۱۲ فروردین ۱۳۹۱

چیزی برای دونستن نیست

آخرِ فیلم چیزهایی هست که نمی دانی لیلا حاتمی به علی مصفا این نخ رو میده که نظری به‏ش داره. حالا تو طول فیلم اسم همو نپرسیدن. مرد وقتی اینو می فهمه که دیگه زن رفته فرودگاه که بره. میره فرودگاه و به اطلاعات میگه می خوام یکی از مسافرها رو صدا کنید تا نرفته. خانومه میگه اسمشون چیه؟ مصفا میگه نمی دونم. اینجای فیلم تو سالن سینما همه می‏خندن. چهار بار فیلم رو دیدم می دونم. اینکه یه نفر اینجور چشم بسته میره دنبال یکی رو داشته باشید تا بگم.

دوست دخترِ 22 تا 26 سالگی ام اسمش مریم بود. لاغر بود و هم‏قد من که وقتی بغل هم بودیم صورتمون روبروی هم بود. خودش رو آدم ساده ای نگه می داشت. یعنی ورودی های زندگیش کم و غیرپیچیده بود. فیلمِ سخت نمی دید موزیکِ غیرمعمول گوش نمی کرد، وارد هیچ بحثی نمی شد و عضو هیچ شبکه اجتماعی اینترنت نبود. کار می کرد و هر شب ساعت نه تا ده و نیم تلفنی حرف می زدیم. من که نه، اون حرف می زد. تمام جزئیات روزش رو تعریف می کرد و سر ساعت می خوابید و من تازه شبم شروع می شد. چهار سال تقریبن بدون استثنا هر شب. هر چیزی به ذهنش می رسید در لحظه می گفت و در همون لحظه هم از حافظه اش پاک می شد. علاقه ای نداشت از نمودار پرنوسان و پر از عقده‏ی زندگی و فکرهای من سر دربیاره. منم که آرزو داشتم مثل اون ذهن خلوتی داشته باشم راه نجاتم نزدیک موندن به‏ش بود. مادرم از همون سال اول فهمیده بود و مشکلی با ماجرا نداشت. از سال اول به بعد که همدیگه رو شناخته بودیم رابطه ما دیگه وارد تنش های عاطفی شدید نشد. مثل زن و شوهرهای میانسال نه به هم خیلی ابراز احساسات می کردیم نه نگران خیانت و این چیزها بودیم. بدن هم رو می شناختیم و همه چیز توی رختخواب خوب بود. فقط هر چه بزرگ تر می شدیم فشار هر دو - مادرم و دوست دخترم - برای ازدواج بیشتر می شد که منم حرف گوش نمی کردم. مادرم سال به سال مذهبی تر می شد و دوست دخترم هم که گفتم هیچ مدل غیرمعمولی رو برای زندگی برنمی تابید.

تا اینکه رفتم زندان. دستگیری من ناگهانی بود و تا مدتی خانواده ام هم خبر نداشتند که کجام. در طول پنجاه روز اولِ بازداشت که انفرادی بودم فقط سه بار تونستم به خونه زنگ بزنم. ولی می دونستم که به لطف تلویزیون همه دیگه می دونن من کجام. برای من بهترین و بدترین قسمت انفرادی خواب ها بودن. خواب ها خیلی ملموس و واقعی بودن. اگه خوب بودن حالم بهتر می شد و اگه بد بودن چیزی از اون بدتر نمی شد. یک بار خواب دیدم که به مریم زنگ زدم و اون گفته که منو نمی شناسه. انقدر صداش رو واضح می شنیدم که باورم شده بود. بعد از پنجاه روز رفتم قرنطینه اندرزگاه هفت. بند خیلی شلوغ بود. چهار تا تلفن بود چهار تا اتاق و هر اتاق شصت تا هفتاد نفر آدم. به هر کسی با خوش شانسی روزی پنج دقیقه تلفن می رسید اونم در صورتی که همون لحظه ای که تماس می گیری طرفت برداره. من فقط به خونه زنگ می زدم و دل تو دلم نبود که از مریم خبر بگیرم. شنیدم خدماتی ها سهمیه تلفن بیشتری دارن. به مسئول خدمات گفتم من می خوام بیام کار کنم. شدم مسئول جارو زدن و تی کشیدن بند. روزی سه بار. صبح بعد از آمار، بعدازظهر موقع آمار، شب قبل از خاموشی. اول جارو می کشیدم و بعد تی. باید تو پخش کردن غذا هم کمک می کردم و شستن دیگ ها، عوض همه اینها بعد از خاموشی پونزده دقیقه وقت تلفن داشتم. خوابی که تو انفرادی دیده بودم تو ذهنم تکرار می شد و استرس زنگ زدن به مریم رو بیشتر می کرد. بالاخره یه شب زنگ زدم. گفت معلوم هست کجایی؟ گفتم نمی دونی کجام؟ گفت می دونم ولی چرا زنگ نمی زنی؟ گفتم که هر چیزی در لحظه به ذهنش می رسید می گفت. توضیح دادم چرا زنگ نزدم. یکم سکوت کرد و گفت دیگه بم زنگ نزن. من ساکت بودم. تو بند خاموشی زده بودند و از اون همه آدم صدایی در نمی اومد. گفت من الان با یکی دیگه ام. گفتم ببین نگران نباش مشکلی برای تو پیش نمیاد لازم نیست این حرف ها رو بزنی. گفت نه واقعن با کس دیگه ام. بعد شروع کرد درباره پسره حرف زدن که کجا دیدش و براش نوکیای ان فلان خریده و این چیزها. می شناختمش بلد نبود داستان ببافه. کارم تموم بود. آدمی تو شرایط من مثل غریقی که به آب چنگ می زنه که فقط یه لحظه نفس بگیره به امید نیاز داشت و اون نمی فهمید. این برآیند همه‏ی حرف هایی بود که باش نزده بودم و اون روی دیگه زندگی من بود که حوصله اش رو نداشت. به خیال خودم تا اون موقع مقاومت کرده بودم و به حبس و شکنجه باج نداده بودم. تازه فهمیدم زندان از وقتی برات شروع میشه که اون بیرون فراموش بشی. که یارت دیگه دوستت نداشته باشه. فرداش خواستم از خدمات بیرون بیام. مسئول خدمات که حال منو دیده بود گفت بمون برات خوبه. راست می گفت برام خوب بود. خسته می شدم و شب می خوابیدم. گاهی هم شب ها به داداشم زنگ می زدم و پشت تلفن برام  موزیک می ذاشت. آلبوم جدید نامجو درومده بود و اون تیکه هایی که می شد رو برام می ذاشت. برای بچه ها می گفتم نامجو یه چیزی خونده میگه همش دلم میگیره همش تنم اسیره. اونا هم یاد گرفته بودن و نشنیده می خوندنش.

یکی دو ماه بعد تو یکی از ملاقات ها مادرم گفت که روزهای اول بازداشتم به مریم زنگ زده که برو دنبال زندگیت این پسر معلوم نیست کی بیرون بیاد. من خشکم زده بود. هی می گفتم آخه به شما چه ربطی داشت؟ چرا اینجوری می کنید؟ وقت ملاقات تموم شده بود و پرده بین ما پایین می اومد و من همینجوری بهت زده بودم. رفتم قرنطینه و به مسئول اتاق گفتم نوبت تلفن منو زودتر بده. زنگ زدم به مریم گفتم خودت از من جدا شدی یا بخاطر حرف مامانم این کارو کردی؟ گفت قرار بود بت نگه این چیزا رو. گفت هم بخاطر حرف اون هم بخاطر خودش که تکلیفش معلوم نبوده تو زندگی. یادمه هی تکرار می کردم چرا اینجوری می کنید؟ و مخاطبم دقیقن معلوم نبود. تلفنو قطع کردم و باز روز از نو روزی از نو.

آزاد که شدم موبایل و کامپیوترم هنوز دست زندان بود. یکی دو روز گذشته بود که دیدم شب یه نفر به تلفن خونه زنگ می زنه و مامانم که برمی داره حرف نمی زنه. مامانم گفت با تو کار داره بردار. دفعه بعد من برداشتم و مریم بود. شروع کرد بد و بیراه گفتن که چرا به من زنگ نمی زنی و چرا این همه مدت منو بی خبر گذاشتی و این حرف ها. من حرف نمی زدم. دیگه سادگیش داشت به حماقت می زد. گفت می دونی اون بار آخری که زنگ زدی و اونجوری حرف زدی من چقدر پشیمون شدم. بعدش هی خواستم بات حرف بزنم تو زنگ نزدی. از 118 شماره زندان اوین رو گرفتم زنگ زدم گفتم می خوام با یکی از زندانی هاتون حرف بزنم. مسئولش کلی خندید گفت نمیشه. با این جملات آخرش کاملن منقلب شده بودم. هیچ وقت کسی رو اینجوری نخواسته بودم که چشم بسته و انقد بی منطق برم دنبالش. مثل اینکه زنگ بزنی بهشت زهرا بگی می خوام با یکی از مرده هاتون حرف بزنم. اون صحنه ای از فیلم که تعریف کردم منظورم اینجا بود. برای تماشاچی خنده دار بود و تعریف کردن همین ماجرای من هم مضحکه. واسه خودم ولی مثل مرثیه می مونه. گفت از پسره جدا شده و می خواد برگرده. برگشت. ولی دیگه ما اون آدمهای قبل نبودیم. آدمی که میره وقتی برمی گرده باید یه بار دیگه ساخته بشه. نمی تونی با خاطره های قبل معاشرت کنی. من می خواستم که ندیده بگیرم اون شش ماه رو. می خواستم حرف بقیه رو باور کنم که اینم یه تجربه ای بود و تموم شد. اینکه اتاقت دست نخورده مونده باشه معنیش این نیست که داری به همون زندگی برمی گردی. اولین و آخرین باری که بعد از زندان باش خوابیدم به بدنش چنگ می زدم که نذارم دور شه. نذارم جدا شیم. هر چه نزدیک تر می شدیم بیشتر می فهمیدم که دیگه راهی برای نزدیکی نیست. تو بغلش گریه ام گرفته بود. صورتم توی موهاش بود ولی فهمیده بود. اونم فهمیده بود که ما از هم جدا میشیم.

تمام مشکل من این دو سال و خورده ای اینه که زندگی قبلی رو از دست دادم و بلد نیستم چیز جدیدی جاش بذارم. راستش هر مدلی از زندگی حتی اونی که آرزوشو داشتم به نظرم احمقانه میاد. دوست دارم باور کنم که به آخر خط رسیدم ولی می دونم که آخر خطی در کار نیست. برای ادامه دادن به کمی حماقت نیاز دارم که بگم خب زندگی همینه و برای تموم کردنش هم به همون حماقت نیاز دارم که بگم دیگه تمومه. نمی دونم توضیح دادن زندگیم انقدر سخت شده یا کسی رو پیدا نمی کنم که براش بگم. چند وقت پیش که برای تسویه حساب رفته بودم شرکت دوست داشتم در ادامه امور مالی و انبارداری و فلان راه می افتادم و برگه تسویه رو جلوی هر کسی که منو می شناخت می گرفتم که امضا کنه که دیگه با من کاری نداره، بدون اینکه بخواد چیزی بدونه.

بعد التحریر: خواستم این نوشته رو پاک کنم دیدم چه فایده داره؟ کسی که نوشته خودمم و خودمو که نمی تونم پاک کنم متاسفانه. آدمی که دلش به حال خودش می سوزه و انقدر همه چیز رو جدی می گیره مشکلش با حرف نزدن و پاک کردن حل نمیشه. شاید هم لازمه همه‏ی حرف های جدی زده بشه تا بشه بعد بشون خندید. به هرحال بله، همه‏ی ماجرا یه کمدی تلخه از حماقت های ما.

۱۰ دی ۱۳۹۰

امروز استعفا دادم. تا عيد بيشتر نميرم سر كار. هيچ تصوري ندارم كه بعدش چي ميشه. انگار همه جا رو مه گرفته.

۲۹ آذر ۱۳۹۰

پدر من بد منو نگاه مي كنه

شب يلداي سال هفتاد شنبه بود. در واقع شنبه ي متصل به يكشنبه. امتحان هاي ثلث اول كلاس سوم. من و خواهرم خونه حليمه خانوم همسايه مون بوديم. شوهرش ممد آقا بازيكن تيم گسترش بود كه اون سال دسته اول بازي مي كرد. من و پسراش رو معمولن با ژيانش مي برد آزادي فوتبال تماشا كنيم. اون موقع بازيكناي فوتبال پسراي همسن من داشتن، هشت نه ساله. ما منتظر بابا و مامان و داداشم بوديم كه رفته بودن سفر و قرار بود اون شب برگردن. حليمه خانوم هي مي گفت امشب بلندترين شب ساله و براي آدم منتظر خود منتظر شدن شب يلداس. صبح شد. پسرخاله ام اومد به حليمه خانوم يه چيزي گفت و اونم پغي زد زير گريه و اومد به ما گفت مادربزرگتون حالش بده بايد بريد اهواز. من باهوش بازي درآوردم به خواهرم گفتم آجي مرده اينا ميگن حالش بده. كتاب قرآنم رو برداشتم كه وسط مراسم و اينا بخونم واسه امتحان. با كلي از فاميلا با قطار رفتيم اهواز. يه ميني بوس اومد دنبالمون يه راست رفتيم بهشت آباد. جمعيت زيادي بود. من از وسطشون رد مي شدم و با رد شدن من صداي گريه جمعيت بيشتر مي شد. عمه ام بلندم كرد با گريه گفت اين پسرشه و ملت دوباره زدن زير گريه. فكر كن مثل علي اصغر بلند كردن تو تعزيه. جلوتر مادربزرگمو تو جمعيت ديدم. فرضيه ام از بين رفته بود و هيچ گزينه ي ديگه اي هم نداشتم. حتي متوجه حرف عمه ام نشده بودم. به خاك تازه اي رسيدم كه مرده توش بود و روش پلاكي بود كه اسم بابام رو نوشته بود. از اينجا رو تا خونه يادم نيست. اين نحوه ي مواجه كردن يه بچه هشت ساله با مرگ پدرش فقط تو اين كلوني احمق ها ممكنه. كه كل مراسم خاكسپاري و عزاداري تو اين مملكت يه مراسم مازوخيستيه. كتاب قرآنم رو همونجا گم كردم و ديگه به تهران برنگشتم و يك ماه بعد همون اهواز رفتم مدرسه. كارتن كتاب هايي كه بچه هاي مدرسه قبلي م برام فرستاده بودن تو پست گم شد و فقط نامه ي معلمم آقاي صمدپور به دستم رسيد كه گفته بود همه دوستم دارن و به فكرم هستن.
يه دوستي داشتم كه تمام عمرش رو تو يه خونه ويلايي قديمي زندگي كرده بود و وقتي مي رفتي در خونه، مثل همون خونه هاي قديمي بايد زنگ بلبلي خونه رو مي زدي و طرف مي اومد در رو باز مي كرد و تازه با باز كردن در متوجه مي شد كي پشت دره. مي گفت من هيچ تصوري از آيفون صوتي هم ندارم چه برسه به تصويري. تصور اينكه قبل از باز كردن در بدوني كي پشت دره. فكر مي كنم منم به همون ميزان تصوري از زندگي با پدر ندارم. يه چيزهاي محوي مثل يادآوري يه فيلم قديمي تو خيالم هست. از اون يادآوري ها كه نه يه تصوير متحرك كه فقط عكس هايي رو بخاطر مي آري. مثل وقتي كه توي تاكسي روي پاش نشستم و ته ريشش به صورت مي خوره و من هي صورتم رو كنار مي كشم. يا وقتي روي موتورش نشستم و گاهي سرم رو بالا ميارم و تصوير سر و تهش رو مي بينم كه باد به صورتش مي خوره. يا وقتي دير رسيديم به استاديوم و داريم ديواره ي پرشيب كنار استاديوم رو بالا ميريم كه به طبقه دوم برسيم. يا وقتي رفته سركار و من ميرم پيرهنش رو از كمد برمي دارم و بو مي كنم. انقدر همه چيز دور شده كه اگه كسي پيدا بشه و مدتي بم تلقين كنه كه اينا همه خيالات منه باور مي كنم.
حالا چيزي كه بعنوان بابام مي شناسم كسيه كه سالها تو ذهنم ساختم. نه مي تونم بگم وجود نداره نه مي تونم ثابت كنم اين مرد همون آدميه كه بيست سال پيش مرده. آدمي كه تو دوره هاي مختلف زندگيم احضارش كردم و ازش خواستم بام حرف بزنه. برام تجسم يه مرد كامل بوده و هميشه وجدان من. مدت هاست هيچ چيز راضي كننده اي براي بابام نداشتم. فكر مي كنم ديگه ازم قطع اميد كرده. سنگيني نگاهش رو حس مي كنم. سيگار وينستونش و ساعتي كه موقع تصادف از كار ايستاده هنوز تو كمده. ولي من جرات ندارم بشون سر بزنم. همين حالا كه اين كلمات رو دارم تايپ مي كنم دستم مي لرزه. يك بار پدرم منو ساخته و حالا اين منم كه پدرم رو مي سازم و هيچ كدوم از هم گريزي نداريم. من هميشه پسرش هستم و اون هميشه كنار اتاق سيگار مي كشه.

۱۷ آذر ۱۳۹۰

آی دلم وای وای وای دلم

من معمولن از مرخصی هام استفاده نمی کنم. سالی یه ماه مرخصی دارم که بیشترش دست نخورده می مونه. آخر سال نُه روزش به سال بعد منتقل میشه و معادل بقیه اش بم پول میدن. هشت سال گذشته - و من روی هشت سال که تاکید می کنم چون هشت سال منو یاد جنگ می ندازه، کی میتونه جلوم رو بگیره که مقایسه نکنم - همونقدر فرسایشی و همونقدر سخت. نه که دلم نخواد برم مرخصی نه که از کار خوشم بیاد متنفرم اصلن ولی انگار مسخ شدم، بی حس شدم. هر روز صبح با سر میرم تو همونجا که بدم میاد. مدت های زیادی شعاع عمودی آفتاب رو نمی بینم. صبح که میرم و عصر که برمی گردم آفتاب مایل و کم رمقه. می دونم «این که کاری نداره» «کارتو عوض کن» ولی شما نمی دونید آدم یه وقت هایی چجور یه جا گیر می کنه. همین جاست که نمیشه توضیح داد که یه بخشی  از زندگی من تحت رادیکال ترین تصمیم های ممکن داره پیش میره و یه جایی مثل اینجا اینجوری مستاصلم. منم که آدم طول و تفصیل دادن نیستم. می دونید مرخصی یا استعلاجیه یا استحقاقی. از استحقاقیم که گفتم استفاده نمی کنم. دلیلی ندارم برای استفاده. آدم بدون قصد خاصی مرخصی بگیره بیشتر حوصله اش سر میره. یکی هست که هی بت میگه خب مرخصی گرفتی که چکار کنی؟ فقط یه بار که از دوست دخترم جدا شدم سه روز سر کار نرفتم که اونم فرقی با مرخصی استعلاجی نداشت. اصولن از لحاظ فیزیکی هیچیم نمیشه. یعنی مرخصی استعلاجی هم نمی تونم بگیرم. گاهی خودمو تصور می کنم که از خیابون رد میشم و ماشین بم می زنه و پام می شکنه و می مونم تو خونه. شما باور نمی کنید من تو زندگیم حتی بالا نیاوردم. نه جاییم بخیه خورده نه مریضی سختی گرفتم نه جاییم شکسته. عوضش تا دلتون بخواد دلم... دلم...

۱۲ آذر ۱۳۹۰

داستان پسري كه كمرنگ شد

فقط يه بار تو زندگيم چاق شدم. البته بعد از تپلي گريزناپذير بچگي. همون سالهاي اولي بود كه اومده بودم شركت. يه پسري بود كه تو امور مالي كار مي كرد. هيكل گنده اي داشت و بدنسازي كار مي كرد. هميشه منو واسه لاغر بودنم مسخره مي كرد و منم تو دلم مي گفتم عوضش شعورم بيشتره. تا سر و كله يه دختره پيدا شد. اوايل روبروي منشي مي نشست و از اونجا كه خيلي خوشگل بود هر كي از در مي اومد راست مي رفت سراغش. اونم كه ديگه عادت كرده بود با انگشت منشي رو نشون مي داد كه يعني اونوري. مجبور شدن جاش رو عوض كنن و راست انداختنش روبروي من. پسره هر روز مي اومد و منو جلوي اين مسخره مي كرد. كم كم ديدم شعور بيشترم به دردم نمي خوره و مهمتر از اون عكسي بود كه من و پسره با هم انداختيم. تو عكس من شكل يه ني باريك بودم جلوي اون. تو نگاه اول اصلن ديده نمي شدم. بعد يه روز پسره اومد يه بسته مثل ساندويچ گذاشت جلوم گفت اين پودر اشتها آوره. هر روز بعد از غذا با شير بخور. مقاومتي نكردم. كم كم اشتهام زياد شد و براي اولين بار تو زندگيم به حجم غذا بيشتر از مزه اش توجه مي كردم. تو غذاخوري متوجه نگاه بچه ها مي شدم و گاهي صداي خنده شون. كم كم چاق مي شدم. بازوهام بزرگ تر مي شد و آستين تي شرت بش مي چسبيد. رون هام بزرگ تر مي شد و موقع نشستن به هم مي رسيدن. صورتم گرد شده بود و موقع تراشيدن تيغ راحت روي سطح صافش حركت مي كرد. و از همه مهمتر اينكه شكم داشتم. شكمي كه وقتي توي حموم از بالا نگاه مي كردم چيز ديگه اي پايينش معلوم نبود. اساسن معيارم براي چاقي اين شد كه تو حموم از بالا نگاه كني و غير از شكمت چيزي نبيني. حالا پسره چاق شدنم رو مسخره مي كرد و اينكه مثل نقاشي با يكم پودر هيكلمو بزرگ تر كرده براش خنده دار بود. همه البته مي گفتن بهتر شدم. راستش خودمم حس خوبي داشتم. انگار فونتم درشت تر شده بود. انگار ديده مي شدم. مي دونيد كه ديده شدن چقدر مهمه. تا اينكه يه بار پسره از دختر خوشگله روبروم پرسيد اگه دختر داشته باشي به من ميدي يا به اين. دختره گفت به اين. يعني من. نمي دونستم متوجه شعور بيشترم شده يا چون چاق شدم گفته يا مثل بقيه دخترا جوابش اساسن برعكسه. يعني مثل رونالدينهو به من نگاه كرده و به اون پاس داده. ولي خب همين شد كه پسره ديگه به من پودر نداد و من دوباره لاغر شدم. بازم برگشتم به همون آدم نامرئي. دختره رفت آمريكا و پسره هم از شركت رفت. چند وقت پيش دختره رو تو فيس بوك اد كردم. به يه نفر پيغام داده بود كه به فلاني بگو بخاطر اين اكسپت نكردم كه نمي خوام تو رفت و آمدم به ايران برام مشكلي پيش بياد. گفتم چه احمق من كه خودم رفتم خارج و اومدم. اين كه اينجا بود حقيقت وجودي منو درك نكرد، حالا كه ديگه رفته خارج كه ازش توقعي نيست.
من ديگه مثل اون موقع لاغر نشدم ولي هنوز احساس مي كنم كه وجود ندارم. گاهي يه چيزايي رو تو زندگيم انگولك مي كنم كه ببينم بقيه هم منو مي بينن يا نه. مثلن يه بد و بيراهي بار كسي مي كنم. گاهي فكر مي كنم بهترين راه مردن اينه كه كم كم كمرنگ بشي. از جلوي چشم مردم بري بدون اينكه بفهمن. يهو رفتن ديگران رو شوكه مي كنه. اونم الكي. بعضيا يه خالي تو صورتشون دارن يا يه دماغ نامعمول يا مثل جارموش موهاي ذاتن سفيد. به نظرم نبايد عملش كنن چون ديگه كسي نمي بيندشون. مثل بقيه مي شن. همه هم كه نمي فهمن تو چقدر باشعوري.

۰۶ آذر ۱۳۹۰

بلند نشو از رختخوابت

باید دوربین از روی مونیتوری که این کلمات رویش نوشته می شود آرام بیاد روی کیبوردی که دستهای مضطربی تند تند دارد تایپ می کند و کم کم بیاد بالا و صورت برآشفته ی پر اشکی که زیر نور مونیتور کمی ترسناک هم شده را نشان دهد و همه اش به این فکر کرد که این مرد چه می نویسد که چنین برآشفته است و مستاصل و کمی بعد داستان آغاز شود و بفهمیم که این مرد هیچ مرگش نیست فقط سرشب خوابش برده و حالا بیدار شده و دیده که چه عرض کنم به این شهود رسیده که چقدر بی کس است و این را نه بعنوان یکجور روضه بلکه بعنوان یک واقعیت از زندگی پر فراز و نشیبش دیده باشد و این هنر کسی است که داستان را تعریف می کند که بیننده اش باور کند که این کشف نه بعد از یک حادثه معجزه آسای رانندگی و نه بعد از یک طلاق پر کش و قوس که صرفن بعد از یک خواب بوده و کریستف کلمب درون این مرد بدون اینکه پا از چادرش بیرون بگذارد فهمیده سرزمینی هم هست که کشف نخواهد شد.
باید دید اولین نفری که در انیمیشن کشف کرد که از فضای اطراف کله آدمها می شود استفاده کرد و معرفی شان کرد که بوده. اگر من را در خیابان نگاه کنید یک سر دارم که به اندازه یکی از درخت های ولیعصر خرت و پرت دور و برش می چرخد. از اینجا به بعد قصه چون داریم وارد فضای ندیدنیها می شویم باید جمله به جمله قسم های عجیب و غریب بخورم که کسی باورش شود که فایده ای ندارد. راستش خودم فقط به چیزی که دیده می شود اعتقاد دارم، آن هم بخشی که خوشم می آید. حالا شما این درخت را روی سر من فرض کن و تویش هر چیزی که به ذهنت می رسد. ولی تمام چیزی که از من می بینی همین صورت و همین کلمات معمولی است که تازه اگر به حرف بیایم. یک زمانی یک کسی - که یادم نیست این نصف شبی - خوانش فلسفی از نیمرو ارائه داده بود که من سر کلاس ربطش دادم به باغ آلبالوی چخوف و تهش گفتم هر آدمی در بهترین حالت نیمی از چیزی است که وجود دارد. حالا دست بالا گرفتم همین را هم. حرفش را آن روز زده بودم و امروز کشفش کردم. اینکه باید بخش دست نخورده ی آدم ها را به رسمیت بشماریم.
و در همین راستا من که نسبتِ آن درخت دور کله ام به حرف های روزانه ام خیلی فاصله گرفته وقتش رسیده که قبول کنم که تنهایی گریزناپذیر است. که از بی تابی امشب معلوم است که هنوز قبول نکرده ام!

۱۱ آبان ۱۳۹۰

در ستایش قدیمی شدن

ما خیلی از تصمیم های مهم زندگیمون رو تحت تأثیر درکمون از زمان می گیریم. این که بدونیم چقدر یه چیز باید طول بکشه. کی باید بریم به مرحله جدید. کی همه ی پل های پشت سرمون رو خراب کنیم. کی چراغ از بهر خاموشی نگه داریم. کی رابطه مون رو قطع کنیم. کی به رابطه فرصت بدیم. کسی که خودش رو در معرض خطر تجربه کردن قرار میده می دونه که زمان / تداوم به هر چیزی که پایه ی درستی داره یه بعد جدید میده. به یه خونه و آدمهای توش، به یه رابطه، یه نحله فکری، حرکت اجتماعی، یه جریان فرهنگی، یه جمع، محله، پاتوق. یه بعد جدید به اون فضا میده که جای خیلی حرف های تکراری رو می گیره. زمان برای شما یک شُرت کات درست می کنه که خیلی زود به اصل مطلب بپردازید و انرژی برای «توضیح واضحات» نگذارید. ف گفتن و فرحزاد رفتن. آدم ها و به تبع اون حکومت ها و جوامع بر اساس درکشون از زمان مدل زندگیشون رو می سازن. هر جا سنتِ چیزی شکل گرفته از همین ناحیه بوده و هر جا تغییری. هنرِ تا چه حد قدیمی شدن و کی تغییر کردن.
از این دید که به قضیه نگاه کنیم تغییرات شبکه های اجتماعی مجازی که شاید جای انواع مکان ها و رابطه های پیش از خودشون رو گرفتن خیلی مهم باشه. این که وجه فرهنگی این شبکه ها باید اولویت صاحبانش باشه. نه فقط بخاطر جنبه های انسانی که حتی صرفه اقتصادی. گودر رو حتی اگه یه کافه کوچک در حاشیه شهر در نظر بگیریم باید قبول کنیم که مشتری های خودش رو داشت و حتی خرده فرهنگ خودش. از پیچ های مختلفی گذشته بود و زمان بعد جدیدش رو به فضای گودر اضافه کرده بود. چیزی که فکر می کنم مسئولان گوگل بهش فکر نکرده اند اینه که خود فضا و گرافیک و امکانات گودر دارای شخصیت مستقلی شده بود و به ادامه ی این جریان داشت کمک می کرد و هنوز پویا بود. واقعیت اینه که یه خونه قدیمی که هنوز آدم هاش زنده اند از دستشویی و حمام و چند اتاق خواب  تشکیل نشده، از خاطره آدم های اون خونه تشکیل شده.
فکر می کنم مسئولین گوگل فهم درستی از زمان ندارند و سوال من ازشون اینه که چطور می خوان که کاربرها به پلاس اعتماد کنند در حالیکه عدم ثبات تصمیمشون رو درباره گودر دیده اند؟

۲۵ مهر ۱۳۹۰

در خیال

دو جای تهران هست که من تو خیالبافی های جاه طلبانه ام همیشه بهشون نظر داشتم. دو جای بسیار بزرگ در بهترین مناطق که باید کاربری اش عوض شه. یکی مصلای تهران و یکی زندان اوین. 
زمین صد هکتاری در اراضی عباس آباد مدت هاست سوژه نقاشی ها و خیالبافی های منه. جایی که روز به روز به تکمیل بناهاش نزدیک تر میشه. چیزی که همیشه بش فکر می کردم یه شهر هنری بود. یه شهر وسط شهر تهران. می دونم یه همچین تغییر بزرگی تو یه شهر به هویت اون شهر لطمه می زنه ولی خب داریم درباره تهران حرف می زنیم! یه شهر می خواستم با یه کاخ سینمایی برای برگزاری جشنواره های بزرگ. شما بگو بیست تا سالن سینما. بزرگ و کوچیک. سالن های نمایش، سالن های موسیقی برای انواع موسیقی، پر از گالری، پر از کتابخونه و مکان های مطالعه روباز و بسته. کافه های مختلف. یک استیج بزرگ در فضای آزاد برای کنسرت های بزرگ راک، شما بگو وودستاک گونه. و تمام شهر تحت پوشش اینترنت پرسرعت. مثل خط تولید کارخونه بیست و چهار ساعته کار کنن. حتی دانشکده ها و خوابگاه های هنری. هتل ها و هاستل های ارزون. یا حتی شب ها توزیع بالش و پتوی رایگان! به خطر زندگی کردن تو این شهر هم واقف بودم و اینکه باید آدما زندگی کنن تا هنر رو از زندگی تولید کنن نه هنر رو بازتولید کنن. پس باید گاهی از شهر بیرون برن! یه گروه از بزرگترین معمارهای دنیا طراحی ساختمان ها و محوطه شهر رو به عهده بگیرن. یک اثر بی نظیر معماری. مدت ها روی گوشه گوشه شهر کار کردم. به کسایی که اونجا کار می کنن. به روزی که می خوام استخدامشون کنم و مصاحبه شون، که غش کنن از خنده! واقعیت اینه که انقدر با این شهر زندگی کردم که به واقعی یا تخیلی بودنش دیگه فکر نمی کنم. هست.
بعدی هم زندان اوین بود. تو یکی از بهترین مناطق آب و هوایی تهران، اوین درکه. برای این هم نقشه های زیادی کشیده بودم تا وقتی که خودم رفتم توش. یه روز یکی از آدمهای قدیمی اونجا داشت از اعدام های دهه شصت می گفت. یه جمله گفت که همه برنامه هام رو خراب کرد. اینکه اگه این دیوارها زبون داشتن چه داستان هایی برای گفتن داشتن. حالا واقعا نمی دونم باید با اون محوطه چکار کرد. شاید باید درها رو برداشت و دیوارها رو گذاشت که آدما بینشون قدم بزنن. شاید باید همه اش رو خراب کرد ولی اینو می دونم که چیزی نمیشه جاش ساخت. یه فضای باز و تهی لازمه که یه آدم هایی گاهی اونجا قدم بزنن.

۲۳ مهر ۱۳۹۰

خیلی بالا پایین کردم که اینو بنویسم یا نه. از اون حرف هاست که فاصله کلماتش با حسش خیلی زیاده و از من برنمیاد که فاصله اش رو کم کنم. ولی لازم دارم که بنویسمش. برای ثبت احوال شخصی!
بعد از همه روزهایی که گذشت همه ی این سال ها، به جایی رسیدم که به خودم می گم هر چیزی زمانش می رسه. دیگه زور نمی زنم. بی تاب از دست دادن و به دست آوردن نیستم. پذیرفتم و پذیرفتن تسلیم شدن نیست. می دونم که یه روز ساکت می شم و یه روز حرف می زنم. یه روز میرم و یه روز قرار می گیرم. می ذارم هر چیزی روال طبیعی خودش رو بره. مثل وقتی که نون رو تو تُستر می ذاری. منتظر میشی و خودش بیرون می پره. نمی دونی کی ولی می پره. چیزی که مهمه اینه که تو دکمه اش رو زدی. دکمه تموم شدن یه رابطه رو می زنی و خودش کم کم تموم میشه. دکمه مهاجرت رو می زنی و همه چیز با شیب ملایمی به سمت فرودگاه پیش میره. یه روز دکمه مرگ رو می زنی و شاید خیلی زود یا سالها بعد، یه روز دستت بالا میاد و قرص ها رو می خوری، یه قدم جلوتر از لبه کوه می ذاری و می میری، بدون اینکه اون روز صبح تصمیم گرفته باشی بمیری. ولی جایی تو گذشته کلیدش رو فشار دادی.
برخلاف ظاهرش حس تلخی نیست. حالا کمی آروم ترم و فکر می کنم این بازی تا کجا ادامه داره؟

۲۲ مرداد ۱۳۹۰

زوال بدن

من هیچ وقت چیزی رو نشکوندم. هیچ وقت در اتاق رو به هم نکوبیدم. هیچ وقت ول نکردم برم سفر. هیچ بلایی سر خودم نیاوردم. تمام این ده پونزده سالی که به خودکشی فکر کردم حتی یک بار عملیش نکردم. حتی برای ترسوندن اطرافیانم. حتی برای جلب ترحم. من آدمی هستم که اول به 1 فکر می کنم بعد به 3 بعدش به 2. همیشه اول به چند لحظه بعد از کاری که می کنم فکر می کنم. به آدم هایی که جیغ می زنند، به آدم هایی که وحشت زده می شن، به خودم که پشیمون شدم، بعد به کاری که می خوام بکنم. همیشه برای هر کاری قبلش میگم خب که چی؟ امشب مامانم اومد باز تمام این ده سال رو شخم زد. باز همون حرف ها. این بار شدیدتر. چندین بار گفت من دارم از فرمان خدا اطاعت می کنم. مثل بازجوم شروع کرد به ربط ولایت فقیه به ولایت انبیاء و اطاعت از خدا. مثل بازجوم گفت من فکر نمی کنم که تو کافری. حکم کافر چیز دیگیه. تو داری اینجا حموم میری با ما غذا می خوری. گفت این ده سال که به عقل خودت متکی بودی و دیگه به چیزی اعتقاد نداشتی ثمره اش چی بوده؟ اعصابی که نداری. بدنی که تحلیل رفته و چیزی ازش نمونده. اینم وضع زندگیته. یه مشت فیلم و کتاب. هیچی نداری. گفت من رفتم تحقیق کردم کسانی که با تو اون کارها رو کردن... گفتم کدوم کارها؟ مگه چیزی می دونی؟ گفت هر چی. همه اون کارهایی که با بقیه کردن با تو هم کردن. همه کار آدم های دیگه ای بوده. اون بالایی مبراست. گفتم سند منم تو از کجا تحقیق کردی. هیچی نگفت. باز حرف های قبلی رو تکرار کرد. رفت یه چایی ریخت با یه سیب آورد گذاشت رو میزم و رفت. رفتم ریشم رو زدم، رفتم زیر دوش. می خندیدم و از چشمام اشک می اومد. به خودم گفتم تو که خودت رو نمی کشی. تو حتی با یه تور معمولی نمیری آنتالیا که حالت بهتر شه. حتی فردا صبح زود میری سر کارت. تو هیچ کار جبران ناپذیری انجام نمیدی. ولی از امشب به بعد یادت باشه با بزدلی و حقارت تمام داری ادامه میدی. هر چقدر که ادامه داشته باشه. شاید انقدر ادامه داشته باشه که بدنت تکه به تکه رو به زوال بره. بعد اون کسی که از میون اون بدن پوسیده هنوز به این زندگی نگاه می کنه هیچ فرقی با امروز تو نداره.