۱۲ آذر ۱۳۹۰

داستان پسري كه كمرنگ شد

فقط يه بار تو زندگيم چاق شدم. البته بعد از تپلي گريزناپذير بچگي. همون سالهاي اولي بود كه اومده بودم شركت. يه پسري بود كه تو امور مالي كار مي كرد. هيكل گنده اي داشت و بدنسازي كار مي كرد. هميشه منو واسه لاغر بودنم مسخره مي كرد و منم تو دلم مي گفتم عوضش شعورم بيشتره. تا سر و كله يه دختره پيدا شد. اوايل روبروي منشي مي نشست و از اونجا كه خيلي خوشگل بود هر كي از در مي اومد راست مي رفت سراغش. اونم كه ديگه عادت كرده بود با انگشت منشي رو نشون مي داد كه يعني اونوري. مجبور شدن جاش رو عوض كنن و راست انداختنش روبروي من. پسره هر روز مي اومد و منو جلوي اين مسخره مي كرد. كم كم ديدم شعور بيشترم به دردم نمي خوره و مهمتر از اون عكسي بود كه من و پسره با هم انداختيم. تو عكس من شكل يه ني باريك بودم جلوي اون. تو نگاه اول اصلن ديده نمي شدم. بعد يه روز پسره اومد يه بسته مثل ساندويچ گذاشت جلوم گفت اين پودر اشتها آوره. هر روز بعد از غذا با شير بخور. مقاومتي نكردم. كم كم اشتهام زياد شد و براي اولين بار تو زندگيم به حجم غذا بيشتر از مزه اش توجه مي كردم. تو غذاخوري متوجه نگاه بچه ها مي شدم و گاهي صداي خنده شون. كم كم چاق مي شدم. بازوهام بزرگ تر مي شد و آستين تي شرت بش مي چسبيد. رون هام بزرگ تر مي شد و موقع نشستن به هم مي رسيدن. صورتم گرد شده بود و موقع تراشيدن تيغ راحت روي سطح صافش حركت مي كرد. و از همه مهمتر اينكه شكم داشتم. شكمي كه وقتي توي حموم از بالا نگاه مي كردم چيز ديگه اي پايينش معلوم نبود. اساسن معيارم براي چاقي اين شد كه تو حموم از بالا نگاه كني و غير از شكمت چيزي نبيني. حالا پسره چاق شدنم رو مسخره مي كرد و اينكه مثل نقاشي با يكم پودر هيكلمو بزرگ تر كرده براش خنده دار بود. همه البته مي گفتن بهتر شدم. راستش خودمم حس خوبي داشتم. انگار فونتم درشت تر شده بود. انگار ديده مي شدم. مي دونيد كه ديده شدن چقدر مهمه. تا اينكه يه بار پسره از دختر خوشگله روبروم پرسيد اگه دختر داشته باشي به من ميدي يا به اين. دختره گفت به اين. يعني من. نمي دونستم متوجه شعور بيشترم شده يا چون چاق شدم گفته يا مثل بقيه دخترا جوابش اساسن برعكسه. يعني مثل رونالدينهو به من نگاه كرده و به اون پاس داده. ولي خب همين شد كه پسره ديگه به من پودر نداد و من دوباره لاغر شدم. بازم برگشتم به همون آدم نامرئي. دختره رفت آمريكا و پسره هم از شركت رفت. چند وقت پيش دختره رو تو فيس بوك اد كردم. به يه نفر پيغام داده بود كه به فلاني بگو بخاطر اين اكسپت نكردم كه نمي خوام تو رفت و آمدم به ايران برام مشكلي پيش بياد. گفتم چه احمق من كه خودم رفتم خارج و اومدم. اين كه اينجا بود حقيقت وجودي منو درك نكرد، حالا كه ديگه رفته خارج كه ازش توقعي نيست.
من ديگه مثل اون موقع لاغر نشدم ولي هنوز احساس مي كنم كه وجود ندارم. گاهي يه چيزايي رو تو زندگيم انگولك مي كنم كه ببينم بقيه هم منو مي بينن يا نه. مثلن يه بد و بيراهي بار كسي مي كنم. گاهي فكر مي كنم بهترين راه مردن اينه كه كم كم كمرنگ بشي. از جلوي چشم مردم بري بدون اينكه بفهمن. يهو رفتن ديگران رو شوكه مي كنه. اونم الكي. بعضيا يه خالي تو صورتشون دارن يا يه دماغ نامعمول يا مثل جارموش موهاي ذاتن سفيد. به نظرم نبايد عملش كنن چون ديگه كسي نمي بيندشون. مثل بقيه مي شن. همه هم كه نمي فهمن تو چقدر باشعوري.

۱۴ نظر:

Libero گفت...

سلام،
نوشته‌تون رو با انتها خوندم، ولی از خط چهارم و پنجمش به بعد که دختره اومد، از اونجا كه خيلي خوشگل بود دیگه جز دختره هیچ چیز دیگه‌ای از نوشته‌تون رو نفهمیدم.
به نظرم شعورم بیشتر از همه‌ست. :)

یلدا گفت...

آره درست میگی من میگم بعضیا اینویزبلن اصلا. شخصیتشون اینطوری نوشته شده انگار. من دوست دارم نامرئی باشم. دوست دارم بهم توجهی نشه. هرکاری که می کنم حس نکنم چند نفر با ذره بین واستادن بالا سرم. روزایی که چاق بودم حس ام بیشتر بود. حس می کردم بخاطر حجمم همه می بینن ام. حالا که لاغرترم هم اما حس ام همینه. اندازه اش کمتر شده اما مدام متوجه نگاه دیگرانم که باری رو انداخته رو حسم. نامرئی بودن خوبه. خیلی خوبه. آدم می تونه نفس راحت بکشه. و چه خوب گفتی . مرگ آدمای نامرئی خیلی بهتر پیش میره. انگار آدمای نامرئی خودخواهی شون کمتره. هی خواستم تصورت کنم که باد کردی و نشد. اصلا تورو غیر از اینی که هستی نمیشه تصور کرد. با همون لبخند نامرئی و زیبات. میگم چرا اینایی که میرن خارج اینطوری میشن ؟ ترسوتر ؟ بدبخت تر ؟ عادی تر ؟ خالی از دغدغه و آرزو !

dreamer گفت...

یلدا اینویزیبلی خودخواسته فرق می کنه با اینکه دیده نشی. گاهی خوبه گاهی نه.
از کامنتات هم اندازه وبلاگت لذت می برم.

R A N A گفت...

:)
دلم تنگ شده واسه تا
خودتو نمی دونم، وبلاگت که خیلی پررنگه

dreamer گفت...

منم دلم برات تنگ شده رعنا
مخلصم :)

فرزانه بهرام بیک گفت...

برایِ معلوم شدن همیشه لازم نیست که بزرگ باشی . من خودم شخصا از معلوم شدن خوشم نمیاد . متاسفانه نمی دونم چرا انقدر هم چهره ام به یاد می مونه . از این مسئله واقعا ناراحتم . تو چشم نبودن خیلی بهتره . اینو جدی میگم .

نیروانا گفت...

پسر عجیب چسبید این متن. میدونم که برات خیلی مهم نیست اما فک کنم تو اگه داستان بنویسی من از طرفدارات باشم. کلی فک کردم تا فونت درشتتو یادم بیاد:)

dreamer گفت...

قربانت نيروانا

من گفت...

اِ اِ اِ اِ اِ
جارموش موهاش واقعن سفیده؟

مهگل گفت...

انگار فونتم درشت تر شده بود.
خیلی جمله خوبی بود.یعنی اینکه همچین جمله ای به فکر کسی بیاد برای توصیف همچین موقعیتی خیلی قشنگه.تبریک میگم.

redQueen گفت...

خیلی خووووب! خیلی...

شادی گفت...

بلاخره راهی رو انتخاب کردین که متفاوت روش زیستن بقیست...پس مطمئن باشید تفاوت شما دلیل بر فروغ بودن شماست

Vivir گفت...

خیلی خووووووووووووووب بود! :)) اینجا آدم باید بگه: BIG LIIIIKE :))

مهسا گفت...

آخ حرصم میگیره از اینا که میترسن از دوکیلومتری ادم سیاسی رد بشن که به مشکل بربخورن! چندتا از دوستای من زندانی شدن یا از ایران مجبور شدن برن و این اتفاق برا همه مون دردناک بود اون وقت همه میگفتن نمیترسی باهاشون هنوز دوستی زنگ میزنی؟ :|