۰۱ مرداد ۱۳۹۱

گاهی داخل دریا که ایستادی موج‌هایی از آب گرم به پات می‌خورن، کمی گرم میشی و باز موج بعدی سردت می‌کنن. همونقدر در لحظه همونقدر نامطمئن بین امید و نامیدی‌ شناورم.

۱۹ نظر:

sherri گفت...

نوشته های ساده و روانت جذاب هستند. از خیلی هاشون شاید هم همه اشون می شود استفاده کرد برای شروع یک داستان. یا فیلم نامه.
بلاگت رو دوست دارم. فقط ای کاش امیدوار بودی و توو اسم بلاگت این همه غم و ناامیدی نبود(لااقل من این جوری می بینمش).

مهسا گفت...

من می خوام یه چیزی اعتراف کنم !
اون هم اینکه من عاشقت شدم ،خیلی هم جدی!!!

غلومی . با عشق ! گفت...

سلامن هی مطلع الفجر !
این باشد برای شروع . تا بعد .
حالا می بینی !

مرضیه گفت...

قم از اون چاله هاس که بنظر دور میاد ولی زرت ادم میفته توش...خطر قم را باید جدی گرفت...

نسرین گفت...

دوست داشتم این یکی رو خیلی.تلخ و ملموس

سانی گفت...

زیبا نوشتی...

R A N A گفت...

نمیدونم گفتم بت یا نه، ولی هروقت میخوام بیام تو وبلاگت، میرم اول تو وبلاگ قبلیت پست آخر که نوشتی من به اینجا رفتم، روی اینجا کلیک میکنم
روانی ام الان؟

محـ.ـمد گفت...

تو به دلایل متفاوت تری روانی ای رعنا :))

لیلی گفت...

انتظار برای موج بعدی یکم آدمو دلگرم میکنه ؛ نه ؟
فوق العاده می نویسی :)

ژکوند گفت...

من هم همونقدر نامطمئن :(

ناشناس گفت...

کی میری سفر دور دنیاتو

کوتاه گفت...

بعضی وقتا
صدا لازمه
تا اونکه مینویسه
میگه
بتونه برسونه به مخاطب
داستان غم پشت و پس نوشته رو
وگرنه
چه بسا
دریا رو زیبا دید
و
گرما رو
لذت بخش

mahdis گفت...

چرا دیگه نمی نویسی؟ چند بار سر زدم چیز جدیدی ننوشته بودی
دلم تنگ شده برا نوشته هات
انگار نسخه مردونه نوشته های خودمه

داروگ گفت...

چرا نمینویسی؟
بنویس

nobody گفت...

هر وقت از دریا حرف میزنی یاد "تیم رابینز" میافتم و "رفتن به مکزیکت"

بهار گفت...

دریا زاده شده تا همین حس را بده انگار...

فرزانه گفت...

چرا دیگه نمی نویسی ؟!! من واقعا دلم برای نوشته هات تنگ میشه .

نيما گفت...

موج گرم به پا و موج سرد به سر ...

ناشناس گفت...

akh....