوهر مرحومش ناراحت میشه. نگو واسه من اینا افتخاره. گفتم «پس حمومش هم حروم شد. لابد خاکی شده باز باید می‌رفته حموم». مامانم از همون انگورهای ده برام آورد. بعد از این گفتن که همه کسانی که تو ده موندن تنهان. یا کس و کارشون مُردن یا رفتن شهر. گفتن قدم‌خیر که کر و لاله از وقتی شوهرش مُرده از خونه درنمیاد. یه گربه داره که وقتی زنگ می‌زنن اون به قدم‌خیر خبر میده دارن زنگ می‌زنن. گفت خانوم‌بالا هشتاد سالش شده اونجا تنها زندگی می‌کنه. خیلی هم سر حاله و درختای بادومش رو خودش تکون میده. میگه حیف من نیست پیر شم؟ میگه از وقتی اومدم تو این خونه 35 نفر تا حالا تو این خونه مُردن ولی من هنوز زنده‌ام. مامانم بش گفته «خسته نمیشی تنهایی؟» مامانم از وقتی خودش تنها شده داره تحقیقات میدانی می‌کنه که «زن‌ها چگونه با تنهایی خود کنار می‌آیند؟» خانوم‌بالا گفته «نه خیلی خوبه. صبح میرم رو این تپه میشینم نگاه می‌کنم، ظهر ناهار می‌خورم، باز تا شب میشینم رو همون تپه نگاه می‌کنم». راه حل خوبی برای مامانم نبود، تهران تپه نداره. عمه بزرگه می‌گفت یه کندوی گِلی داشتن که خیلی عسل می‌داده ولی زنبورهاش بیشتر نمی‌شدن و یه کندوشون دو تا نمی‌شده. یه روز هم زنبورها ول کردن رفتن و دیگه برنگشتن. اینم در راستای همون تنهایی گفت. که یعنی همه ول می‌کنن میرن، حتی زنبورها. همه چیو با خنده می‌گفتن. انگار قصه‌ها هر چی قدیمی‌تر باشن و هر چی دست به دست‌تر بشن از داغی غمشون کم میشه و میشه وسط مهمونی و خوشحالی هم تعریفشون کرد. بعد عمه‌هام یاد برادرشون افتادن که زندانه. که تنهاست و داره دیوونه میشه. این یکی نزدیک بود و داغ. یهو دمغ شدن. هی از من سوال می‌کردن «چی میشه؟ باید بیست سال بمونه اون تو؟» منم گفتم «نه بابا هیچکی انقدر نمی‌مونه اون تو. زودتر میاد». عمه کوچیکم گفت «ایشالا به همین وقت عزیز این آخرین باری باشه که میایم ملاقاتش» یهو یادش اومد وقت عزیز همون غروبیه که باید می‌رفتن. جمع کردن و رفتن. منم برگشتم خونه. مامانم موند تنها.

۱۵ شهریور ۱۳۹۲

یادآوری کامل

سه دقیقه حرف زدیم، یه صدای ضبط شده‌ای سه بار وسط حرف‌مون تکرار شد «مخاطب گرامی این تماس توسط زندانی زندان اوین می‌باشد»

۱۴ شهریور ۱۳۹۲

دوست دارم سردسته‌ی مهاجمین به تهران باشم و هیچ کاری نکنم جز اینکه شب‌ها در تلویزیون ملی با آدم‌های عجیب و غریبی حرف بزنم که از تفتیش خانه‌ها پیدا کرده‌ام. آدم‌هایی که هیچ‌وقت از خانه بیرون نیامده‌اند و هیچ‌کس آن‌ها را ندیده. و مردم انگشت به دهان که ما کجا زندگی می کردیم؟

۱۰ شهریور ۱۳۹۲

به هم نمی‌رسیم ما

دو ماه پیش که دنبال خونه می‌گشتم یه روز خسته و ناامید رفته بودم خونه مامانم. بعد از یه سالی که از خونه رفته بودم هنوز امید داشت که برگردم. اینو از رفتارش و اینترنت خونه که قطعش نکرده بود و هر ماه بیست تومن آبونمانش رو می‌داد می‌شد فهمید. امیدوار بود حالا که من کار نمی‌کنم و پولی ندارم مجبور شم برگردم خونه. تحریم‌های فلج کننده اثر کنه! ولی اون روز نتونست غیرمستقیم‌گفتن رو طاقت بیاره و وسط حرف‌هاش لحنش عوض شد و گفت «این یه سالی که نبودی خیلی فکر کردم و دیدم خیلی اشتباه داشتم. الان بهت نیاز دارم. برگرد خونه». من گفتم هیچ ناراحتی از قبل ندارم و این موقعیت رو درک می‌کنم ولی نمی‌تونم برگردم. گفتم ما با هم خیلی فرق می‌کنیم و نمی‌تونیم تو یه خونه با هم زندگی کنیم. راهِ اینکه من بی‌پولم و نمی‌تونم کار کنم و تو تنهایی، برگشتن به قبل نیست. باید راهش رو پیدا کنیم. همون روزها تونستم پول قرض کنم و خونه‌ای که دوست داشتم رو پیدا کردم و دو روز بعد از اسباب‌کشی، پشیمون شدم. یک نوعی از پشیمونی که حاصل فکر کردن و رسیدن به نتیجه یا فهمیدن نیست بلکه نازل شدنیه. یه روز از خواب بیدار میشی و می‌بینی انگار یه پرده‌ای از جلوی چشمت کنار رفته و موقعیت رو درک کردی. هی به خودم می‌گفتم اون جمله رو گفت، واقعن گفت، گفت که به تو نیاز دارم و تو فقط یه جواب منطقی دادی و رفتی. چطور تونستی؟ این چطور تونستی معنیش این نیست که اگه به گذشته برگردم کار دیگه‌ای می‌کنم. تصمیمم همونه ولی از اون روز به بعد عذاب وجدان دارم. این که کار اشتباهی بکنی و عذاب وجدان داشته باشی یا پشیمون بشی که مهم نیست، شاید خوب هم باشه ولی دردناک‌تر و غریب‌تر، کشیدنِ بار عذاب وجدان کارهای درستیه که کردی ولی دیگران رو ناراحت کردی. که باز هم که برگردی همون کار رو می‌کنی ولی نمی‌تونی دست از ملامت خودت بکشی که چرا راهی پیدا نکردم که طرفم ناراحت نشه. یه لحظه همه‌ی صداهایی که تو سرت دارن کارت رو توجیه می‌کنن ساکت می‌کنی و بشون میگی «ببین اون الان ناراحته، تموم شد». همه‌ی شبها بدون استثنا داشت با خواب‌های بد می‌گذشت تا اینکه چند روز پیش مامانم زنگ زد که میای بریم شیراز؟ بدون درنگ گفتم آره و برای شنبه یعنی دیروز بلیت قطار گرفتیم.

شیراز برای من شهر خاصیه. شهری که خیلی از اولین تجربیات کوچک و لذت بخش زندگیم اونجا بوده. اولین بار که سیبیلم رو زدم، اولین بار که با دوربین زِنیتم عکس گرفتم، اولین بار که عرق خوردم، اولین بار که پینک فلوید شنیدم، اولین بار که تو عروسی مختلط با دخترها رقصیدم و آخرین بار که سیامک رو دیدم. با هم تو باغ ارم با دوربین زنیت عکس گرفتیم و اون برگشت تهران و نرسیده به تهران تصادف کرد و مُرد. اینکه تو آخرین عکس یه نفر باشی خیلی تجربه عجیبیه. انگار میگی مهم نیست برای شما اون مُرده، برای من اینجاست و نرفته. فکر می‌کردم وقت خوبیه برای رفتن به شیراز. باید برم به گذشته شاید بفهمم از کجا کارم خراب شد. دوربین زنیتم رو برداشتم و رفتم.

قطار تهران شیراز از اصفهان می‌گذره. به مامانم گفتم کاش کسایی که تو کوپه ما هستن مسافر اصفهان باشن و ما بقیه راهو راحت باشیم. قطار داغونی بود. به اسم درجه یک بلیتِ همون قطاری رو به ما فروخته بودن که ما ده سال پیش به اسم درجه یک می‌خریدیم و باش می‌رفتیم اهواز. یه ربعی گذشته بود از حرکت قطار که مامانم با صدای بریده بریده‌ای گفت قطار دکتر داره؟ این حالت رو می‌شناختم. درد معده قدیمی که خیلی وقت بود ولش کرده بود، حالا برگشته بود. وقتی سراغش می‌اومد نمی‌تونست نفس بکشه، زمینو چنگ می‌زد و گریه می‌کرد. ما تو کوپه شش نفره‌ی آخرین سالن قطار بودیم. تمام سالن‌ها رو تا سر قطار رفتم و به رئیس قطار گفتم دکترِ قطار کجاست؟ خندید گفت اوووه اون مال خیلی وقت پیش بود الان دیگه قطارها دکتر نداره. گفتم یعنی چی؟ اگه کسی چیزیش بشه چکار می‌کنید؟ گفت من که مسافر بیمار با خودم نمی‌برم که برام دردسر بشه. گفتم اگه یکی سکته کرد چی؟ چاییش رو خورد گفت تلفنگرام می‌زنیم به ایستگاه بعدی و پیاده‌اش می‌کنیم. به شدت عصبانی بودم. سه بار از سر تا ته قطار دویدم و مامانم حالش بدتر می‌شد. آدمهای تو کوپه ترسیده بودن و اومده بودن بیرون. روی سگ من بالا اومده بود و رئیس قطار رو با خودم از اینور قطار به اونور می‌کشوندم و فکر کنم بیشتر از مریضی مادرم از من ترسیده بود! به بالا و پایینشون فحش می‌دادم. یه لحظه که ایستاده بودم و داشتم به بیرون از قطار نگاه می‌کردم دیدم این عصبانیت من برآیند همه چیزه. بطور مطلق هر چیزی که پشت سرم بود. هر چیزی که گذشته.

ایستگاه محمدیه قم قطار نگه داشت. آمبولانس منتظر ما بود. شب شده بود. روبروی من مردم از کوپه‌های روشن قطار که مثل فیلم عکاسی کنار هم ردیف بودند به ما نگاه می‌کردن. پشت سرم مادرم تو آمبولانس بود و من داشتم فرم‌های احمقانه‌ای رو پر می‌کردم. توی اون بیابون و باد شدیدی که می‌اومد کاغذ توی دست رئیس قطار به زور ایستاده بود و داشت مشخصات مادرم رو می‌پرسید و من مثل یه امتحان سعی می‌کردم بدون لکنت جواب همه رو بدم. شماره شناسنامه، تاریخ تولد، سابقه بیماری... انگار کسی رو پیدا کرده بودم که بهش ثابت کنم مادرم برام مهمه. انگار می‌خواستم کمی از عذاب وجدان خودم کم کنم. رئیس سوار قطارش شد و رفت و ما هم به بیمارستان رفتیم. نصفه شب حال مادرم بهتر شد و رفتیم خونه داداشم که قم بود. بعد از عروسیش هر بار به بهونه‌ای نرفته بودم خونه‌اش. مامانم خوشحال بود که درد نداشت و شب کنار دو تا پسرهاش می‌خوابید. باید از این پایان عکس گرفت و باور کرد که قصه‌ی ما به سر رسید، به خوبی و خوشی.