من آدم مهمی نیستم که اعترافم به این که یه شکست خورده بدبختم خبر مهمی باشد. شاید اعترافی در حد کلیسای کوچکی در حوالی دوبلین. رضا براهنی ای هم ندارم که برایم شعر بلند اسماعیل بگوید. اینکه من آدم عاصی بودم و نه به آن صورت که فکر کنید موهای بلندی داشته باشم و هر روز با زمین و زمان دعوا کنم و عکس «چه» روی تی شرتم باشد و این ها. در همین حد که سال آخر دبیرستان به این نتیجه رسیدم که دیگر حاضر نیستم هیچ جا امتحان بدهم. بم برمی خورد امتحان دادن. همین که هر چه مدرک داشتم ریختم دور. که به این رسیدم که از اینجا به بعد فقط منم و سینما. هیچ روزی با رؤیای فیلم ساختن و فیلم دیدن نگذشت. اینکه به همه قهرمان های داستان هایم اعتماد کردم. شغل مهمی نداشتم و کار مهمی نمی کردم و مهم نبودن برایم مهم بود. هر بار کسی می پرسید کی هستی و چکار می کنی به دردسر می افتادم. پرفکت بودن، پروفشنال بودن برام ضدارزش بود. یک سعی احمقانه مضحکی داشتم که از طبقه پایینم در اجتماع ناراحت نباشم، که خوش باشم. که خواسته و ناخواسته مدل خودم زندگی کنم. هیچ وقت از این مدل زندگیم نتوانستم دفاع کنم که همیشه شرمساریش برایم مانده بود که به واسطه همین چیزها در هیچ جمعی راهی نداشتم. فیلم می ساختم تنها می ساختم. همین چهار تا دوستی که داشتم سالی به دوازده ماه سراغی از من نمی گرفتند. ولی من از این مدل زندگیم لذت می بردم. سر مذهب، روابط اجتماعی، مناسبات کاری، پس انداز داشتن، برنامه ریزی برای آینده مثل دیوار بودم. راه نمی دادم. حالا چی؟ کم آوردم. از زندگی تو این مملکت بیزارم. بیزارم یعنی اینکه دارم دیوانه میشم، دارم دیوانه میشم یعنی دقیقن بیمارستان روانی و مناسکش. نمی تونم بمونم. ولی همه اون لجبازی ها منو به اینجا رسونده. یه آدم بی پول بی مدرک بی کس و کاری که دلش می خواد بره یه جای دیگه دنیا سینما بخونه یا فیلم بسازه. مناسبات دنیا براساس آدم های نرمال تعریف شده. شما بدون مدرک فلان، حساب پرو پیمون، پذیرش از فلانجا و هزار کوفت زهرمارِ آدمهای متشخصِ درست کردار نمی تونی جایی بری. من موندم اینجا. دارم خفه میشم. بطور جدی جدی به خودکشی فکر می کنم. مکالمه من با آدم هایی که خارج از ایران اند اینطور پیش میره که طرف می پرسه فلان چیزو داری؟ من: نه فلان چیز؟ :نه نه نه نه همینطور تا آخر. یک سیستم مریض بین المللی وجود داره که آدمی مثل من درونش هیچ اهمیتی ندارم. واجد هیچ شرایطی نیستم. شعور درش مدنظر قرار نگرفته. آدمِ به تنگ آمده تعریفی نداره. من تو این کشور غریب موندم و هیچ جا راهم نمی دن. خیلی خیلی خسته ام. کیارستمی می گفت خدمتکاری داشته که از خونه بیرون نمی رفته. بش می گفته چرا بیرون نمی ری؟ می گفت وقتی این همه آدم رو می بینم صورتم درد می گیره. دارم شرح حال این روزهام رو می نویسم و به استیصال کامل رسیده ام. هیچ راه پس و پیشی ندارم. هم به کمک نیاز دارم هم از آدمها می ترسم. کمترین حد اعتماد به نفس. حتی از زنگ زدن به 118 هم هول برم می دارد. من شکست خوردم و شاید اگر برگردم به ده سال پیش مثل بقیه زندگی کنم. گور پدر سیستم احمقانه آموزشی مملکت، گور پدر جامعه، گور پدر خایه مالی عموهای پولدار. من سینما رو دوست داشتم و حالا که بش نرسیدم به هر دلیلی که بوده یه شکست خورده کاملم. هر چند مهم هم نیست. شاید کشیش هم خوابش برده باشد. شما هم.
۲۰ خرداد ۱۳۹۰
۱۷ خرداد ۱۳۹۰
یک درخت توت هست پایین پنجره من که گذر این هشت سال رو با اون حس کردم. جوونه می زنه، سبز میشه، زرد میشه، تو یه روز پاییز یهو همه برگ هاش می ریزه، برف روش می شینه، لخت میشه و دوباره. چند روز پیش که باد شدیدی می اومد از زیرش رد شدم چند تا توت افتاد تو دستم. توتی که از شاخه جدا بشه و روی زمین نیفته غنیمته. هفته پیش خواستیم بریم فوتبال. ماشین محسن زیر درخت بود. اومدیم دیدیم لاستیکش کمباد شده. رفتیم آ اس پ. دو تا مکانیکی داشت. اولی نه دومی یه اوس علی نامی بود. لاستیک رو باد زد. خواستیم بش پول بدیم از روی کاپوت ماشین چند تا توت برداشت گفت این اجرت من. درخت جای ما حساب کرد.
۱۱ خرداد ۱۳۹۰
۱۰ خرداد ۱۳۹۰
۰۲ خرداد ۱۳۹۰
لحظه ای که جمله سید محمد خاتمی را شنیدم چنان برآشفته بودم که تمام روز را کار نکردم. هنوز هم نمی توانم قسمت اول جمله اش را دوباره بشنوم. این چند روز فکر کردم. به حرف مادر سهراب اعرابی فکر کردم و به همه آن روزهای جهنمی. عهد کرده بودم که دیگر درباره آن روزها ننویسم. تک تک کلمات این پست را با تاکید می گویم. اگر یادتان مانده همه چیز، روی حرفم با شماست. خواهش می کنم کسانی که زندان و شکنجه دیده اند بیایند حرف بزنند. برای من هر یک روزی که ضیاء نبوی در زندان بماند بزرگترین ظلمی است که به بشریت شده. پسر خانم اعرابی دیگر برنمی گردد ولی فرزند خانواده نبوی، مددزاده و بقیه می توانند همین امروز برگردند. من - حالا دیگر - نمی دانم حرف آقای خاتمی درست است یا نه، ولی اگر منجر به آزادی یک نفر هم بشود، حتی اگر امر محال باشد بگذارید درباره امر محال حرف بزنیم و کاری کنیم که زندان تمام شود. ما که می دانیم به قبل از بهار 88 برنمی گردیم. باور کنید کسی که از آن زندان ها بیرون می آید دیگر به زندگی برنمی گردد. شما را به هر که دوست دارید شما را به هر که دوست دارید کاری نکنید که بیشتر از این زجر بکشند. حالا که از دوستان دیده و نادیده ام دارم دفاع می کنم مجبورم این حرف را بزنم: شما که به خانه و زندگی تان برگشتید، شما که به داد و ستدتان مشغولید، شما که به زن و زندگی تان رسیده اید، دیگر آشفتگی تان چیست؟
من بین آزادی یک نفر همین امروز از زندان و آزادی نسل های آینده، اولی را انتخاب می کنم. نقدِ ما امروز ضیاء و بقیه زندانی ها هستند، نسیه ها فکری به حال خودشان بکنند.
پ ن: روزی که بعد از مدت ها بی خبری از دنیای بیرون با مینی بوس به آن دادگاه کذایی رفتم، با دست های بسته، از لای پرده کشیده شده به مردمی نگاه می کردم که صبح به سر کار و زندگی شان می رفتند. بعد از دادگاه این یادداشت را در دفترم نوشتم: « امروز با مینی بوس زندان رفتم دادگاه. از پنجره خیابون ها، آدمها، ماشین ها و ساختمون ها رو می دیدم. همه چیز مثل فیلم از جلوی چشمم می گذشت. همون قدر غریبه و با فاصله. دنیای بیرون، زندگی معمولی، سر و وضع عادی همه چیز غریبه است. حتی آرزوی برگشتن ندارم. کاش انتخاب بهتری بود.»
۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۰
در یکی از مراحل پایانی داستان هولناک ایوب نبی، پیرمرد جایی دست از بازی می کشد و جمله ای می گوید که بوی شکایت می دهد: «انی مسنی الضر و انت الرحم الراحمین». به تفسیری «واو» وسط جمله «واو حالیه» است که در اینصورت «در حالیکه» خوانده می شود و معنای جمله می شود «من رنج را لمس می کنم در حالیکه تو مهربان ترین مهربانانی». ایوب تمام مراحل را گذرانده و حالا از تعبیری استفاده می کند بیشتر از شنیدن، تجربه کردن، مزمن شدن درد، اینجا حرف از لمس خود رنج می زند. چه تعبیر هولناکی! درست بودن و نبودن تفسیر بر مفسران، داستان ما جای دیگری است.
هشت نه ساله بودم. یکی از پایین ترین محله های اهواز. بعد از دعوای سختی که با بچه عرب ها داشتم با پیشانی زخمی و خیس از عرق یکراست آمده ام به آشپزخانه. روی زمین نشسته ام و یکبند از زندگی فلاکت بارمان می نالم. مادرم دارد ظرف می شورد. من بدون قطع غر می زنم. شستن ظرف ها تمام شده ولی شیر آب هنوز باز است. مادرم رویش را برنمی گرداند و تمام مدت ساکت است. به زحمت نیم رخش را می بینم که خیس اشک است. این آن نقطه اساسی زندگی من است که فقر را لمس می کنم. مادری که از خجالت نمی تواند به صورت پسرش نگاه کند.
داستان پرآب چشم بچگی به ملال هر روزه من تبدیل شده است. از فقیر شدن، بی پول شدن می ترسم. مثل کسی که از نیش ماری در رفته و تمام دشت را می دود و به پشت سر نگاه هم نمی کند که ماری هست یا نه. هر روز کارمندی. هر روز تکرار. از روز اولی که وارد شرکت شدم و پشت میز فکسنی نشستم آرزو کردم که کسی به شانه ام بزند و عذرم را بخواهد. از آن روز هشت سال گذشته و هنوز کسی دست به شانه ام نزده که «عمو پاشو دیگه Game Over شدی. برو یه کار دیگه شروع کن» مثل دزموند سریال لاست فکر می کنم اگر آن چند شماره را نزنم و دکمه را فشار ندهم دنیایم تمام می شود! من هم باید جایی دست از این بازی بکشم و شکایت کنم. صبر هم حدی دارد.
۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۰
از مارلبرو قرمز به بهمن کوچیک
ساعت سه و نیم شب بود. تو خیابون های خلوت نیاوران داشتم راه می رفتم. بالاخره یه تاکسی سرویس پیدا کردم. راننده مرد قدبلند خوش چهره ای بود. حداقل تو تاریک روشن اون وقت شب. راه افتادیم. گفت اشکال نداره سیگار بکشم؟ گفتم نه. گفت ببین از مارلبرو قرمز بلند به چی رسیدیم. تو دستش یه نخ بهمن کوچیک بود. گفتم پس به فروردین کشیدن نرسیدی هنوز. خندید. صدای خیلی خوبی داشت و لهجه آدمی که خارج از ایران زندگی کرده. حرف زدیم حرف زدیم بالاخره گفت. آمریکا بوده و برای بردن پدر و مادرش اومده و هنوز نتونسته راضیشون کنه و دو ماه شده 24 ماه و دپرس شده تو خونه گفته بیاد با ماشین کار کنه. باور کردم؟ آره، همه شو. هیچ کس تو خیابون ها نبود. تک و توک ماشینی. گفت یه زن ژاپنی-کانادایی داشته. ازش جدا شده. نه دقیقن گفت «منو ترک کرد». ساکت شد. روی پل کریمخان بودیم. گفتم «ولی هنوز دوستش داری» به انگلیسی گفت «اولین عشقم بود، اولین مرد زندگیش بودم، مگه میشه فراموشش کنم؟ عاشقشم هنوز» ماشین زیر نورهای زرد خیابون حرکت می کرد. به روبرو نگاه می کردم و رنگ صداش همه چیز رو می گفت. صدا همیشه همه چیزو لو میده. 43 سالش بود. باش دست دادم و پیاده شدم. تا حالا با راننده تاکسی دست نداده بودم. به این فکر می کردم که من که تو 27 سالگی، خاطره ها اینجور درمانده ام کردن، تو میانسالی چطور از پسشون برمیام؟
۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۰
اشتراک در:
پستها (Atom)