۱۷ دی ۱۴۰۰

خانه سیاه است

نمی‌دونم چه چیزی تو ماجرای هواپیما بود که تکلیف من رو با این حکومت و با دین مشخص کرد. با اون همه چیزی که می‌دونستم و مهمتر، اون همه بلایی که سرم اومده باز چیزی که منو از حکومت و دین متنفر کرد ماجرای هواپیما بود. کسانی که منو می‌شناسن یا حتی همون‌هایی که از این وبلاگ منو می‌شناسن، هر کدوم بخشی از بلاهایی که به واسطه‌ی دین و جمهوری اسلامی سرم اومده رو می‌دونن. و من هم تاریخ سیاه این حکومت رو خونده و شنیده‌ و دیده‌ام ولی هیچکدوم منو با کسی دشمن نکرده بود. حالا ولی همه‌ی اون حرف‌ها درباره‌ی مدارا و گفتگو و فهم همدیگه برام بی‌معنی و لوسه. به نظرم نمیشه یه طرف ماجرا روز به روز وحشی‌تر شه و طرف دیگه همچنان لبخند بزنه. اگر تا قبل به اصلاحات و هر نوعی تلاش برای درک متقابل معتقد بودم نه تنها الان نیستم بلکه به نظرم اون موقع اشتباه کردم. هر جایی که بخاطر مصلحت، کاری که درسته رو انجام نمیدی اشتباه کردی. نه تنها اشتباه کردی بلکه به دیگران هم ظلم کردی. من چند سالی هست که دیگه اخبار رو دنبال نمی‌کنم، حتی با آدم‌های همفکر خودم هم درباره‌ی سیاست حرف نمی‌زنم. چون برای من همه چی تموم شده. نه خودم رو جزئی از این جامعه می‌دونم نه مزخرفی به نام کشور برام معنی داره. فقط دیگه در مقابل چیزی که زندگی شخصی منو تهدید کنه کوتاه نمیام. دیگه تظاهر به همدلی یا احترام به احمق‌های معتقد به دین و این حکومت هم نمی‌کنم، چه خانواده‌ی خودم باشه چه هر کس دیگه. راستش هیچ علاقه‌ای به زندگی هم ندارم و کاش بجای اون آدم‌های عزیزی که تو هواپیما بودند و بعدتر فهمیدم چه شوری به زندگی داشتند، من توی هواپیما بودم. به هر کسی که هنوز جانی و زبان شیوایی برای مبارزه با این آدم‌ها داره حسادت می‌کنم. حتی اگه این نوشته خارج از انصاف هم باشه مشکلی ندارم چون زندگی ما رو به گه کشیده‌اند و من عصبانی‌ام. هر روز عصبانی‌ام.

۱۳ دی ۱۴۰۰

بین زمین و خورشید

یه لحظه‌ای هست که گاهی یادم میاد. یه لحظه‌‌ی خیلی کوتاه. باد سرد صبح زمستون تو تی‌شرت زرد تیم ملی برزیلی که تنم کردم می‌پیچه و پوست دستم رو دون‌دون می‌کنه. ترکیب باد سرد و آفتاب گرم صبح زمستون اهواز تو حیاط مدرسه راهنمایی نزدیک بنگله‌های راه‌آهن، وقتی که تمام بچه‌های مدرسه روی دیوارها و دور زمین فوتبال و پشت پنجره‌های کلاس‌ها منتظرند که بازی فوتبال دوم راهنمایی که ما باشیم با تیم سوم راهنمایی شروع بشه و قهرمانِ سالِ مدرسه معلوم بشه و یه لحظه قبل از سوت معلم ورزش من عقب زمین ایستاده‌ام. خیلی خوشحال و هیجان‌زده‌ام. مطمئنم که می‌بازیم ولی می‌دونم که من دفاع خوبی‌ام.

۲۱ آذر ۱۴۰۰

اگه به من بود

 من واقعا وقتی با یه آدم درست حرف می‌زنم، یه سفر خوب میرم، طبیعت رو می‌بینم، میرم جایی که تو شب بتونم ستاره‌ها رو ببینم یا هر چیز خوب دیگه‌ای می‌فهمم که مشکل از من نیست که افسرده‌ام مشکل از شرایطیه که توش زندگی می‌کنم. اگه من افسرده و نالان و زشتم و همیشه دارم غر می‌زنم، این‌ها نشانه‌ی افسردگی من نیست، نشانه‌ی داغونی این دنیاست. وگرنه من شادی رو روی هوا می‌زنم. من اگه آزادی رو ببینم می‌شناسم. این من نیستم که باید قرص بخورم و باید فکرم رو عوض کنم، وضعیت باید عوض شه. اگه به این کثافت تن دادم اونوقت باید دیگران نگران من بشن نه الان. من تا وقتی که دارم ناله می‌کنم یعنی سالمم.

۲۰ آذر ۱۴۰۰

چون دارم باستر کیتون می‌بینم

 تو نوجوونی یه شب تابستونی یکی از بچه‌های محل اومد گفت بریم پارک آبی آزادگان اونجا دارن «مسابقه بزرگ» ضبط می‌کنن. من تو محل معروف بودم به پسرعمه چون قبل از اومدن به اون محل دایی‌ام اینا اونجا زندگی می‌کردن و پسردایی‌ام منو به هر کی معرفی می‌کرد می‌گفت پسرعمه‌مه. یه بار داشتم با پسردایی‌ام تو خیابون راه می‌رفتم یکی از اونور خیابون داد زد «داوود! عمه‌تو گاییدم». داوود هم منو نشون داد گفت «محمد پسرعمه‌ام». یارو روش نشد بخنده و خودشو خجالت‌زده نشون داد تا اینکه من بعنوان صاحب عمه زدم زیر خنده و همه‌شون ترکیدن از خنده. با همین پسردایی و چند تای دیگه تو تاریکی از توی بیابون اطراف پارک آبی رفتیم تا به منبع نورهای زیاد رسیدیم. در و پیکر اونجا رو بسته بودن و از داخل صدای مسابقه می‌اومد. ما هم دیدیم تنها راه اینه که از دیوار بلند اونجا بالا بریم. من اون سال‌ها در اوج مهارتم در بالا رفتن از دیوارها بودم. هر بار توپی می‌افتاد روی پشت‌بومی یا بالای دیواری من می‌رفتم می‌آوردمش و هر بار کلید رو جا می‌ذاشتیم من از روی در می‌پریدم تو. بعد از یه مدت هم خانواده گفتند که اگه خواستی از در بکشی بالا اول نگاه کن کسی تو کوچه نباشه چون راه به دزدها نشون میدی. ما از اون دیوار بلند پارک آبی رفتیم تو و در یه فرصت مناسب رفتیم و ردیف اول تماشاچی‌ها خودمون رو جا کردیم. مسابقه بزرگ که از شبکه پنج پخش می‌شد دو تا مجری داشت. یکی داوود منفرد -همون که کلاه سرش می‌ذاشت و چشماش رو چپ می‌کرد- اون موقع خیلی طرفدار داشت و یکی هم فکر کنم جواد یحیوی بود. اون منفرد بدبخت هنوز هم تو یه شبکه‌های پرتی داره با عروسک‌های بی‌ریخت برنامه می‌سازه و هنوز هم چشماش رو چپ می‌کنه. فکر کنم هیچ کار دیگه‌ای تو عمرش غیر از این نکرده. خلاصه مسابقه شروع شد و ما که حس می‌کردیم اونجا رو فتح کردیم شروع کردیم به مسخره‌بازی و خیلی زود مسابقه رو نگه داشتند و ما رو بیرون کردند. بعد از تلویزیون دیدیم اون بخش رو دوباره تکرار کردند و هیچ تصویری از ما پخش نشد. حالا یاد این خاطره افتادم چون فکر کنم بلندترین دیواری بود که تا حالا ازش بالا رفتم. اینم بالاخره یه دستاوردیه تو زندگی.

۱۵ آذر ۱۴۰۰

تربیت بد

 تو خانواده‌ی ما صبر و تحمل در مقابل سختی‌های زندگی یه فضیلت بوده. شاید هم تو فرهنگ ایرانی. من زیاد از بیرون از خانواده‌ام خبر ندارم. ولی لابد بعد از مردن یکی میگن خدا بهتون صبر بده برای اینه که صبر داشتن یه قدرته. و برعکس اونایی که صبر نداشتند یا لوس بودند یا نازک‌نارنجی. ولی همین لوس‌ها و نازک ‌ارنجی‌ها از همون اوایل زندگی‌شون مرزهای ناراحت شدن خودشون رو به دیگران نشون دادند. دیگه همه می‌دونن فلانی از چی بدش میاد به چی حساسه چه حرفی رو جلوش نباید زد و اینها. یعنی همه خودشون رو باید با طرف تنظیم کنن چون داستان درست می‌کنه. همه هم که از داستان می‌ترسن. تمام تلاش آدم برای اینه که کمترین دردسر رو تو زندگی داشته باشه. من از بچگی یعنی از خیلی خیلی بچگی آدم نمونه‌ای بودم. کم‌حرف و بی‌دردسر و آروم. بهترین بچه‌ی ممکن برای یه خانواده و بهترین شهروند برای جامعه. هر چی بدهیم بخوره هر کاری بگیم بکنه صداش هم درنیاد. چی از این بهتر؟ هر بار هم بابتش تشویق شده‌ام و طبعا هر بار تشویق خواسته‌ام مظلوم و ساکت بوده‌ام. آخی طفلی. بچه‌ی مودب و ماخوذ به حیا. هنوز هم که هنوزه اکثر آدمها صدام رو درست نمی‌شنون چون عادت کرده‌ام آروم حرف بزنم. چندین بار خواسته‌ام برم کلاس فن بیان بس که آدم‌ها صدام رو نشنیده‌ان و هر حرفی رو دو بار تکرار کرده‌ام. راستش همین نوشته‌های من هم منوآدم مظلوم و آرومی نشون میده که بقیه لابد دلشون برام می‌سوزه. ولی خب آدم‌های دنیادیده می‌دونن که این آدم‌ها از بقیه خطرناک‌ترن. مخصوصا که تو زندگی تحقیر زیادی رو تحمل کرده باشن. ولی نکته‌اش برای من اینه که کجا و چجوری این زودپز منفجر میشه؟ هنوز هم البته از آدمهای حساس به همه چیز خوشم نمیاد. هنوز هم هر غذایی رو می‌خورم و نمی‌فهمم غذای بد چیه. فقط می‌دونم غذای خوب چیه. حتی از غذای زندان هم بدم نمی‌اومد. یه بار تو انفرادی که بودم یکی از یه سلول دیگه داد می‌زد من اگه هر روز قهوه نخورم از سردرد می‌میرم و من می‌خندیدم که این دیگه چجورشه؟ حالا البته خیلی سخته به قول سپهر خلسه «رو سن چهل» بخوام تغییر کنم. مرد گنده خجالت نمی‌کشه. دیر فهمیدم که این جامعه و این خانواده چه بلایی سرم آورده. دوست دارم هر چی تا حالا رشته‌ام رو پنبه کنم. حالا که حس می کنم به ته فیلم رسیده‌ام یه کاری کنم که هیچکس ازم خوشش نیاد. این سکانس آخر باید برینه به بقیه‌ی فیلم.

۲۸ آبان ۱۴۰۰

اژدها رو بیدار کن

مادرم تلفن رو قطع کرد و به برادرم گفت چه خوبه که ما تو خونه آرامش داریم خونه‌های بقیه... و شروع کرد از ماجراهایی که پای تلفن شنیده تعریف کردن با مضمون آشفتگی خانواده‌ها. برای من خنده‌دار بود که به این اوضاع می‌گفت آرامش. یعنی خب اگر بدونه تو مغز من چی می‌گذره به این اوضاع می‌گفت وضعیت جنگی. ولی من یه کار رو خوب بلد باشم اینه که از ظاهرم درونم پیدا نیست. خیلی سخت‌جونم در تحمل سختی‌ها و خیلی خوددارم در بروز احساسات. ولی می‌دونم که طوفان‌ها از راه می‌رسند. این خونه پوسیده شده و هر روز یه جاش عیب می‌کنه. مرگ منتظر ماست. بالاخره یکی از ما سه نفر زودتر خواهد مرد. خامنه‌ای خواهد مرد و این اتفاق مهمی تو این خونه خواهد بود. آخرین باری که مادرم مریض شده بود می‌گفت من برای هر اتفاقی آماده‌ام. به مرگ تک‌تک‌مون فکر کرده‌م و می‌دونم بعدش باید چکار کنم. ولی دروغ میگه. همین چند ماه پیش رفته بودم خونه فرهاد و شب مست بودم و خوابم برده بود و پنج صبح بیدار شدم دیدم پونزده بار زنگ زده و نمی‌دونم چند بار اسمس داده که کجایی و همون موقع که رفتم خونه بیدار مونده بود و نگران. نه تنها آماده نیست بلکه با کوچکترین بادی این خونه نابود خواهد شد. من تا حالا انقدر احساس خفقان نکرده بودم. انگار تو ده لایه دیوار حبسم. خانواده، جامعه، حکومت و خود زندگی. دوست دارم یجوری منفجر بشم که مثل اون صحنه‌ی ترمیناتور یک (فکر کنم) که موج انفجار همینجوری تمام شهر رو نابود می‌کنه، هیچ موجود زنده‌ای باقی نذاره. روزی هزار بار آرزوی مرگ می‌کنم. آرزو چه معنی داره وقتی نمی‌دونی مرگ از کجا قراره سر برسه. نه که تخم کشتن خودم رو نداشته باشم، نمی‌خوام این "آرامش" این خانواده رو به بدترین شکل به هم بزنم. اینم خودش تناقض عجیبیه. من از همه متنفرم ولی کاری هم علیه‌شون نمی‌کنم. واقعا اگر دهان به حرف زدن باز کنم از دهانم آتیش بیرون میاد. سالهاست اینجوریه ولی هیچ اتفاقی نمی‌افته. چه زرنگ بودن اونایی که رفتند خارج یا به هر روشی پولدار شدند. من هیچوقت عقلم کار نکرد که خودم رو مثل اینا نجات بدم. به قطع احمق‌ترین آدم نسل خودم هستم.

۱۱ آبان ۱۴۰۰

چند روز پیش با فریاد بلندی از خواب بیدار شدم. خودم صدای خودم رو نشنیدم ولی همه رو، حتی برادرم رو که خواب سنگینی داره بیدار کرده بود و هراسان اومده بودند بالای سر من. فقط یادمه تو خواب ماه داشت غروب می‌کرد و من تو جاده تاریکی داشتم راه می‌رفتم و سگ‌های وحشی با چشم‌های قرمز دوره‌ام کرده بودند. مدتیه تو خواب آدمها یا موجودات اذیتم می‌کنن و من فکم قفل میشه و نمی‌تونم داد بزنم. این بدترین خوابم نبود ولی نمی‌دونم چرا اونجوری واکنش نشون داده بودم. فرداش فکر کردم خوابْ هر احساساتی رو که بروز نمیدی رو بجات بروز میده. چند وقت قبل هم خواب دیدم یکی می‌خواد بم تجاوز کنه خواستم با مشت بزنمش مشتم خورد به دیوارِ بغل تختم و از دردِ دستم بیدار شدم. مامان و داداشم در توصیف داد زدنم فقط میگن وحشتناک بود. یاد اون دیالوگ پله آخر افتادم که می‌گفت «زندگی‌اش پُر بود از این جزئیات. زندگی خسرو بسیار خالی، بسیار معمولی و بسیار وحشتناک بود. و ح ش ت ن ا ک». 

چند شبه داداشم شب‌ها بیدار میشه و گریه می‌کنه. شب اولش بم اسمس داد که «محمد بیا». رفتم گفت حالم بده. پیشش نشستم و نوازشش کردم. گفت چند روز دیگه با مامان می‌خوان برن مشهد و از الان استرس گرفته. گفتم استرس قبل از سفر معمولیه. گفت نه مثل همیشه نیست. شبیه اون باری شدم که تو زاهدان بودی من حالم بد شده بود و اربعین رفتم دم مرز و برگشتم. فهمیدم حالش بده چون اون بار بعدش بستری شد. گفت نمی‌دونم تو کوپه اگه آدمِ غریبه باشه و بپرسه شغلت چیه چی جواب بدم. منم نمی‌دونم این موقع چی باید بگم. مادرم خوب بلده آسمون ریسمون ببافه و استرسش رو کم کنه. من ولی همه‌ش فکر می‌کنم این چیزی که دارم میگم درسته یا نه. من فقط ازش تعریف کردم که بابا تو خیلی خوش‌مشرب و خوش‌صحبتی همین هفته پیش که مریم اینا اومده بودن من مثل هویج ساکت نشسته بودم ولی تو اونا رو می‌خندوندی و باشون حرف می‌زدی. الکی گفت حالم بهتر شده ولی شب‌های بعد هم صدای گریه‌اش می‌اومد.

صدای مامانم از اون اتاق میاد که پای تلفن داره داد زدن من تو خواب و حال بد داداشم رو برای یه نفر تعریف می‌کنه و میگه «من فکر می‌کنم بخاطر خرمالوهای باغ مهرداد شوهر مریمه. اینجا که اومدن برامون یه جعبه خرمالو آوردن و بچه‌ها از این خرمالوها خوردن. چون تو باغ مهرداد اینا موسیقی پخش میشه و تو باغشون گناه هست و این موسیقی روی خرمالوها نشسته و حال ما رو بد کرده. باید از این به بعد موقع خوردن خرمالوها «انا انزلنا» بخونیم و فوت کنیم بهشون». مطمئنم داداشم با این کار فردا حالش بهتر میشه.

من که هیچوقت نتونستم با حرف‌هام حال کسی رو خوب کنم. یعنی اگر بیل‌زن بودم باغچه خودم رو بیل می‌زدم. یعنی بیل‌زن هستم ولی دوست دارم باغچه‌ی کسی که دوستش دارم رو بیل بزنم نه خودم رو. ولی نمی‌تونم. عوضش مادر و برادرم با دین و هر چرندی که دین تحویلشون داده از پس رنج‌های روزمره‌شون برمیان. حتی با انا انزلنا خوندن و فوت کردن به خرمالو.

۱۲ مهر ۱۴۰۰

تو به وایب اعتقاد داری؟

 نمی‌دونم کی بود پای تلفن که به قول هامون دست گذاشته بود رو مرکز عاطفیِ وجودِ مادرم. برای اولین بار بود که می‌شنیدم مامانم داره از دلتنگیش برای بابام میگه. پای تلفن می‌گفت که بابام رو دیده گفته کجایی دلم برات تنگ شده؟ بابام جواب سربالا داده بعد مامانم گفته شماره موبایلت رو بده بات در تماس باشم بابام شماره‌اش رو نداده و رفته و گفت که از حسرتش می‌سوزم که وای باز رفت تا کی دوباره پیداش بشه. حالا نمی‌دونه که من خواب دیدم که به بابام میگم این زنت از اون اتاق به من تو واتساپ پیام میده که ازت ناراضی‌ام. بابام میگه چی هست این که میگی؟ میگم یه برنامه‌اس تو موبایل. اونم میگه موبایل چیه؟

۳۱ شهریور ۱۴۰۰

 دیگر دست از تعقیب سرنوشت هم برداشته‌ایم

مثل چشم برگرداندن از تماشای لحظه‌ی آخر سقوط

۰۲ شهریور ۱۴۰۰

لطفا حافظه‌ها را پاک کنید

 تصاویری که هکرها از زندان اوین منتشر کرده‌اند یک کابوس قدیمی را برایم زنده کرده. این که در تمام مدتی که چشم‌هایم بسته بوده دوربینی آن لحظات را ضبط کرده باشد. آن لحظات تحقیر را.