۲۹ تیر ۱۳۹۸

فرح مجانی

رنج کشیدن و دوران سخت داشتن باعث میشه من بیشتر فکر کنم و در اغلب موارد نتیجه‌اش میشه یه مکاشفه، یه جمله، یه چیزی که احساس می‌کنم وارد یه دوران دیگه از زندگیم شده‌ام و باعث فرح بسیار من میشه و اون فرح بم میگه نه تنها تو الان داناتر شدی بلکه رنج‌های تو بیهوده نبود ولی خب واقعیت اینه که رشد و قد کشیدن و فهمیدن و فرح ناشی از اون تفریح فقراست. تفریح مجانی. یه عقل لازم داره و یه گوشه برای زل زدن. وگرنه من اگر پول داشتم و الان کنار دریا بودم نیازی به فرح ناشی از دانستن نداشتم چون اون معلوم نیست چیه ولی آب دریا واقعیه.

۱۶ تیر ۱۳۹۸

هفت قدم کوتاه

برادرم طول خونه رو میره و میاد
تو گوشش هدفون می‌ذاره
من اگه بخوام برم توالت یا آشپزخونه باید تنظیم کنم بش نخورم
خیلی چاق شده از قرص‌ها 
از چاقیه یا از زیاد رفتن و اومدن یا از موزیک توی گوشش که تغییر جهتش سخته
مثل فرعی به اصلی من باید احتیاط کنم
از خونه بیرون نمیره چون از مردم می‌ترسه
 آیا قدیم‌ها خیلی قدیم‌ها
کسی بود که از مردم بترسه
و از اضطرابش خونه‌اش رو بره و بیاد
وقتی خونه فقط هفت قدم کوتاهه؟
برادر بیچاره‌ی من
تو زندانی مایی
کسی رو نداری
که نجاتت بده از ترس
از اضطراب
که تنها نباشی
حتی داستانت رو کسی نمی‌شنوه
فقط اگر کمکی بت می‌کنه
از فکرت دارم گریه می‌کنم
بین مردم

۱۰ تیر ۱۳۹۸

آنچه مانده از راه دراز

بچه که بودیم تو اهواز یه همسایه داشتیم به اسم آقا فتاح که راننده کامیون بود. یه ماک قدیمی تمیز داشت که هروقت از سفر می‌اومد همه‌ی کوچه با خبر می‌شدن. هروقت می‌اومد ما عزا می‌گرفتیم چون یه دور می‌اومد خونه ما و انقدر حرف می‌زد که همه‌مون کمردرد می‌گرفتیم از نشستن زیاد. شب‌ها هم حوصله‌اش سر می‌رفت و می‌اومد تو کوچه و بدبخت کسی که از خونه‌اش بیرون می‌رفت. مخش رو کار می‌گرفت تا جایی که به التماس بیفته یا اینکه یکی دیگه پیدا بشه که جاش رو بگیره. معمولا عموی کوچک ما می‌رفت تو کوچه برای سیگار کشیدن و کار ما بچه‌ها این شده بود که بریم الکی بگیم عمو تلفن کارت داره که بتونیم نجاتش بدیم. که این ترفند هم زود اثرش رو از دست داد. آقا فتاح می‌گفت برو بچه دروغ نگو. آقا فتاح تمام حرکاتش کند بود. حرف زدنش هم کند بود. خیلی کند. پوستِ کلفتِ آفتاب سوخته‌ای داشت با موهای سفید فرفری. وقت‌هایی هم که کسی نمی‌رفت تو کوچه تلفن می‌زد به خونه‌ی ما و فرقی نداشت کی برمی‌داشت، آقا فتاح حرف می‌زد. استاد حرف زدن بی‌پایان بود. با همون ریتم کندش جملات رو طوری می‌گفت که نقطه نداشت. یه بار وسط حرفش تلفن رو قطع کردم چون نمی‌دونستم چجوری باید بش بگم قطع کنه. آقا فتاح دیوانه نبود و ما همه احترامش رو حفظ می‌کردیم و مثل کاپیتان یه کشتی داستان‌های بی‌حکمتی از شهرهای پرت برامون می‌گفت. 
یه سال آقا فتاح از روی کامیون پریده بود پایین و جفت پاهاش شکسته بود. خانواده‌اش گفته بودن دیگه نباید بره جاده. براش یه سمند سفید صفر گرفته بودن که تو تاکسی سرویس کار کنه. همه‌مون معتقد بودیم کار خوبیه برای آقا فتاح. هر روز کلی آدم می‌بینه و براشون حرف می‌زنه. ولی خیلی زود افسرده شد. به عادت کامیون دنده رو محکم جا می‌زد و کند می‌روند و دورهای بلند می‌گرفت و با کسی هم حرف نمی‌زد. کم کم به هر بهونه‌ای مریض می‌شد و می‌نشست تو خونه و دیگه کمتر حرف می‌زد. عادت داشتیم هر سال با کامیونش بریم سیزده به‌در. می‌رفتیم پشت کامیون و در رو می‌بست و هر جا خودش صلاح می‌دونست درو باز می‌کرد و همونجا می‌شد جای سیزده به‌در. وقت‌هایی هم می‌شد که اگر قرار بود تهران بیایم یا شهر دیگه با آقا فتاح می‌رفتیم ولی تو طول سفر حرف نمی‌زد.
آقا فتاح با همسفرهاش حرف نمی‌زد. با مسافرهای تاکسی سرویسش حرف نمی‌زد. با زن و بچه‌اش هم حرف نمی‌زد. فرمول شاید این بود: آشنا ولی دور، صمیمی ولی با احترام، شنوا ولی نه صاحب‌نظر. سفرهای طولانی و گرم جاده‌های جنوب رو می‌رفت برای شب‌های خنک حرف زدن. حالا می‌فهمم که نه سفر بدون اون حرف‌های طولانی براش معنایی داشت، نه همصبحتی بدون سفرهای دور.

۲۹ اسفند ۱۳۹۵

انی کنت من الظالمین

حتما حرفی هست. حرفی که در عدم وجود داره. که پیامبرانِ کلمات می‌تونن احضارش کنن. حرفی که می‌تونه معجزه کنه.

۱۶ خرداد ۱۳۹۴

هامون کفشاشو یکی اینوری یکی اونوری شوت می‌کنه به طرف دریا می‌دوه داد می‌زنه چی می‌خوای چی می‌خوای؟ مارسلوس والاس بش میگه از این شهر برو لس آنجلس دیگه شهر تو نیست. من دارم آماده میشم برم سفر ولی نمی‌دونم کجا. میرم ترمینال میگم هر اسمی که نمی‌شناسم همون. استرس می‌گیرم میرم جایی که می‌شناسم. تو رستوران بین راه سالک میگه گر بر سر من زبان شود هر مویی. دم اذون می‌رسم میرم مسجد امام. چشمامو می‌بندم یکی زیر گنبد داره آواز ترکی سوزناکی می‌خونه یه دختر پسر دارن همدیگه رو می‌بوسن پری میگه نزن ناکوکه. میرم تا سی و سه پل. عصر شده. کرت کوبین شلوار قرمزشو پایین کشیده داره تو رودخونه می‌شاشه. نمی‌تونم بمونم باید برم جایی که آدم نباشه. میرم ترمینال که بلیت یزد بگیرم بلیت نیست میرم خور. نصف شب هیچکس تو شهر نیست. به شهر شعر و آفتاب خوش آمدید. پیرمرده تو میدون شهر میگه هتل نود تومن تا دویست و پنجاه تومن. میگم سر به بیابون گذاشتن گرون شده؟ اتوبوس بعدی میاد دست تکون میدم. دست تکون دادن یه نشونه‌اس. میره مشهد. رودخونه‌ها به جاده‌ی مشهد می‌ریزن. همه تو رودخونه شاشیدن. راننده ویراژ میده. یه اینوری یه اونوری. پشت در توالت رستوران بین راهی انارک کمک می‌رسه. ماه کامل شده. نیمه شعبانه. باد میاد. آزمایشا میگن باد باعث فراموشی میشه. هیجده ساعت تو راهم. اذون ظهر می‌رسم مشهد. مردم درو هل میدن میرن به سمت حرم. یکی داد می‌زنه بر غریب الغربا صلوات. رودخونه‌ها میریزن تو حرم. یه بطری آب مقدس پر می‌کنم سوغاتی. کفشامو درمیارم دمپایی لاانگشتی می‌پوشم. با قطار برمی‌گردم. همه میگن خوب بلیت گیر آوردی. اعظم جون رو به دوربین میگه واحد دلتنگی زمان نیست، منم.

۲۹ اسفند ۱۳۹۳

شمارش معکوس به سمت شروع

امسال سخت‌ترین سال زندگی‌ام بود. از همون اول سخت شروع شد. لحظه تحویل سال آرزو کردم سال بعد رو نبینم. سخت ادامه پیدا کرد. همه چیز رو از دست دادم. همه‌ی چیزهای غیرقابل برگشت و غیرقابل شمردن. وقتی درباره‌اش حرف می‌زنم انگار از یه عمر حرف می‌زنم. روزهای آخرش داشتم به آرزوی تحویل سال می‌رسیدم. به هر تقدیر نشد. وقتی داور داشت بالای سرم شمارش معکوس رو می‌گفت تا بازی تموم شه ورق برگشت. فکر می‌کردم زندگی دیگه نمی‌تونه از من باهوش‌تر باشه. ولی بود.
امسال سخت‌ترین سال زندگی‌ام نبود. فکر می‌کردم سخت‌ترین، وقتیه که هیچ انگیزه‌ای نداشته باشی در حالی که برعکس بود. سال دیگه شاید سخت‌ترین باشه. انگیزه لزومن معنی‌اش امید نیست، انگیزه می‌تونه فقط سوال باشه. سوالی که از خودت می‌پرسی و ماجرا رو شروع می‌کنی. یه سوال بزرگ که باعث میشه آسمان مکث کنه. "در فلق بود که پرسید سوار / آسمان مکثی کرد".
از سختی نمی‌ترسم. از گیج شدن نمی‌ترسم. دیگه تسلیم شدن و نشدن مساله‌ام نیست. می‌خوام تو این دنیا باشم. نمی‌دونم سال دیگه چی برام داره و این تنها دلیل ادامه دادنمه.

۱۹ اسفند ۱۳۹۳

دَم كشيدن


همکارم استاد تعریف کردن خاطره‌اس. خیلی به این فکر کردم که چکار می‌کنه که انقدر خوب تعریف می‌کنه ولی چیزی نفهمیدم. خودش هم یه خاطره رو دو بار نمی‌تونه خوب تعریف کنه. نه جایی میشه خاطراتش رو نوشت نه میشه دوباره تعریفشون کرد، رسانه‌اش خودشه. باید باش آشنا شد و آشنا نه به قصد شنیدن حرف‌هاش، آشنا به هیچ قصدی. خیلی دوست دارم حالا که همکارشم جزئی از خاطراتش بشم بلکه روزی کسی یه فایل صوتی ازش برام بفرسته که ببین تو این خاطره‌اش هستی. اینا رو گفتم که بگم این خاطره‌ای که می‌خوام ازش بگم، گفتنم به درد خودم می‌خوره. چون من اون نیستم. از بعدازظهر که یه چیزی رو تعریف کرده این یکی خاطره‌اش داره هی پخش میشه و تعمیم پیدا می‌کنه به همه زندگی من. نمی‌تونم جلوی ذهن پخش کننده‌ام رو بگیرم. می‌دونم از سادگی و قشنگی داستان کم می‌کنه. تعریف می‌کرد که یه بار حالش بد بوده و نمی‌دونسته برای چی حالش بده. چیزی خورده بوده یا بخاطر هر چیز دیگه‌ای حالش بدتر می‌شده بدون اینکه بفهمه چشه. دوستش که "خیلی به بردن آدمها به دکتر علاقه داشته" برش می‌داره می‌برش بیمارستان. دکتری که پیشش میره یه پسر خیلی خوشگل و خوشتیپ بوده. خیلی خوشگل. جوری که وقتی جلوش می‌شینه می‌بینه حالش خوب شده. دکتر بش میگه خب چی شده؟ میگه والا آقای دکتر من حالم خوب نبود ولی الان که اومدم اینجا خوبم مشکلی ندارم. دکتر میگه آره آدم از خونه که بیرون میاد و یه بادی به کله‌اش می‌خوره ممکنه خوب بشه. میره بیرون و به محض اینکه از بیمارستان میان بیرون دوباره حالش بد میشه. باز برمی‌گردن پیش دکتر خوشگله و باز می‌بینه حالش خوب شده. طوری که دست و پاشو گم می‌کنه که خب چی بگم الان؟ و جمله اسرارآمیزش این بود که "حتی یادم نبود چه نوع دردی داشتم که یه دروغی بش بگم". این دست اون دست می‌کنه باز میگه نمی‌دونم آقای دکتر من میام اینجا خوب میشم. دکتره یکم عصبانی میگه خانوم من مریض زیاد دارم می‌خوای همینجا کنار دستم بشینی حالت خوب باشه؟ اینم میگه نه مرسی من میرم. و این بار دیگه حالش خوب می‌مونه. 
خاطره خودش عصاره گذشته هست، این یکی نمی‌دونم چجوری عصاره همه زندگیه برام. از بعدازظهر مثل چای کیسه‌ای هی داره بیشتر پخش میشه توم. اینکه همیشه وقتی حالم بده نمی‌تونم بفهمم که از چی بدم و وقتی به یه حال خوبی می‌رسم چنان فراموشی‌ای می‌گیرم که یادم نمیاد وقتی حالم بد بود چه شکلی بودم و چه‌م بود که مواظب باشم دیگه تکرار نشه. راهش اینه که کنار دکتر خوشگله بشینم تا شب یا یه بار دیدن خوشگلی کافیه؟ کلن چقدر در معرض ِ چی بودن حالمو خوب می‌کنه؟ نمی‌دونم. فقط همینو می‌دونم که باید در معرض قشنگی قرار بگیرم یا یه دوستی داشته باشم که عاشق بردن آدما به بیمارستان باشه.

۲۳ دی ۱۳۹۳

امروز برای اولین بار به این نتیجه رسیدم که اسم مناسبی برای این وبلاگ گذاشتم.

۲۹ آذر ۱۳۹۳

دارم خفه میشم از حرف نزدن. کلمه اش، فونت اش، حتی صدای کلمه ی خفه شدن شکل چیزی نیست که من تجربه می کنم. هیچ آدمی هم نمی بینم که صداش دربیاد تو این زندگی. نه که شبیه من باشه. هر چیزیش باشه و بگه آقا من دارم خفه میشم. شده ام مثل آدمی که تو یه مهمونی شلوغ حالش بده و فکر می کنه خب بقیه که خوب ان پس نباید چیزی بگم. حداقل گفتن اینکه من خسته شدم خسته شدم خسته شدم دارم خفه میشم از زندگی کردن که دیگه حق آدمه. یه نفر محض رضای خدا یه نفر باشه بگه چه مرگته. یعنی همه ی این آدما با زندگیشون کنار اومدن؟ یعنی هیچکس به این وضع نرسیده؟ به کی بگم من بقیه این زندگیمو نمی خوام. فردا صبح چی می خواد پیش بیاد؟ هر چیزی، هر چیزی که به مغز منم نرسه که ممکنه پیش بیاد رو هم نمی خوام. این چه کثافتیه توش گیر کردم. دست خودم نیست که تمومش کنم دست منم نباشه که صدام دربیاد؟ کاش حرف زدن بلد نبودم. کاش سواد خوندن نوشتن نداشتم. کاش زبان درست نشده بود مثل سگ صدا می دادم بهتر از این همه حرف مفته که من اینجا نوشتم و این همه حرفه که تو کله مه و داره دیوونه ام می کنه.

۱۷ آذر ۱۳۹۳

"دعا کن پامون به زمین سفت برسه"

مسخره‌اس که همه چیز به گفتن دو سه جمله بستگی داره. یعنی میشه با گفتن دو سه جمله روابطتت رو با هر کسی خراب کنی. یا کلن زندگیت رو خراب کنی. یا اینکه اون جملات تو کله‌ات باشه و نگی و راحت زندگی کنی. خیلی راحت و خوشحال. به نفس قضیه فکر کنید. جمله، کلمه، حرف، باد هوا، یه چیز نامرئی. مثلن فرض کن سیصد صفحه داستان زندگی یه نفر که وسطش اون دو سه جمله‌ی مهم هست. که همه چی رو عوض می‌کنه. کتاب رو می‌فرستی ارشاد و سانسورچی میگه اینا نباید باشه. نصف بقیه‌ی کتاب که شامل داغون شدن زندگی طرفه یهو مجبوره درست بشه. درستی زورکی. اون سانسورچی هم که خود ماییم. مصلحت در خوشبختی است.