۱۲ فروردین ۱۳۹۱

چیزی برای دونستن نیست

آخرِ فیلم چیزهایی هست که نمی دانی لیلا حاتمی به علی مصفا این نخ رو میده که نظری به‏ش داره. حالا تو طول فیلم اسم همو نپرسیدن. مرد وقتی اینو می فهمه که دیگه زن رفته فرودگاه که بره. میره فرودگاه و به اطلاعات میگه می خوام یکی از مسافرها رو صدا کنید تا نرفته. خانومه میگه اسمشون چیه؟ مصفا میگه نمی دونم. اینجای فیلم تو سالن سینما همه می‏خندن. چهار بار فیلم رو دیدم می دونم. اینکه یه نفر اینجور چشم بسته میره دنبال یکی رو داشته باشید تا بگم.

دوست دخترِ 22 تا 26 سالگی ام اسمش مریم بود. لاغر بود و هم‏قد من که وقتی بغل هم بودیم صورتمون روبروی هم بود. خودش رو آدم ساده ای نگه می داشت. یعنی ورودی های زندگیش کم و غیرپیچیده بود. فیلمِ سخت نمی دید موزیکِ غیرمعمول گوش نمی کرد، وارد هیچ بحثی نمی شد و عضو هیچ شبکه اجتماعی اینترنت نبود. کار می کرد و هر شب ساعت نه تا ده و نیم تلفنی حرف می زدیم. من که نه، اون حرف می زد. تمام جزئیات روزش رو تعریف می کرد و سر ساعت می خوابید و من تازه شبم شروع می شد. چهار سال تقریبن بدون استثنا هر شب. هر چیزی به ذهنش می رسید در لحظه می گفت و در همون لحظه هم از حافظه اش پاک می شد. علاقه ای نداشت از نمودار پرنوسان و پر از عقده‏ی زندگی و فکرهای من سر دربیاره. منم که آرزو داشتم مثل اون ذهن خلوتی داشته باشم راه نجاتم نزدیک موندن به‏ش بود. مادرم از همون سال اول فهمیده بود و مشکلی با ماجرا نداشت. از سال اول به بعد که همدیگه رو شناخته بودیم رابطه ما دیگه وارد تنش های عاطفی شدید نشد. مثل زن و شوهرهای میانسال نه به هم خیلی ابراز احساسات می کردیم نه نگران خیانت و این چیزها بودیم. بدن هم رو می شناختیم و همه چیز توی رختخواب خوب بود. فقط هر چه بزرگ تر می شدیم فشار هر دو - مادرم و دوست دخترم - برای ازدواج بیشتر می شد که منم حرف گوش نمی کردم. مادرم سال به سال مذهبی تر می شد و دوست دخترم هم که گفتم هیچ مدل غیرمعمولی رو برای زندگی برنمی تابید.

تا اینکه رفتم زندان. دستگیری من ناگهانی بود و تا مدتی خانواده ام هم خبر نداشتند که کجام. در طول پنجاه روز اولِ بازداشت که انفرادی بودم فقط سه بار تونستم به خونه زنگ بزنم. ولی می دونستم که به لطف تلویزیون همه دیگه می دونن من کجام. برای من بهترین و بدترین قسمت انفرادی خواب ها بودن. خواب ها خیلی ملموس و واقعی بودن. اگه خوب بودن حالم بهتر می شد و اگه بد بودن چیزی از اون بدتر نمی شد. یک بار خواب دیدم که به مریم زنگ زدم و اون گفته که منو نمی شناسه. انقدر صداش رو واضح می شنیدم که باورم شده بود. بعد از پنجاه روز رفتم قرنطینه اندرزگاه هفت. بند خیلی شلوغ بود. چهار تا تلفن بود چهار تا اتاق و هر اتاق شصت تا هفتاد نفر آدم. به هر کسی با خوش شانسی روزی پنج دقیقه تلفن می رسید اونم در صورتی که همون لحظه ای که تماس می گیری طرفت برداره. من فقط به خونه زنگ می زدم و دل تو دلم نبود که از مریم خبر بگیرم. شنیدم خدماتی ها سهمیه تلفن بیشتری دارن. به مسئول خدمات گفتم من می خوام بیام کار کنم. شدم مسئول جارو زدن و تی کشیدن بند. روزی سه بار. صبح بعد از آمار، بعدازظهر موقع آمار، شب قبل از خاموشی. اول جارو می کشیدم و بعد تی. باید تو پخش کردن غذا هم کمک می کردم و شستن دیگ ها، عوض همه اینها بعد از خاموشی پونزده دقیقه وقت تلفن داشتم. خوابی که تو انفرادی دیده بودم تو ذهنم تکرار می شد و استرس زنگ زدن به مریم رو بیشتر می کرد. بالاخره یه شب زنگ زدم. گفت معلوم هست کجایی؟ گفتم نمی دونی کجام؟ گفت می دونم ولی چرا زنگ نمی زنی؟ گفتم که هر چیزی در لحظه به ذهنش می رسید می گفت. توضیح دادم چرا زنگ نزدم. یکم سکوت کرد و گفت دیگه بم زنگ نزن. من ساکت بودم. تو بند خاموشی زده بودند و از اون همه آدم صدایی در نمی اومد. گفت من الان با یکی دیگه ام. گفتم ببین نگران نباش مشکلی برای تو پیش نمیاد لازم نیست این حرف ها رو بزنی. گفت نه واقعن با کس دیگه ام. بعد شروع کرد درباره پسره حرف زدن که کجا دیدش و براش نوکیای ان فلان خریده و این چیزها. می شناختمش بلد نبود داستان ببافه. کارم تموم بود. آدمی تو شرایط من مثل غریقی که به آب چنگ می زنه که فقط یه لحظه نفس بگیره به امید نیاز داشت و اون نمی فهمید. این برآیند همه‏ی حرف هایی بود که باش نزده بودم و اون روی دیگه زندگی من بود که حوصله اش رو نداشت. به خیال خودم تا اون موقع مقاومت کرده بودم و به حبس و شکنجه باج نداده بودم. تازه فهمیدم زندان از وقتی برات شروع میشه که اون بیرون فراموش بشی. که یارت دیگه دوستت نداشته باشه. فرداش خواستم از خدمات بیرون بیام. مسئول خدمات که حال منو دیده بود گفت بمون برات خوبه. راست می گفت برام خوب بود. خسته می شدم و شب می خوابیدم. گاهی هم شب ها به داداشم زنگ می زدم و پشت تلفن برام  موزیک می ذاشت. آلبوم جدید نامجو درومده بود و اون تیکه هایی که می شد رو برام می ذاشت. برای بچه ها می گفتم نامجو یه چیزی خونده میگه همش دلم میگیره همش تنم اسیره. اونا هم یاد گرفته بودن و نشنیده می خوندنش.

یکی دو ماه بعد تو یکی از ملاقات ها مادرم گفت که روزهای اول بازداشتم به مریم زنگ زده که برو دنبال زندگیت این پسر معلوم نیست کی بیرون بیاد. من خشکم زده بود. هی می گفتم آخه به شما چه ربطی داشت؟ چرا اینجوری می کنید؟ وقت ملاقات تموم شده بود و پرده بین ما پایین می اومد و من همینجوری بهت زده بودم. رفتم قرنطینه و به مسئول اتاق گفتم نوبت تلفن منو زودتر بده. زنگ زدم به مریم گفتم خودت از من جدا شدی یا بخاطر حرف مامانم این کارو کردی؟ گفت قرار بود بت نگه این چیزا رو. گفت هم بخاطر حرف اون هم بخاطر خودش که تکلیفش معلوم نبوده تو زندگی. یادمه هی تکرار می کردم چرا اینجوری می کنید؟ و مخاطبم دقیقن معلوم نبود. تلفنو قطع کردم و باز روز از نو روزی از نو.

آزاد که شدم موبایل و کامپیوترم هنوز دست زندان بود. یکی دو روز گذشته بود که دیدم شب یه نفر به تلفن خونه زنگ می زنه و مامانم که برمی داره حرف نمی زنه. مامانم گفت با تو کار داره بردار. دفعه بعد من برداشتم و مریم بود. شروع کرد بد و بیراه گفتن که چرا به من زنگ نمی زنی و چرا این همه مدت منو بی خبر گذاشتی و این حرف ها. من حرف نمی زدم. دیگه سادگیش داشت به حماقت می زد. گفت می دونی اون بار آخری که زنگ زدی و اونجوری حرف زدی من چقدر پشیمون شدم. بعدش هی خواستم بات حرف بزنم تو زنگ نزدی. از 118 شماره زندان اوین رو گرفتم زنگ زدم گفتم می خوام با یکی از زندانی هاتون حرف بزنم. مسئولش کلی خندید گفت نمیشه. با این جملات آخرش کاملن منقلب شده بودم. هیچ وقت کسی رو اینجوری نخواسته بودم که چشم بسته و انقد بی منطق برم دنبالش. مثل اینکه زنگ بزنی بهشت زهرا بگی می خوام با یکی از مرده هاتون حرف بزنم. اون صحنه ای از فیلم که تعریف کردم منظورم اینجا بود. برای تماشاچی خنده دار بود و تعریف کردن همین ماجرای من هم مضحکه. واسه خودم ولی مثل مرثیه می مونه. گفت از پسره جدا شده و می خواد برگرده. برگشت. ولی دیگه ما اون آدمهای قبل نبودیم. آدمی که میره وقتی برمی گرده باید یه بار دیگه ساخته بشه. نمی تونی با خاطره های قبل معاشرت کنی. من می خواستم که ندیده بگیرم اون شش ماه رو. می خواستم حرف بقیه رو باور کنم که اینم یه تجربه ای بود و تموم شد. اینکه اتاقت دست نخورده مونده باشه معنیش این نیست که داری به همون زندگی برمی گردی. اولین و آخرین باری که بعد از زندان باش خوابیدم به بدنش چنگ می زدم که نذارم دور شه. نذارم جدا شیم. هر چه نزدیک تر می شدیم بیشتر می فهمیدم که دیگه راهی برای نزدیکی نیست. تو بغلش گریه ام گرفته بود. صورتم توی موهاش بود ولی فهمیده بود. اونم فهمیده بود که ما از هم جدا میشیم.

تمام مشکل من این دو سال و خورده ای اینه که زندگی قبلی رو از دست دادم و بلد نیستم چیز جدیدی جاش بذارم. راستش هر مدلی از زندگی حتی اونی که آرزوشو داشتم به نظرم احمقانه میاد. دوست دارم باور کنم که به آخر خط رسیدم ولی می دونم که آخر خطی در کار نیست. برای ادامه دادن به کمی حماقت نیاز دارم که بگم خب زندگی همینه و برای تموم کردنش هم به همون حماقت نیاز دارم که بگم دیگه تمومه. نمی دونم توضیح دادن زندگیم انقدر سخت شده یا کسی رو پیدا نمی کنم که براش بگم. چند وقت پیش که برای تسویه حساب رفته بودم شرکت دوست داشتم در ادامه امور مالی و انبارداری و فلان راه می افتادم و برگه تسویه رو جلوی هر کسی که منو می شناخت می گرفتم که امضا کنه که دیگه با من کاری نداره، بدون اینکه بخواد چیزی بدونه.

بعد التحریر: خواستم این نوشته رو پاک کنم دیدم چه فایده داره؟ کسی که نوشته خودمم و خودمو که نمی تونم پاک کنم متاسفانه. آدمی که دلش به حال خودش می سوزه و انقدر همه چیز رو جدی می گیره مشکلش با حرف نزدن و پاک کردن حل نمیشه. شاید هم لازمه همه‏ی حرف های جدی زده بشه تا بشه بعد بشون خندید. به هرحال بله، همه‏ی ماجرا یه کمدی تلخه از حماقت های ما.

۸۷ نظر:

november rain گفت...

دلم برات تنگ شده بود پسر،و برای اینجا
خوشحالم که دیدمت

ناشناس گفت...

ای وای ای وای. چه زندگی هایی که از هم نپاشید. ولی همیشه اتفاقهای جدید تو زندگی آدم می افتند. اتفاقهای خوب.

untitled گفت...

سنگین بود. اول صبحی عجب چیزی به خورد ما دادی.

gv گفت...

خیلی خوب نوشتی

undenied گفت...

خیلی خوب نوشته شده.
پ.ن: من هم دقیقا تجربه ی زندان و از دست دادن رابطه رو داشتم، البته ماجرای شما ناگوارتر بوده...

ناشناس گفت...

نمی دونم چی بگم .... دلم می خواد بگم شرمنده ام ... واقعا

shima گفت...

khoob ke inja be rooz shod, hall hey in rate main mix tahrir ta ashpazkhane ra miravam yani toolani tarin rahi ke mishavad dar khane y man ghadam zad va bad fekr mikonam ke pishtar ha bashad shal saram bokonam beram shomareye to ra yek joori az madar begirim bedaham be maryam begooyam ke moraghebe ham bashid, donya chang mizanad be adam ha.

مسعود برجیان گفت...

یادداشت معرکه‌ای بود.

تمام ماجرا همان است که اول یکی از پاراگراف‌های آخر نوشته‌ای: ما دیگر آدم‌های قبلی نبودیم.

تجربه‌ی خودم و دیگران به من ثابت کرده، بیشتر وقت‌ها، این "برگشتن‌ها" باعث برگشتن ورق زندگی نمی‌شود. یک شکاف، یک مغاک، یک دره این وسط باز شده است. دو نفر در دو سوی این دره ایستاده‌اند. چیزی شکسته است؛ چیزی فروریخته است.

چند وقت پیش چیزی درباره واکنش به یک عشق ناکام نوشتم. شاید (و البته شاید) به دردت بخورد.

من به‌شخصه این زجر و دردها را چندباری تجربه کرده‌ام و واقعاً به همین نتیجه رسیده‌ام که: به این تلخی زندگی باید تن داد. راهی برای تن زدن از آن وجود ندارد.

در فیس‌بوک لینک دادم.

ناشناس گفت...

درد مشترک داریم.ولی من جام با تو فرق داشت
تو زندانی بودی و من زندان بان.من اون تو به تو افتخار مب کردم و از خودم متنفر بودم
من به اجبار اون تو بودم :| من سرباز بودم
تو زندان فرقی بین زندانی و زندان بان نیست هر دوتاشون زندگیشون نابود میشه مخصوصا وقتی به اجبار اون تو باشی...

فرزین گفت...

دوست من٬
خدا رو صد هزار بار شکر کن که این شرایط رو برات ایجاد کرد تا چند لول رشد کنی
خوشحال باش که از اون زندگی و اون آدم جدا شدی
هرچقدر هم که دوستش داشتی و عادت کرده بودی٬ قبول کن که ظرفیت دوست داشتن٬ دوست داشته شدن و فهمیدنش خیلی محدود بوده
مطمئنم به زودی با کسی که خیلی ظرفیت بزرگتری داره مرتبط میشی و تفاوت رو به خوبی حس میکنی
شاد باش و سربلند

رخساره گفت...

اولین باره که این وبلاگ رو میخونم. شما رو هم نمیشناسم. تجربه مشترکی هم نداشتیم. برای همین نمیدونم چرا از وقتی خوندمش دارم اشک میریزم...
اینکه زندگی قبلی رو از دست دادی و بلد نیستی چیزی جاش بذاری اما به شدت قابل درکه. برای خیلی ها...
وقتی چیزی رو، کسی رو از دست میدی میدی بعدش همه چیز سخته. هر کاری میخوای انجام بدی از خودت میپرسی "خب که چی بشه؟؟" و بعد دیگه هیچ کاری فایده ای نداره. چون نه چیزی رو برمیگردونه و نه چیزی رو عوض میکنه...

mahsa گفت...

من اما واست آرزوی ِ سالی خوب و خوش دارم.
دل و دنیات آرووم.

ARMIN گفت...

mamnoon ke pakesh nakardi. nabayad ejaze midadi behesh ke bargarde. hala ke dadi o rabete ham tamoom shod saret o becharkhoon ye taraf dige va zendegi bokon. ketaba , muzika, va tammam adat e gozashte ro tagheer bede. zendan bad jaee bood vasat. vali yad dashte bash ke in shive oonast. bebakhsh hammal ! ha ro movazeb e khodat bash va mamnoon dobare ke pakesh nakardi

ناشناس گفت...

حرف نداشت.
به بهبود زندگی امیدوار نباش، راهتو برو ولی در نهایت فرقی نداره. ما هممون مثل همیم، فقط صبح ها که از خواب پا میشیم نقاب به چهره می زنیم.

مازیار گفت...

خیلی متن سنگینی بود.نفسم گرفته. تصوبرهاش چند روز کار می بره تا از ذهنم پاک بشه. برای تو و همه آرزوی روزهای بهتر می کنم. طاقت بیار رفیق.

یه آدم از اون ور دنیا

ناشناس گفت...

neveshtat kheili ghashang bood, barikala eb ghalamet, gar che niazi eb barikala man nadari :D, va amma in tajrobe to male kheili az adamast. bavar kon tanha nisti, vaghti adamio az dast midi bakhhsi az rooyahaye ayandato ham az dast midi bahash va in ham tarsnake va gham angiz. amma kam kam khode jadideto paida mikoni , ya donare connect mishin vali modele jadidi ya inke mirin donbale forsathaye dige . aslan shayad badeha khoshhal bashi az in etefaghe zendegit, saboor bash va khodeto mashghol negah dar vasat khobe , take care

payam yazdani گفت...

«...خود ما و قیافه‌ها و صداهامان به‌کلی از یادها خواهد رفت؛ اما زجرهامان برای کسانی که بعد از ما زندگی کنند٬ مبدل به شادی خواهد شد... زندگی ما هنوز به آخر نرسیده است. ما زندگی خواهیم کرد! مارش را آن‌قدر با شادی و نشاط می‌نوازند که آدم خیال می‌کند به‌زودی خواهد دانست که چرا زندگی می‌کند٬ که چرا زجر می‌کشد...»
چخوف: سه خواهر

medadhb گفت...

آرشیوتو که خوندم فهمیدم انگار همون کاری که باید میکردی رو کردی. حالا "باید" شاید زیادی باشه بهتره بگم کاری که اگه من بودم میکردم.

ناشناس گفت...

برو پیش روانشناس+روانپزشک. حالا همچین اتفاق خاصی نیفتاده، زود حل میشه.

Lili گفت...

Faghat mikhastam begam ke in gheseh kheili az adamhast. movafagh bashi va kheili khoshhalam ke in matn o pak nakardy.
be omid e roozhaye behtar

ناشناس گفت...

روابط انسانهای امروزی از روی عادت و احتیاج است و کاملاً قراردادی و هیچ عشقی وجود ندارد ما عشق حقیقی را فقط در قصه ها می شنویم و با آن بخواب می رویم اما در بیداری چه نصیبمان می شود هیچ جز حقیقت تلخ.

ناشناس گفت...

سلام دوست عزيز .. اولين باري است با اين وبلاگ آشنا شده ام .. 60 سال سن دارم .. اوايل دهه پنجاه عاشق دختر صاحبخونه ام شدم .. به مفهوم واقعي دوستش داشتم .. همه چيز براي ازدواج اماده و مهيا بود .. ناگهان مادرش عاشقم شد .. تقاضاي رابطه کرد ! چون دختره مادرش رو زياد دوست داشت ، از ترس اين که پس نيفتد ، بي خبر اون جا رو ترک کردم .. خيلي زود پشيمان شدم .. خيلي تلاش کردم فراموشش کنم .. نشد گفتند ازدواج کن يادت مي رود .. ! اکنون داراي دو تا نوه هستم . اما همچنان دوستش دارم .. اخيرآ خواهرش من را پيدا کرد ، اما قلبم توان مواجه با او را ندارد .. من راهم رو ادامه دادم .. موفق هم بودم .. زندگي رو ساختم . اما جايگاه عشق او همچنان محفوظه .. شما هم موفق خواهي شد .. سخت نگير

ناشناس گفت...

ببخشيد ادامه نظرم رو مي گم : شما مي تواني عشق مريم را با تمام خاطرات تلخ و شيرين اش حفظ کني .. اما مرد ان است که در برابر سختي ها نشکند .. شما زندکي ات رو ادامه بده . قطعآ به قول يکي از خوانندگان عشق بهتر و باظرفيت تري سراغت خواهد اومد .. زندگي واقعي ات بعد از آن شکل مي گيرد .. نبايد خودت رو اسير خاطرات گذشته نمايي .. اما مي توني اون ها را قاب کرده و زندگي ات رو با اقتدار انجام دهي .. به عشق بعدي ات حتمآ در باره مريم حرف بزن .. اما طعم عشق رو از دومي دريغ نکن . يادت باشه زمانه هميشه روي ي پاشنه نمي چرخد . اگه تونستي مرز عاطفي و منطقي بين اين دو قايل شوي ، حتمآ خوشبخت خواهي شد .. من مطمئن هستم ..

پرستو گفت...

نوشته هاتون واقعا خوندنی هستند. با اجازه لینک دادم.

سین جیم گفت...

1-همیشه این رو نفهمیدم که چطور آدمهای صاحب فکر ( و من بیشتر در میان پسرها دیده ام) با آدمی سطحی که هیچ درد و غمی ندارد عشق می بازند. آیا این زیر سوال بردن خودمان نیست کع انتخابمان موجودی بی دغدغه و عوام باشد؟
2-تجربه انفرادی و زندان مرا هم به جایی برد که برگشت به پیش از آن ممکن نبود و نیست( حتی بعد از گذشت دو سال و اندی)، اما بعد از چند ماه یاد گرفتم این تفاوت را تا آنجا که می شود در نوشته هایم زندگی کنم.رابطه ها هم اگر کمی بلنگد می تواند از هم بپاشد در این تغییر که اسمش را تحول می گذارم. خوشحالم که تجربه زندان را پشت سر گذاشته ام هر چند ترسناک بود و طاقت فرسا.
3-معتقدم خشم ما باید انرژی بشود برای ادامه مبارزه، نه برای انفعال و خودخوری. سخت است ولی باید شدنی باشد.

ناشناس گفت...

man tazegi az mardi naro khordam.saket neshastam va faghat montazer e gozashtan az in majera hastam.dastan e ghashangi bood.man dobar khoondamesh.

ناشناس گفت...

salam sare kar miri? nashin too khoone . ozat bad tar mishe

مانی ب. گفت...

جمع شدن این دو «کاراکتر» با هم برای من عجیب است.

مرد یخی گفت...

هی دارم فکر میکنم که چی بگم که مسخره به نظر نیاد. ولی هر چیزی مسخره ست. امروز به دوستم که ماشین بهش زد گفتم: آخه دنیا کی روی خوشش رو نشون میده؟ یا اگه این روی خوششه پس.......

ناشناس گفت...

عمو کیرته،....

مهشید گفت...

شبیه یه فیلم...یا ماجرای یه رمانه...اینکه یه نفر اینطوری چشم بسته بره دنبال یه کسی بیشتر از همه چیز عجز رو یادم میاره...و ناراحتم می کنه.
مرسی که share کردی:)

ناشناس گفت...

آدرس این جا رو از وبسایت فاطمه شمس پیدا کردم. به اضافه این مطلب آخرتون تقریبا تمام آرشیو رو هم خوندم. قلمتون خیلی زیباست . موفق باشید

ناشناس گفت...

حرف مسخره ایه که یکی مثل من برگرده بگه برای من بگو... شمام تو دلت بگی برو بابا دلت خوشه!
چقدر اینجا مثل شما زیاده...
من یارمو هر چند وقت یه بار بازداشتش میکنن... زندگی نداره دیگه... اما با این حال وقتی برمیگرده با همه ی دردی که داره، به شعر گفتن، به داستان گفتن و به تدریس کردن ادامه میده... چون راهی نداره... اما امید داره... منم با صبر کردن و انتظار خبری خیلی پسرخاله شدم...
جالبه اگر بدونین ما 5000 هزار کیلومتری فاصله داریم ازهم...
به قول یکی از دوستان ما همه مثل همیم... یه جایی از زندگی، همه چیز به دو قسمت تقسیم میشه... با بعدش نمیشه کاری کرد... چون هیچیش معلوم نیست... بیخیالی و امید یه راه نجاته، حتی اگر امید به هیچ باشه...

ناشناس گفت...

man natije e mosbati az in dastan gereftam.va oon inke zendegi adamo avaz mikone va chizi ro ke roozi mikhasti vaghti omghesh neshoon dadaeh mishe barat doost dashtani nist.va in masale baray e shoma shodeh.faghat nemidoonesti.batafavothaee ke az aval gofti shoma amigh hasti va oon dokhtar adam e amighi be nazaram nayoomad.good luck.

غزل گفت...

نوشته هاتو دوست دارم ...

redQueen گفت...

نمی دونم چی بگم!! عالی بود...

ولی فکر نکنم بعدا بشه به همه حرف های جدی خندید!

ناشناس گفت...

سرخپوست خوب ميفهممت.درد داري.دردي كه خودتم نميدوني از چيه كجاس.من هم درد دارم درد سخت.گاهي خودم هم به دردم خندم مياد گاهي خودم براي دردم گريم ميگيره .اما بايد بمونيم چون موندن بهتر از رفتنه.نميدونم چرا اما بودن بهتره.بمون سرخپوست خوب شايد روزاي خوب بياد شايد

ناشناس گفت...

نمیتونم چیزی بگم ... نمیتونستم هم بدون اینکه چیزی بگم صفحه رو ببندم ... اینکه بدونی تنها نیستی شاید تسکینی برات نباشه ... ولی بدون که تنها نیستی ...منهم دیگه اون آدم سابق نیستم...

نوشی گفت...

عالی بود.... عالی

ناشناس گفت...

از پلاس رفتی فیسبوک هی داری خونده میشی هی آدم های مختلف بلاگ رو شیر می کنند ! هی تجربه هاشون کامنت میشه زیرش ! من خودم بعد خوندن این متن یه نیم ساعت نشستم به زندگی خودم فکر کردم.
خواستم تشکر کنم و بگم کار خوبی کردی که نوشتیش !

ناشناس گفت...

با اینکه ناظر همه این اتفاقات بودم ولی تمامی سردرگمی های تورا دارم

ناشناس گفت...

من توی فیسبوک از طریق پیج گودر این پستت رو خوندم. اونجا کامنت های زیادی دارن بچه ها. اگه خواستی بیا سر بزن جواب بده

https://www.facebook.com/permalink.php?story_fbid=2927497628092&id=1280481479&ref=notif&notif_t=feed_comment_reply#!/permalink.php?story_fbid=405927082752605&id=217905124888136

ناشناس گفت...

همون شبی که اینو نوشتی، خیلی گریه کردم...تمام شب کابوس دیدم...فرداش برای دوستم که تعریف می کردم، بازم نمی تونستم گریه مو کنترل کنم...
یک مقدار بالا و پائین، منم این روزا رو گذروندم...حالا شاید دلیل من چیز دیگه ای بوده...ولی مدت ها (بهتره بگم سال ها) تصورم از خودم، حجمی از یک آدم با حفره ای در قسمت قلبش بود...مدت ها دنبال سایه ای بودم از گذشته...یکی دو سالی هست که بهترم...ولی هنوز با فکر کردن بهش، ناخودآگاه افسرده می شم.می گذره این روزا رفیق...می گذره...مواظب خودت باش

ناشناس گفت...

مرسی که از اون اشاره ی ظریف به فیلم شروع کردی و انقدر ساده و بی تکلف و عالی، ما رو توی این وضعیت به شدت پیچیده سهیم کردی
تجربه ی خاصی بود خوندنش

ناشناس گفت...

اینکه افراد بعد از چند سال با هم بودن یک فاصله‌ای بین خودشون و پارتنرشون می‌بینن رو من الان بعد از ۲ سال با هم بودن دارم تجربه می‌کنم. بسته به افراد و ماجرا‌ و شرایط میتونه حل بشه یا نشه، ولی‌ حدس میزنم این حس در موارد زیادی اتفاق می‌افته. منظورم مثلا ۹۰ درصد زوج هاست. اینکه زندان تاثیر داشته که درسته، ولی‌ اگر زندان هم نبود این گپ رو می‌دیدید ۶ ماه، ۱ سال دیر تر احتمالا. حتا با آدم پیچیده تر. به نظرم این در ذاتِ زندگیه. - یک دختر دانشجو ی تهرانی‌ که از سه‌ سال پیش در اروپا زندگی‌ میکنه.

ناشناس گفت...

مو بر تنم سیخ شد ... دمت گرم که نوشتیش .. هر کدوم از کسایی که خوندن بیاد اون قسمت از زندگیسون افتادن که از دست رفت و سوخت ..

مهربانو گفت...

این خروج شما از دنیای روزمرگی بوده که باعث شده مریم از زندگی شما کنار بره. به نظرم شما اونقدر اسیر روزمرگی نبودید که بتونید سکوت کنید. پس حیف بود با کسی باشید که از زندگی فقط ساعت تلفن و خوابش براش مهم بوده و بس. شاید اگه این اتفاق نمی افتاد خودتون کمی دیرتر به این جدایی تن می دادید اما حق دارید زمان این جدایی بسیار زجرآور بوده. موفق باشید در ادامه راه

ناشناس گفت...

Golnoosh Hosseini emrooz sare kelase dars adabiat moalleme ma harfe kheili ghashangi zad goft ma adama bayad rahe barkhord ba har mosibati ro balad bashim yani inke fekr nakonim chon dg nist ma ham tamum shodim doroste adam be ye jaii mirese ye moghe haii ke na dg gerye chare saze na hichi ffagaht bayad besoozi bayad behesh vaght bedi nemit0ni haminjoori rahat faramoosh koni, rastesh harkesi ye hamchin chizi ro momkene tajrobe karde bashe hala na be ziadi shoma vali baz shabih bude, bayad moghavemat konio ba in asl kenar biai ke har shorooi belakhare ye paiani dare dir ya zood az dast mireo bayad ba in haghighat kenar biai akhar sar ! dar har soorat shayad avalesh kheili sakht bashe ya hatta gheir ghabele pish bini amma age ino bedooni ke too har chizi ye hekmati bude sabok tar mishi
dar zemin ozr mikham fonte farsi nadashtam

ناشناس گفت...

rasti to ie facebook page
https://www.facebook.com/rooto.beram.hey/posts/420949261252503
boro kheilia coment gozashtan

ندا گفت...

بار اولمه وبلاگتو میخونم ولی حتی فکرشم نمیتونی بکنی زندگی الان من و اوضاع روحیم و تسلیم شدنم توی این شرایط چقدر شبیه اوضاع توئه.انقدر که خودمم سخت باورم میشه.همین.فقط خواستم همینو بگم بت

ناشناس گفت...

سهراب اكبري
من با اين دردي كه نوشتيش دو هفتست فاصله دارم ، درد دوري 6 ماهه بعذ از يه رابطه ي 5 ساله و برگشتن براي برگشتن و رفتن براي اينكه به قول خوذت "ولی دیگه ما اون آدمهای قبل نبودیم." ، بلد نيستم مثل خودت جلو رو نيگا كنم ، تنها نيستي سرخپوست ، دردت در من رخنه كرد . مرسي از وبلاگت از طريق ئبلاگ خانم شمس پام به اينجا باز شد

هیولا گفت...

دیوانه ی قلمت شدم ولی ... هیچی

ناشناس گفت...

محمد پورعبداللاه:سه سال پیش،به زندان رفتم.
در زندان وضعیت موجود را می دیدم.وضعیت موجود ای که عریان شده و واقعیت سخت و چرکینش را به روشنی به من نشان می داد.
به عنوان یک زندانی نمی توانستم وضعیت موجود ام را نشناسم. با تمام وجود وضعیت موجود را حس می کردم. وضعیت موجود را با سرمای سلولش، با پارانویای حاصل از انفرادی، با فحش خوردن ها و کتک خوردن های بازجویی، با پوست و استخوان حس می کردم.
در زندان تنها بودم. تمام حجاب های دروغین ـ خانواده،دوست، معشوق،منزلت اجتماعی،شخصیت آکادمیک ـدر زندان کنار رفته بود و من،پنجه در پنجه واقعیت، می جنگیدم.
در زندان هر کثافتی را که این خوشبختی های کاذب،به خوردم می داند،به شکل واقعیش دیدم.در زندان واقعیت چرکین همه این حجاب های دروغین را در قامت دشمنی علنی به نام بازجو دیدم.
یک سال پیش درسی در دانشگاه گرفتم و 928 روز درگیر گذراندن آن بودم. در این 928 روز این گفته مارکس را در ذهنم تکرار میکردم:
زندگی تنها به عنوان وسیله ای برای زندگی کردن تجلی می کند.
و از آن چنین نتیجه می گرفتم:
برای کسی که وسیله زندگی کردن از او گرفته شده،زندگی تنها به شکل مبارزه ای برای باز پس گرفتن امکان زندگی، تجلی میکند...
ولی من فکرمیکنم:

شاید هیچ کاری "تقلایی" دردنیابه اندازه "تقلا" برای خوابیدن نقض غرض نباشددیروزبه امید اینکه شب بخوابم چیزی درحدود امام حسین تا آزادی بدون فراخوان پیاده روی کردم ودیشب تا همین الان مشغول تقلا برای خواب وصدالبته تاالان بیدار وحالادارم فکرمیکنم زندان باهمه سختی تمام واقعیت عریان نیست درزندان بابخشی ازواقعیت وبه زبان روز با "پاره ای ازامر واقعی" زندگی میکردیم شاید واقعیت تمام تر لخت وعریان وضعیت آزادی است بعداز زندان..

هم ساده گفت...

عالی بود،ممنون،حتی به اندازه خود متن دنبال کردن نظرات خوانندگان این متن هم جالب بود!..وقتی نظرات دیگران رو خوندم بیشتر پی بردم چقدر همه من آدما شبیه هم هستیم،انگار فقط به اندازه یک پوسته مصائب زندگی هامون باهم فرق داره، هر کدوم از ما به طریقی و روزی بابعدی از خود آشنا می شیم و ..
یا به کمال می رسم یا به زوال می روم..

ناشناس گفت...

جمله ای در «مجمع جزایز گولاک» هست که بسیار تلخه : در اینجا ما همه نمی میریم اما تغییر می کنیم...

ناشناس گفت...

فیلم رو بعد از خوندنت دیدم.برای من اصلا به نوشتت نمی رسید.دیروز با اینکه می تونستم نرفتم دوباره ببینمش اما متن تو رو روزی دو یا سه بار با مکث می خونم.به امید فیلم ساختنت

ساها گفت...

یاد شاهرخ مسکوب می افتم.یک چیزهای شبیه بین شما.کاش فقط تو مثل اون از اینجا نری

ناشناس گفت...

vase chi 4 bar rafti oon film o didi? khob dafe avval fahmidi ye jooraee behet rabt dare, dige chera 3 bar bishtar ? doost e man akhe chera aziat mikoni khodeto? gham e lobnan kosht mara! shookhi vali khodaeesh degh midin adamo. manam ke shodam in pir patala , hazyan migam

ناشناس گفت...

خیلی درد داشت نوشته ات،من در حلقه ای از دوستان نوشته ات را شیر کردم،بقیه هم با من موافق بودند...در داشت آقا...

zbarajabi گفت...

برات مهمه کسی خیلی با نوشته هات همذات پنداری کنه؟ دیدم نامردیه نشستم همه پست هاتو خوندم هیچی نگم. الان گفتم.؟

سارا گفت...

سرخپوست،اصلن خنده دار نیست این موضوع.چند سال دیگه شاید با خوندن و یادآوریش لبخند تلخی بزنی تنها.
آدم ها زود هم رو کنار می گذارن.بااینکه موندن وقتی معنا داره که تو شرایط سخت بمونی.

سولاپلویی گفت...

خیلی تلخ بود و هست البته. نه جای نظر است و نه نیازی به آن، اما ظاهرن فصل مشترکی نداشته ای با او. گرچه پای استلالیان چوبین بود...

نارسیس گفت...

من فکر می کردم فقط خودم 4بار این فیلم رو دیدم!!!

یوتاب گفت...

از خوندن نوشته هات لذت می برم.حرف نداری.هر چند خیلی غصه دارم کردی.

ناشناس گفت...

kheili ziba bod

کافه چی گفت...

نه زندان رفتم٬ نه سربازی. همین جا بودم. کنکور داشتم. همین پارسال. همین ۲ ماه پیش. رابطمون کمتر شد. بعد ۲ سال. از یه جایی جفتمون گفتیم دیگه ادامه ندیم.
تموم شد بالاخره. ولی یک چیزی هنوز جا مونده تو اون رابطه. شاید همون حماقت یا جرئت. شایدم خودم. هر چی که هست٬ هر چی که داشتمو توی خودش نگه داشته. دلم می‌خواد زندگی یک دکمه ریست داشت. از اول همه چیو می‌شد شروع کرد. بدون اینکه احساس کنی قبلش چیزی بوده...

نون نون گفت...

خوب سر کار و خوابالو من اینو خوندم الان بعدش چی میشه؟ هی بگم هــعی باز بیام از اول

صبح زود گفت...

لحظات درگیر کننده ای داشتی .. تلفن به جای خودش .. لحظاتی که داشتم میخوندم به این فک میکردم که این لحظات دراماتیک محصول کنار همگذاشتن خوب بد زشت یا تفاوت لحظاتت بوده .. من یک مرده متحرک در حال استقامت برای نیفتادنم .. من غرور ایستاده تا لحظه آخرم که با پررویی دارم لحظات قبل از افتادن رو تجربه میکنم ..لحظات من خاکستری و همیشگی ان بی امید تغییر و تفاوت در این میان پای هیچ دختری هم در میان نبوده و نیست .. برای تو خوشحالم چرا که تغییر و تفاوت در لحظه هایت هست و تفاوت مهمترین ریشه امید .. چیزی که من ندارم و تو داری .. روزهای پایانی من اگر چه نزدیک شده .. اما آرزوی تفاوت و تغییر لحظات تو میتونست منرو هم برگونده ...
منم مث بقیه میگم مرسی که پاکش نکردی

ناشناس گفت...

همه ی این ها انگار جزئی از مَن بوده، جز به جزئتو فهمیدم.
کاش می شُد با تو حَرف ها زَد.

dolphin گفت...

از نوشته هات بر میاد که هنوز شب ها توان مایکل جکسون شدنت به قدرت و شدت خودش باقیه . . .
آره محمد؟

نسل چهارمی گفت...

وقتی یه رابطه رو ازدست میدی، دیگه نمی تونی به دستش بیاری. و وقتی بخوای به اون رابطه برگردی و نتونی خیلی سخته ولی سخت تر و بدتر از اون اینه که زندگی قبلی رو بی که تقصیری داشته باشی، از دستت گرفته باشن.
این زندان لعنتی زندگی چند نفر رو به هم ریخت، خدا می دونه!

شادی گفت...

در اولین دیدار از وبلاکتون خوندن این مطلب منقلبم کردو اشکم را جاری

violet گفت...

اتفاقی پیداتون کردم ولی بسیار مشعوفم از این اتفاق....امروز روز خوبی خواهد بود :)

ناشناس گفت...

هنوز به هیچ نرسیده ای.
وگرنه فقط به خودکشی فکر نمیکردی بلکه انجامش میدادی.
خوشحال باش که زندان و مریمو .... به جایی نرسوندتت که چند بار خودت بری سراغ مرگ و هر بار زنده بمونی و جبر و بی عدالتی رو حتی تو انتخاب زمان مرگت تا مغز استخونت حس کنی. و هر بار وقتی چشم باز میکنی از اینکه زنده ای و مجبوری نفس بکشی زار نمی زنی.

الیکا گفت...

"مام مشکل من این دو سال و خورده ای اینه که زندگی قبلی رو از دست دادم و بلد نیستم چیز جدیدی جاش بذارم. راستش هر مدلی از زندگی حتی اونی که آرزوشو داشتم به نظرم احمقانه میاد. دوست دارم باور کنم که به آخر خط رسیدم ولی می دونم که آخر خطی در کار نیست. برای ادامه دادن به کمی حماقت نیاز دارم که بگم خب زندگی همینه و برای تموم کردنش هم به همون حماقت نیاز دارم که بگم دیگه تمومه. نمی دونم توضیح دادن زندگیم انقدر سخت شده یا کسی رو پیدا نمی کنم که براش بگم."

تک تک این کلمات حال و روز منه. اگه کمی بیشتر متوهم بودم فکر می کردم خودم نوشتمشون! حتی رقم دو سال و خورده ای ش هم درسته.
ممنونم ازت

ناشناس گفت...

بسیار عالی نوشته بودی با وبلاگ شما از طریق سایت مسعود بهنود آشنا شدم باز هم میگم عالی بود

پردیس گفت...

این حماقت زندگی نیست سرخپوست جان! این حقیقت زندگی ست. همه چیز به همان سادگی ست که به نظر میآید.
خوشحالم که دوباره نوشتی. دلم برایت تنگ شده بود.

یه آقاهه گفت...

این زخمِ آبدارت رو از راه دور می بوسم

مرضيه. ميم گفت...

اولين
باري است كه وارد وبلاگ شما مي شوم ، قلم خيلي خوبي داريد ، راستش اين مطلبتون را كه خوندم رفتم سراغ آرشيو وبلاگ و همه مطالبتون را مرور كردم. از همون اولين پستي كه خوندم احساس كردم شباهت خيلي زيادي به شخصيت «صابر ابر» در فيلم «اينجا بدون من» داريد حتما اين فيلم دوست داشتني را تا حالا ديدين. . نمي دونم با نظر من موافقيد يا نه؟
مرضيه . ميم

ناشناس گفت...

درود اولین باره وبلاگ شما رو خوندم از لینک وبلاگ استاد بهنود.نمیدونم کی هستید.باید عبور کرد.با موندن گندیدگی سراغمون می آید.من داستان کوتاه می نویسم و خیلی جاله که بگم یه داستانی دارم به نام از سر ناچاری در مورد برگشتن آدمها پیش هم.من این مطلبو توی ذهنم ساخته بودم ولی این براش ما اتفاق افتاده.آدمها در عین دوری می تونن نزدیک باشن.وقتی که زندگی یه تئاتر مزخرفه ...

ناشناس گفت...

ye rooz pasho boro too ye koohi, jai ke ke khalvat bashe va cheshm navaz, enghad geryeh kon vase khodet ta aroom shi, badesh sabok bal dobareh be koshihaye kuchake zendegi del beband.
in tanha raheshe, az aftab az baroon, az gilas, az jik jike gonjeshka lezzat bebar. ba chos naleh chizi hal nemishe. emtehan kon shayad hamunjoori ke baraye man asar kard vase to ham bokone

لیلا گفت...

واااااای ، اینقدر با نوشته ات ارتباط برقرار کردم و اینقدر خودم و توی سطرهاش دیدم که ......
ممنون به خاطر اینکه مینویسی و ممنون به خاطر اینکه اینگونه مینویسی

باران گفت...

میدونی بعد از مدتی که بستگی به تکرار و تکرار بی معنی داره و با واحد های متداول نمیشه اندازش گرفت همین غم هایی که سخت خیلی سخت تحملشون کردیم برامون میمونه فقط همین هاست که تکراری و بی ارزش نیستن چیزایی که تو دلت بهش افتخار میکنی که: من بودم که همه ابنها رو گذروندم و هنوز هستم چیزهایی که مال خودت تنهایی یه و چون عمومی نیست هیچ کوته فکر و احمقی نمیتونه براش حد و اندازه بزاره .گاهی دوست داری بزرگش کنی و به خودت حال بدی گاهی هم اصلا بهش فکر نکنی .مال خود خودته .شاد باشی

جغدمولک گفت...

اینکه اتاقت دست نخورده مونده باشه معنیش این نیست که داری به همون زندگی برمی گردی.....................................................................................................................................................................................................

نیره گفت...

باور مثل یه دیوار یه که آجر به آجر تو ذهن آدم ساخته میشه.برای تغییر هر باوری همیشه آجرها را باید دانه دانه در آورد و جایگزین کرد ولی گاهی دیوار باور آدم یکهو فرو میریزه و شوک ایجاد میشه. تو در رابطه ات باورهایی داشتی - به اون محبتی که بینتون بوده به روشی که از طریق یک دختر اینچنینی برای آرامشت پیدا کرده بودی . یکهو این باور ها فرو ریخته و تو شوکه شدی . طبیعیه ! اما گذشت زمان کمکت میکنه که باورهای جدیدتر و کامل تری از یک رابطه پیدا کنی با آدمی که مجبور نباشی نگفته های اساسی براش داشته باشی . نا امیدی ت هم در این مقطع طبیعیه . :)

زمین کال گفت...

اثر بعضی اتفاقات زندگی روی آدم اینطور جلوه می کند که انگار از زندگی برای مدتی، یا شاید برای همیشه، جلو می زنید. مسیر های نرفته برایتان جذابیتی ندارند...گویی یکبار تا انتها آنها را رفته اید و مقصد را دیده اید. مسیر جدیدی هم وجود ندارد...که اگر هم داشته باشد صرفا حکم فرا فکنی را خواهد داشت برای مدتی کوتاه...سر آخر بخواهی یا نخواهی باید مشغول جزییات شوی و خودت را برای لذت بردن از آنها تربیت کنی...راستش را بخواهی اصل زندگی هم همین است...

مهسا گفت...

چقدر اشک داشت این نوشته....