۱۱ مرداد ۱۳۹۰

رفتن به مکزیک

48 ساعت بعد از دستگیری چنان به عرق و خون و درد پیچیده بودم که دیگه چیزی رو احساس نمی کردم. وقتی می اومدن، من روی زمین می افتادم و پاهام رو توی شکمم جمع می کردم. به ندیدن عادت کرده بودم و هوای خیلی گرم جایی که نمی دونستم کجاست و صداها و ضربه ها کم کم منو به یه دنیای ذهنی می برد. انگار که روی آب شناور بودم. بدنم با هر موجی تکون آرومی می خورد. به خودم گفتم اگه نجات پیدا کنم میرم دریا. یه چیزی شبیه نذر بود.
چشمام رو باز کردن  و در پشت سرم بسته شد. یه سلول کوچک یک و نیم در دو. یه پسر کم سن با ریشی کم پشت و مشکی گوشه سلول نشسته بود و قرآن می خوند. از جاش تکون نخورد. سلام کردم. جواب داد. نوزده سال داشت و خیلی زود ظاهر آرومش به بی تابی مداوم تبدیل شد. گریه بدون اشک و پر سر و صدایی که فقط می تونستم سرش رو تو بغل بگیرم و بگم آروم باش محسن آروم باش. یه روز یه بطری آب معدنی یه لیتری که باید موقع دستشویی رفتن آبش می کردیم رو افقی گرفتم جلوی صورتم. بش گفتم از اون ور به آب بطری نگاه کنه. بعد آروم تکونش می دادم. آب از این ور آروم موج بر می داشت و به صخره اون ورش می خورد و صدا می داد. بش گفتم فکر کن ما لب دریاییم. موج داره می زنه. آزادیم. یکم خندید بعد تکیه داد گفت بابا توام ما رو اسکل کردی. اون تابستون من هر روز فکر می کردم که آزاد میشم. هی فکر می کردم خب کی می تونم برم دریا. ماه رمضون شد. بعدش باز هوا گرم بود. کم کم پاییز اومد. بچه ها گفتن پاییز هم هوا خوبه اونجا. آذر، ماه آخر پاییز آزاد شدم. هوا سرد شده بود. دیگه شوق هیچی نداشتم. سه نفری رفتیم شمال. با کمترین میزان مکالمه در روز. هوا ابری و سرد بود. نذر من ادا نشده بود.
اون موقع که روی زمین افتاده بودم، نمایی از فیلم رستگاری در شاوشنگ جلوی چشمم بود که تیم رابینز از زندان فرار کرده و داره میره به سمت مکزیک و اون نمای هلی شات از روی اقیانوس آبی که نور خورشید روش می درخشه. امید دیدن دوباره همچین تصویری زنده نگه ام می داشت. برای من و خانواده ام هنوز ته دنیا کنار دریا رفتنه و دریا نقش مهمی در نمودارهای رفتاری ما بازی می کنه. خلاصه اون تابستون که هیچ تابستون بعدش هم من نرفتم دریا و این روزها احساس می کنم نه به یک دریا که به یک مکزیک برای پناه بردن نیاز دارم. حالا راز فرار کردن آدم ها بعد از یک ساعت و نیم فیلم حادثه ای به مکزیک رو می فهمم. باید خوش شانس باشی که مکزیک خودت رو داشته باشی. جایی برای بازنشستگی از همه ی زندگی قبلی. سرزمین بی برنامگی و بی حوصلگی و آزادی. کاش این تابستون جایی باشه که نذرم ادا بشه.

۵ نظر:

یلدا گفت...

اون پسر بی تاب چی. اون چی می خواست. نذر اون چی ؟ هنر شده بوده ناجی فکر هات. مسکن اون همه درد. کاش می شد بمیرم و همه ی اونایی که درد های ریشه ای خوردن تو چاردیواری پوسیده ی زندانا ، فراموشی می گرفتند..

dreamer گفت...

اونو با مادرش گرفته بودن. می خواست زودتر آزاد شه که خیلی زود آزاد شد. می گفت دو راه بیشتر برای نجات نداریم یا زلزله بیاد یا امام زمان ظهور کنه!
کاش فراموشی می گرفتم یلدا...

محمد گفت...

یاد اون ته لهجه یِ ترکیِ بی نمکِ حسین ملکی رونقی افتادم، یاد اون لحظه که مسعود باستانی رفت تو اتاقم لباس عوض کنه، برق نبود، خندید. یاد جیغ چندروز قبل مهسا که گفت سه سال و ده ماهه دیگه . . .

یک بار در جوابِ سوال من گفتی اسمِ من به درد کی میخوره، الان میگم به درد من.

ناشناس گفت...

* مو به تنم سیخ شد
بغض دارم

masih unesi گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.