۰۸ فروردین ۱۳۹۰

فکر کنید زندگی من مثل ترومن شو، با همه جزئیاتش، حتی با چیزهایی که الان از ذهنم می گذره، جلوی چشم شما بود. این سکوتی که فقط صدای فن کامپیوتر رو داره. این نصف شبی که صدایی از بیرون نمیاد. حتی تصور کنید می تونستید بفهمید وقتی از تنهایی حرف می زنم یعنی چی. وقتی این صحنه رقت انگیز رو می بینید که من از ترس تنهایی گریه ام گرفته. حتی سینما انقدر پیشرفت کرده که موقع تماشای من مثل من سردرد بگیرید و باز بفهمید از چه جور سردردی حرف می زنم. ساعت ها به تصویر من زل می زنید و من گوشه یک خونه خالی و بی صدا نشسته ام و حتی فکری از ذهنم عبور نمی کنه که شما رو سرگرم کنه. چه انتظاری دارم؟ پاشید سالن سینما رو ترک کنید. بگید ارزش دیدن نداره. ولی نگید می گذره. این لحظات نمی گذره. هر بار تجربه این لحظه ها مثل پا گذاشتن آرمسترانگ به کره ماه یکه و تکرارناپذیرن. وقتی این هوا روشن شه، من آدم دیشب نیستم. 
هنر هیچ وقت انقدر پیشرفت نمی کنه که بفهمید تنهایی یعنی چی. دانشمندها تأثیر یک شب تا صبح تنهایی رو بر سلامتی انسان نمی تونن اندازه بگیرن. هر واقعه تکرارنشونده ای در تاریخ ثبت نمیشه. هیچ انتظاری نیست. فقط کاش هر معشوقی انقدر سخاوت داشته باشه که بذاره بعد از رفتنش «یادش» بمونه.

۶ نظر:

یلدا گفت...

دل من به این خوشه که کلمه هارو میشه بیرون ریخت. میشه داد به خورد یه مشت آدم که شاید با حس های مشترک اومدن سراغ نوشته هات. تنهایی من با همین فکر و خیالا آروم میگیره.

گمنام گفت...

محمد!
چقدر خوب توصیف میکنی، همه چیو، دردو، رنجو، حتی تنهایی رو...
با همه وجودم، حسش کردم...

مردک شماره یک گفت...

تیکه های دو احمق:
http://tikeh.blogfa.com/

سین جیم گفت...

گاهی آدم برای فرار از همین لحظه هایی که تو توصیفش کردی تصمیم می گیره دیگه دل نبنده، به هیچ چیز، حتی به روشنایی... و دردناک اینه که موفق میشه.

مرضیه گفت...

فقط کاش هر معشوقی انقدر سخاوت داشته باشه که بذاره بعد از رفتنش یادش بمونه.

کاش.....

zeinab isaloo گفت...

خوب توصیف کردی و منم خوب تصویرسازی کردم. فیلم خوبی از آب دراومد ... لامپ اتاقم پکید و همه جا تاریک شد! یکهو با یه صدای خفه که واسه نصف شب زیاد بود، فیلمه پرید !!