۰۳ شهریور ۱۳۸۹

هذیانات سیال ذهنی متصل به روده ی بزرگ

باید بنویسم به مقصدی نامعلوم. نامه ای که خواننده اش صورت ندارد. باید بنویسم آنقدر زیاد که کسی حوصله خواندنش تا آخر را نداشته باشد. که آخرش خودم باشم تنها که می نویسم و خودم را می خوانم و حیرت می کنم از حال این روزهای خودم. مثل راننده کامیونی که همسایه ما بود و دشت ها را می رفت و می رفت و وقتی به شهر برمی گشت حرف می زد و حرف می زد و کسی به حرف هایش گوش نمی داد و همه از دستش فرار می کردند که فلانی بس که آفتاب به مخش خورده خل شده و بس که تنها جاده های خوزستان را رفته خیالاتی شده و ریتم حرف زدنش هر روز کندتر می شد که انگار عجله زیادی نداشت  برای آخر زندگی اش و ماشینش خب کامیون بود و فراری که نبود. باید بنویسم و بخندم و تعجب کنم و گریه کنم در خلالش و شاید روزها و شب ها بگذرد و من چای بنوشم در خلالش و یک بار دیگر از روزگار رفته حکایت کنم و شاید یک بار دیگر زندگی کنم باز در خلالش، شاید این بار بفهمم چه شد. باید بار فکر کردن شب و روزم را به نوشته ام بدهم تا ببینم که چه آشفته ام. باید از فکرهایم عکس رادیولوژی بگیرم. به مهتابی بچسبانم و سرم را تکان دهم که بدبخت شدی سرطان افکار ملتحمه گرفتی. باید بالاخره یک جا را خانه خودم بدانم و راحت باشم و حرف بزنم. لازم نیست نگران پس و پیش شدن فعل و فاعل و رساندن منظور باشم. بالاخره ما که با در و دیوار خانه مان این حرف ها را نداریم. باید از یک جایی شروع کنم و مثل داستان پریان از یک روز خوب و رویایی که آفتاب بر دشت جغرافیای ما تابیده باشد. بعد تیره روزی ها و شب ها و رعد و برق ها و ناامیدی ها و بعد لابد دوباره صبح روشن همان دشت مسخره. نه داستان که همان تکرار است. باید بداهه بگویم و امید داشته باشم که حرف حرف بیاورد و لکنتم درمان شود. بله همان جاده بهتر ازشهر است. پایت را روی گاز می گذاری و می روی و ترمز گاهی برای قضای حاجت. اصلاً تدوین می خواهی چه کار؟ پخش زنده می کنی که وسطش هر گندی که زدی بگویی بله شما که از مشکلات پخش زنده باخبرید. ببخشید، به بزرگی خودتان و تخم ما. بچه که بودیم در مدرسه بمان می گفتند که مومن باید هیچ دو روزش شبیه هم نباشد و حالا که برای خودمان به این درجه از عرفان رسیده ایم هیچ دو ساعتمان هم شبیه هم نیست و به قول آن دوستمان بی ثبات شخصیت و دمدمی مزاج. در زندان آن دوست چاقمان اسمم را گذاشته بود ایگوانا و به تخفیف ایگو. وجه تسمیه اسمم هم این بود که ساعت ها به یک جا زل می زدم و بعد یکهو سرم را تکان می دادم. از اسمم و مرام ایگواناها راضی بودم و فکر می کنم اگر ایگو به آفتاب پرست ربط داشته باشد که خود جنسم. قرار است بنویسم تا آرام بگیرم و خوابم بگیرد و دارم از نمودار سینوسی پر نوسان احوالاتم می نویسم و خاک بر سر متناقضت. امروز در پیاده رو به خودم می گفتم آخر مردک این چه وضع زندگی است؟ برت دارند بگذارند وسط یک داستان عشقی قهرمان بلامنازع رومنسی و عاشق پیشه. بروی در داستان بیگانه کامو باز هم کار می کنی. رومئوی قاتل. اصلاً من مانده ام که در کدام قصه نیستم؟ این یکی را می گذارم به حساب ساعت دو نیمه شب ولی فکر می کنم شاید همه آدم ها، داستان ها، حتی خواننده های این وبلاگ خود من باشم که تکثیر شده ام و مثل واتو واتو پخش شده ام. ما که به ضرورت عقل به همه چیز احتمال می دهیم به این هم می دهیم. انرژی ام تمام شده و هنوز شروع به نوشتن نکرده ام. باید بخوابم تا فردا به وظایفم نسبت به جامعه عمل کنم. حالا که فکر می کنم فردا با جامعه ای طرف می شوم که مثل فیلم محترم «جان مالکویچ بودن» همه خود من هستند.
پی نوشت: این ام آر آی من بود. بگیرید جلوی مهتابی دیوانگی ام مشخص است.

۵ نظر:

مرضیه گفت...

این فوق العاده نبود.فوق العاده این بود...
چقدر روون.چقد بی سکته.چقد نه شکل بقیه.
"اصلا من مانده ام که در کدام قصه نیستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو عزیزمی.

سوژه گفت...

واي .خيييييييلي زيبا بود.
بخصوص "باید بالاخره یک جا را خانه خودم بدانم و راحت باشم و حرف بزنم."
خوب مينويسي ايگوانا جان. خوب مينويسي.

volcano گفت...

همینکه تونستی بنویسی، تونستی به این مشغولیات سیال ذهنی، جامه ی کلمه بپوشونی.. این خوبه
دیدی که ما هم حوصله کردیم وهمه شو خوندیم..

نیک ناز گفت...

خب موفق شدی. آنقدر طولانی نوشتی که حوصله‌ی تا انتها خواندنش را نداشتم. اما خواندم. و ام آر آی افکارت شباهت عجیبی دارد با مغزی که افسار گسیخته است و بی پروا در یک دشت بی انتها یورتمه میرود...رها بودن هم گاهی می‌چسبد حتی از مغز.

zeinab isaloo گفت...

باز خوبه این جنونت با یه چیزی که نوشته هات باشن قابل اندازه گیریه حالا فکر کن نمی تونستی بنویسی و جنونت چطور سرریز می کرد؟!