۲۱ اسفند ۱۳۸۹

بازگشت ناپذیر

قرار بود برای سومین بار «مری و مکس» رو ببینم و من علاقه ای نداشتم. فیلم رو دوست نداشتم و تلاشم برای دیر رسیدن به کلاس هم نتیجه ای نداشت! این بار به نظرم سیاه ترین فیلمی بود که دیدم. هیچ جا حتی تو جزئیات هیچ باجی به مخاطب نمیده. شاید همین بوده که من فیلم رو دوست نداشتم. فکر می کردم تو اوضاع و احوال این روزهام منم اگه بخوام (و بلد باشم) فیلم بسازم همینجوری میشه. مجید اسلامی می گفت فیلم همه درها رو روی تماشاگر بسته. با همه تلخی های فیلم، باز هم در آخر مری از دنیای رنگی استرالیا به دنیای سیاه و سفید نیویورک میاد و با مُرده ی مکس روبرو میشه. بعد اسلامی یه چیزی گفت که من دارم این روزها بش فکر می کنم. که فیلمسازی که به نظرش انقدر همه چیز سیاه و نامیدکننده است چرا فیلم می سازه؟ اگه به آرمانی، ارزشی اعتقاد نداره فیلمش چه کارکردی داره؟ اگه دنیا براش قطعاً و بدون هیچ راه فراری سیاهه پس چه چیزی باعث شده فیلم بسازه؟
انقدر این کلمه های آرمان و ارزش برای ما بدکاره شده ان که در نظر اول برای من و بقیه غیرمنطقی بود. ولی دیدم خود منم بخاطر همین دستم به دوربین نمیره. هر ایده ای که میاد لحظه ای بعد از بین میره. همین جا هم بدون فکر قبلی می نویسم. هر چه به ذهنم میاد در لحظه می نویسم و اگه چند دقیقه تو ذهنم بمونه مثل پیغام های رئیسِ کارآگاه گجت خود به خود نابود میشه! بیشتر از فیلم ساخته شده فیلم تموم نشده دارم. اگر لذتی بوده همون موقع فیلمبرداری حس شده. بقیه اش به جبر عوامل بستگی داشته که خوشبختانه از جایی به بعد یه نفره فیلم ساختن همین جبر رو هم ازم گرفت.
نمی دونم حرف اسلامی درسته یا نه ولی برای من آدمی که هنوز کار هنری می کنه، هنوز می نویسه، هنوز درباره هنر حرف می زنه، هنوز دوست داره به زندگی اش ادامه بده. حتی اونی که یادداشت خودکشی می ذاره هنوز به جاودانگی فکر می کنه. احساس می کنم دارم مسیر حسن کچل رو برعکس طی می کنم. داره همه انگیزه ها یکی یکی کم میشه. دارم برمی گردم به پستو. شاید اگه به همین حرف های خودم اعتقاد داشتم همین ها رو هم نمی نوشتم.

۳ نظر:

گمنام گفت...

خوب، من وقتی مری و مکس رو دیدم، به نظرم این طوری که شما میکین تبود.

با اینکه وقتی مری رسید، مکس مرده بود، اما مری به آرزوش رسید، لبخند روی لب هاش اینو میگفت.
البته به نظر من همون بهتر که دیر رسید، گاهی وقت ها تصویر زیبای خیالی یک نفر، بهتر از تصویر زشت واقعیشه.
مکس مبتلا به اختلال عصبی سندرم آسپرگر بود، بعید میدونم میتونستن با هم بسازن! (خیلی رئال دارم برخورد میکنم؟! )
زیا هم سیاه نتود ها، کورسوی امیدی بود، انقد که از خودکشی پشیمونش کرد!
نکته مثبت دیگه اینکه بالاخره یه نفر پیدا شد که تو مراسم خاکسپاری مکس شرکت کنه!!!!

گمنام گفت...

البته همه حرف من، نظرم در مورد فیلمه ها، نه نظرات کارشناسی شما!
من ختی نمیدونم منظورت از "هیچ جا حتی تو جزئیات هیچ باجی به مخاطب نمیده." چیه!
خوب هم یادمه، توی یه پست گفتی این مه از فیلم هیچی نمیدونن لطفا نظر ندن!

اما بالاخره از یه جا باید شروع کرد دیگه! ;)

م.آ. گفت...

ّبه کافکا فکر می کنم. وقتی می گه «امید فراوانی هست اما نه برای ما». کافکا اما سرشار از امیده. مثل مکس. منتها نه یک امید بی واسطه و احمقانه و لوس. یک امید از آن خود شده و هضم شده. یه کم سخته. دوستی دارم که از اول فروردین باید برگرده به ناکجاآباد بی زمان اوین. اما امیدواره و خیلی کارا می کنه. درست مثل تو که می نویسی و این یعنی امید باواسطه. این طوری فکر می کنم. با امید.