چند ماهه خوابهام دربارهی بیهودگیه. خوابهای طولانی بدون هیچ اتفاق و نتیجهای. انتظار طولانی برای هیچی. مثلا دیشب خواب دیدم رفتهام یه مغازه شیرینیفروشی و میخوام یه قهوه سفارش بدم و انقدر اونجا پشت دخل میایستم و دیگران میان و میرن که شب میشه و کسی به من توجهی نمیکنه و بعد فکر میکنم اگه قهوه بخورم شب خوابم نمیبره و از سفارش منصرف میشم ولی هنوز اونجا ایستادهام. تمام اون خواب طولانی همین بود. یا خواب میبینم تمام وسایلم رو دنبال چیزی زیر و رو میکنم و آخر پیدا نمیکنم. یا تمام شب خواب میبینم کنار جادهای منتظر مسافری ایستادهام و کسی نمیاد. تمام خوابها هم با زمان واقعی میگذره. یا تو یه مهمونی میخوام به یکی بگم یقهی لباسش رو درست کنه و هر بار که باش مواجه میشم نمیتونم حرف بزنم و توی ذهنم فقط یه چیزه، اینکه بش بگم یقهاش رو درست کنه و آخر نمیگم. من ارتباط مستقیم و بیواسطهای با خوابهام دارم. نیازی به تعبیر خواب ندارم. خوابهام مستقیما بام حرف میزنن. نکتهی مهم اینه که وقتی از خواب بیدار میشم احساس بدی ندارم. در واقع خوشحالم که خوابم هیچی نداشت. به هیچی هم ختم نشد. هیچ حرفی هم نزدم. وقتی هیچی نباشه از هیچی هم پشیمون نیستی.
۱۷ اسفند ۱۴۰۱
انگار تمام بازیها مساوی بشه
۲۳ دی ۱۴۰۱
دروغ زیاد، محبت زیاد، سرمای شدید
امشب دو تا چیز منو نجات دادند. یکی یه پیرمردی تو خیابون و یکی هم مراسم گلدن گلوب. حالم خیلی بد بود داشتم تو سرمای خیلی زیاد برمیگشتم خونه که یه پیرمرد نه چندان ژنده پوش با صدایی خیلی آروم اومد جلو گفت میشه یه چایی نبات برای من بخری؟ گفتم البته. به صاحب دکه گفتم یه چایی بده بعد به پیرمرده گفتم چیزی میخواید باش بخورید؟ خجالتزده گفت گرون میشه. داشت گریهام میگرفت. گفتم نه بگید. یه کیک نشون داد. اونم گرفتم و قبل از اینکه اشکم بریزه رفتم. خیلی تشکر کرد. خواستم بگم بابا من سگ کی باشم که ازم تشکر کنی. خاک بر سر من که تو برای چایی نبات تشکر کنی. تو قلب منو رئوف کردی.
بعد هم اومدم خونه دیدم مراسم گلدن گلوب برای دانلود اومده. من عاشق مراسمهای سینماییام. امی و گلدن گلوب و اسکار. همه دورهها رو دیدهام. عاشق لباسها و لبخندها و دروغها و اداهاییام که تو این مراسمهاست. اون روشنایی زیاد و خوشگلی غیرمعمولی. خود سینماست. چیزی که تمام عمر عاشقش بودم. ادای اینو درمیارن انگار خبر ندارن دنیا چه کثافتیه. حتی برای فیلمهای اغلب تخمی دست میزنن و به ساختنشون افتخار میکنن. من باشون خوشحال میشم و به حرفهای تکراریشون گوش میدم. امیدوارم هیچکس تو مراسم امسال اشارهای به مسائل ایران نکرده باشه. بذار فکر کنیم ما وجود نداریم. ما کابوس این دنیاییم. بقیه خوبن. اصلا خوبی وجود داره. مهم نیست دروغ باشه یا نه.
نیاز دارم یکی به پوستم دست بزنه.
۱۳ دی ۱۴۰۱
بعیده هانا آرنت هم بدونه
اگه چیزی بعنوان ذات بشر وجود داشته باشه، چیزی که تو همه مشترکه، لابد همینه که جمهوری اسلامی داره. یه رذالت کامل و خللناپذیر. مدتهاست یه دستگاه عریض و طویل با کلی آدم در حال کشتن و شکنجه و سرکوب و خفقان و وحشیگریان و هیچ موقعی صدایی نمیاد که یکیشون پشیمون شده باشه یا خودش رو جدا کنه. نه این سه ماه، بلکه کل این چهل و چند سال. بعد ما با یکی حرفمون میشه تا نیم ساعت بعدش میگیم حقش بود، یه ساعت بعد میگیم زیادهروی کردم و بعد از دو ساعت دیگه میافتیم به گهخوری که این چه رفتاری بود کردم. حالا اینها صبح به قصد شکنجه کردن بیرون میرن، کارت میزنن، شوخی میکنن، چایی میخورن، شکنجه میکنن و برمیگردن خونه با بچهشون بازی میکنن. فردا از اول. شاید ذات بشر همینه. ماییم که تو یه قرارداد صلح تصمیم گرفتهایم به کسی کاری نداشته باشیم. یا حداقل زورمون نمیرسه. چرا ما تو همه چیزمون مرددیم و اونها تو این وحشیگری مداوم و سازمانیافته انقدر مطمئنن؟ اگه یه گروه کوچیک بودن یه توجیهی داشت ولی این همه آدم از شرق تا غرب، همه با اسلحههای یکسان، با روشهای هماهنگ تو دروغ گفتن و آزار مداوم. اصلا نمیفهمم چطور ممکنه. یه فامیل داشتیم که سپاهی بود. امنیت پرواز بود خونهاش پر از صنایع دستی کشورهای مختلف بود. خودش تعریف میکرد یه بار تو تهران دم سحر رفته کلهپاچه بخوره، میز کناریاش دو نفر داشتهان حرف میزدن یکیشون یه فحشی به خامنهای داده. فامیل ما هم دستاشو پاک کرده اسلحه رو کشیده گذاشته رو سر یارو که به رهبر مملکت فحش میدی؟ پاشو بریم. یارو کله صبح افتاده به پاش که گه خوردم ولم کن. یعنی میخوام بگم فرق ما تو اینه که اسلحه تو جیب کدوممونه؟ واقعا نمیدونم.
۱۵ آذر ۱۴۰۱
۱۲ آذر ۱۴۰۱
ثبت احوال
نمیدونم کار درستیه که تو این روزها از زندگی شخصیم بنویسم یا نه ولی فکر کردم حالا که اینجا نوار مغز و نوار قلب من تو این سالها بوده این روزها رو هم بنویسم. امشب خاله و دو تا زنداییام اومده بودند خونه ما. من توی اتاق کلاس آنلاین داشتم. اونها تو پذیرایی داشتند از ماجراهای این روزها حرف میزدند. یه لحظه به خودم اومدم دیدم با اینکه میکروفونم بسته بود ولی نگران بودم نکنه بقیه بفهمن که خانوادهی من چقدر احمقند. و کاش فقط احمق بودند. مادرم میگفت قراره اونایی که این بسیجی رو "شهید" کردهان اعدام بشن بعد اینا راه افتادهان که اعدام نکنید. خالهام میگفت نباید گوش کنن. مادرم میگفت نه اینا که گوش نمیکنن و اعدامشون میکنن ولی ببین چه رویی دارن. بعد هم میگن چهارصد نفر از مردم کشته شدهان، به دروغ. بیان ثابت کنن. اون یکی زنداییام میگفت انقدر میشینم گریه میکنم برای این بسیجیهایی که کشته شدهان. میدونید کلمات لحن آدمها رو منتقل نمیکنن. اون تمسخری که تو کلام مادرم بود یا حرصی که تو حرف زدن خالهام بود که اینا رو باید بکشن خیلی وحشتناک بود. میتونست یکی از "اینها" من باشم. و هنوز هم میتونه. نفهمیدم سر کلاس چی میگفتن. دوربینم رو هم خاموش کردم که قیافهام معلوم نباشه. این حرفها ظاهرش چیزی نیست ولی وقتی یه عمر زندگی مشترک پشتش باشه خیلی ترسناک و وحشتناکه. از اینکه هر کسی که کشته میشه یا زندانی میشه، از شهرهای بزرگ تا هر روستایی، خانوادهاش دادخواه بچهشون میشن و محکم و شجاع جلوی ظلم میایستن حسرت میخورم. اخیرا هم یکی بم تیکه انداخت که تو اگه میتونی خانوادهات رو جمع کن نمیخواد مبارزه کنی. من ناامید نیستم که بالاخره از شر این حکومت میشه خلاص شد ولی از شر این حماقت چی؟ و این خانوادهای که روزی تو بچگی با هم خوش بودیم حالا سعی میکنیم نفرتمون رو از هم پنهان کنیم تا مرگ این صورت مساله رو یکی یکی برامون پاک کنه.
۱۰ آبان ۱۴۰۱
حضور و غیاب در خیابان
این روزها راه رفتن تو خیابون یه تجربهی تاریخیه. تعداد زنهایی که بدون هیچ حجابی یعنی نه حتی شالی که روی شانه افتاده بدون هیچ حجابی تو خیابون راه میرن داره زیادتر میشه. من مرکز شهر زندگی میکنم نمیدونم جاهای دیگهی تهران یا شهرستانها چجوریه ولی برای من واقعا شگفتانگیزه. بارها این خیابونها رو بدون حجاب تصور کرده بودم ولی دیدنش رو نه با تصور و نه با تصویر نمیشه مقایسه کرد. حالا ببین خودشون چه حسی دارن. حسادتانگیزه.
۰۷ آبان ۱۴۰۱
جزئیات کوچک نیستند
باید یه عمر از خودت مراقبت کنی، ذهنت رو آلوده نکنی، بیمسئولیت و بیفکر نباشی، حساس باشی، چشمت رو به بد دیدن آلوده نکنی، قلبت رو به سنگدلی آموخته نکنی، تعهدت رو به حقیقت به هیچ چیزی نفروشی، فکر کنی، درست فکرکردن رو یاد بگیری، از هر چیزی سوال کنی و درست سوال کردن رو یاد بگیری، باید زمان رو لحظه به لحظه و حرف رو کلمه به کلمه مراقبت کنی تا وقتی یه لحظه فقط چند ثانیه وقت داری برای تصمیم گرفتن درست تصمیم بگیری. نمیشه یه عمر اشتباه زندگی کنی و یه لحظه درست تصمیم بگیری. این چهل روز پر از این لحظهها بود.
۲۲ مهر ۱۴۰۱
گور بابای هر کی هر طوری خودشو نجات داد
از بابام بزرگتر شدم. اون سی و هشت سالش بود که مرد. باورم نمیشه عمرم انقدر زیاد شده. همهش فکر میکنم چندین سال پیش عمرم رو دادهام به کسی که اون ادامهاش بده. همهش فکر میکنم به همه عذرخواهی بدهکارم. به دوستام، به دوستدخترهای سابقم، به خانوادهام، به اکسیژن در هوا، به جانوران و گیاهانی که خوردهم. در کل خیلی ریدهام. هزار بار آبروی خودم رو بردهام. به قول احمد رنجه تو بیپولی همه همسن و سالهام اعم از دختر و پسر سر و سامون گرفتهان جز من. به قول نقی معمولی من در خانه مادرم سکونت دارم و هیچ ننگی از این بالاتر نیست. همه پولام رو به گا دادم. به گا. روابطمم همینطور. یه بازیگر زنی بود سر یکی از فیلمهایی که کار میکردم یه شب مست بود گفت بدبخت همین یه ذره مویی هم که داری بریزه دیگه هیچ دختری بت نمیده. حرفش برام مهم نبود ولی خیلی خوشم اومد که یکی اینجوری بام حرف زده. نهایتا باید یکی رو عصبانی کنم که بم یه حرف واقعی بزنه. همه اطرافیانم بام رودرباسی دارن. یا کلا تخمشون نیست. همه میگن خودت عقل داری زندگی خودته خودت میدونی باید چکار کنی. نه والا هیچوقت نمیدونستم باید چکار کنم. یعنی هیچکس نگفت مهمترین چیز تو زندگی پوله. الانم که میدونم مهمترین چیز پوله فکر میکنم عمرم که تموم شد دیگه لازم نیست. ناصر که گفته بودم تو نوجوونی استاد عرفانم بود با لهجه ترکی میگفت نوح داشته یه خونه میساخته خیلی کند پیش میرفته. نصف خونه رو میسازه عزرائیل میاد میگه باید بریم. نوح میگه ای بابا اگه میدونستم انقدر زود تموم میشه همین نصفه رو هم نمیساختم. واقعا انصاف نیست عمر همه یه اندازه باشه. کونگشادهایی مثل من و نوح باید عمرمون خیلی طولانی باشه تا به یه دستاوردی برسیم. بیچاره بابام که دستاورد زندگیش من بودم.
۲۰ مهر ۱۴۰۱
مثل یه پروانه حرکت کن، مثل یه زنبور نیش بزن
سال 96 که دستگیر شده بودم همون روز اول منو از اوین منتقل کردن یه جای دیگه. چشمام بسته بود و اصلا نمیدونم کجا بود. برخلاف اوین تو همون بدو ورود باید جلوی یه نفر لخت مادرزاد شدی و برمیگشتی و دولا میشدی تا طرف همه جات رو ببینه. بعد یه لباس آبی بم دادن که پشتش نوشته بود تحت نظر. یه بازداشگاه کوچک بود با ساختمانی به نسبت قدیمی. دیوارها رو تازه رنگ کرده بودند و گلبهی بود. سلول انفرادیاش مثل بعضی سلولهای اوین توالت ایرانی داشت که بالاش یه دوش هم بود و با یه پردهی پلاستیکی از سلول جدا میشد. دوربین داشت و یه آیفون که باش میتونستی با نگهبان حرف بزنی. منو زمستون گرفته بودند ولی زمین سلول خیلی داغ بود. نمیدونم لولهی آب گرمی چیزی از زیرش رد میشد یا چی ولی مداوم پنج دقیقه نمیشد روی زمین نشست. برای خواب هم دو تا پتویی که داشتم زیرم مینداختم که بتونم داغی زمین رو تحمل کنم ولی بیشتر از یه ساعت نمیشد خوابید. اغلب شبها مجبور میشدم یا دوش بگیرم یا آب به سر و صورتم بزنم. همون روز اول یه نگهبان دید که روی پتوها مچاله شدهام گفت «زمین داغه نه؟ خوبه گناهاتو میسوزونه.» چیزی که اون بار تو بازجوییها فهمیدم این بود که نسبت به سال 88 شجاع شده بودم. برای خودم هم عجیب بود چون اصلا تو خودم نمیدیدم که با اینها اونجوری حرف بزنم. راستش تو حالت عادی من هر کسی رو میدیدم که لحنش شبیه لحن بازجوها هم بود حالم بد میشد و میترسیدم. ولی اونجا خودم رو پیدا کرده بودم. طبعا هر چی بیشتر جوابشون رو میدادم تهدیدشون رو بیشتر میکردن. واقعیت هم این بود که وقتی برمیگشتم سلولم خیلی میترسیدم و هی به بدترین چیزهایی که قراره سرم بیاد فکر میکردم ولی باز توی بازجویی شجاع میشدم. بعد فهمیدم شجاعت چیزیه که آدم تو موقعیت تو خودش کشف میکنه. چندان با تصمیم قبلی و برنامهریزی شده سر و کلهاش پیدا نمیشه. به قول اون دیالوگ سریال ساکسشن که وقتی یکی از بچههای اون پدر نمیخواست مسئولیت اون شرکت رو قبول کنه و میگفت از من برنمیاد اون یکی میگه «قهرمان تو میدون نبرد به دنیا میاد» و راست میگفت تا وقتی پات رو توی وضعیت خطرناک نذاری نمیتونی بفهمی شجاعت داری یا نه. حالا نه من هیچوقت آدم مهمی بودم نه بازجوییهام چیز بزرگی بوده و هر چی که دارم میگم در مقیاس خودم اتفاق افتاده بود. ولی برای خودم انگار یه بازی انتقامی نسبت به سال 88 بود که خیلی ترسیده بودم و گذاشته بودم تحقیر اونها روم کار کنه. باز هم فکر نمیکنم الان دیگه نمیترسم ولی چیزی که فهمیدم شجاعت یه مسیره. بار اولی که با کله میری تو دل خطر از طبعات اون کار خبر نداری. بعد که به صخرهی سخت اونها برخورد میکنی خودت و اطرافیانت خیلی لطمه میبینید. اینکه بتونی خودت رو جمع کنی و دوباره به خشم راه بدی که تو رو در بر بگیره کار خیلی سختیه. ولی حتی یه لحظه شجاعت، مثل همین کاری که این روزها دخترها میکنن که بدون حجاب بیرون میرن یا هر کار دیگهای حتی کوچیک یه شعلهای تو دل آدم روشن میکنه. با اینکه ممکنه تاثیری روی دنیای بیرون نذاره یا تاثیرش کم باشه خوبیاش اینه که دلت خنک میشه. از بار این همه سال تحقیر و ترس کم میکنه. میشه یه انتقام شخصی.
محمد علی بوکسور افسانهای تاریخ، اولین بار تو دوازده سالگی وقتی بوکس رو شروع میکنه که دوچرخهاش رو میدزدن و یکی بش میگه بیا بوکس یاد بگیر که بتونی دوچرخهات رو پس بگیری. بعد از اون 108 مسابقه در دستهی آماتورها داره که بجز سه تای اول همه رو میبره. بعد قهرمان المپیک رُم میشه و بعد وارد دنیای حرفهای بوکس میشه و تمام حریفهاش رو شکست میده. اون سالها محمد علی معروف بوده به «دهن گشاد» چون خیلی حرف میزده و رجز میخونده. یه سره میگفته من بهترینم. هیچکس نمیتونه منو بزنه. با این همه مسابقهای که دادم ولی صورتم مثل یه دختر خوشگله (یعنی آسیبی بش نرسیده). تا اینکه اون مسابقهی معروف با جو فریزر رو میبازه. ولی به نظرم این اولین باخت، نقطه عطف زندگی علی نیست. جایی که بعد از تمام مبارزاتش داخل رینگ و مبارزاتش علیه تبعیض نژادی و حرفهایی که بابت تغییر مذهب و تغییر اسمش شنیده بود و بابت سر باز زدن از رفتن به جنگ ویتنام سه سال از مسابقه دادن محروم شده بود، حالا بهونه میاره که من آماده نبودم ولی کمی بعدش این بار برای دومین بار در دوران حرفهایاش به یه بوکسور ضعیفتر به اسم کن نورتون میبازه. همون راند اول علی فکش میشکنه و به زحمت خودش رو تا راند آخر میرسونه ولی میبازه. به نظرم نقطه عطف زندگی علی همین جاست. واکنش به باخت. واکنش به تحقیر. اینکه تو مصاحبههای بعد تحلیل درست و منطقی از خودش و باختش داره. دیگه از رجزخونی خبری نیست. و این باعث میشه اون مسابقهی بزرگ با جورج فورمن رو تو کنگو مقتدرانه برنده بشه و دوباره قهرمان جهان شه. دوباره با جو فریزر مسابقه بده و این بار شکستش بده. و اینها همه بخاطر اون شکست تحقیرآمیز به کن نورتونه. و البته این به معنای پایان شکستهای علی نیست. ولی شخصیتش انگار کامل میشه. حالا اعتراف میکنه که از خیلی از حریفهاش قوای جسمانی ضعیفتری داره ولی میگه عوضش من مهارت دارم. آزمون زمان رو گذرونده و به بینش درستتری رسیده. و وقتی آخرین مسابقهی عمرش رو میبازه میگه کار من تمومه، «زمان منو گیر انداخت» و گزارشگر بش میگه از طرف تمام مردم جهان ازت ممنونیم علی.
به نظرم این مسیر و مواجه شدن با ترسها و شجاعتها همیشه یه مسیر شخصی و منحصربهفرده. هر کسی باید به روش خودش این مسیر رو بره. از خیلی چیزها میشه الهام گرفت ولی هر یه نفری که زندگی میکنه داستانش مال خودشه. من دوست داشتم مسیر زندگیم به شجاعت و ترس و این ماجراهای گلدرشت نیاز نداشته باشه. اون روزهایی که تو بازداشت بودم همهاش فکر میکردم چرا انقدر کم خوش گذشت؟ من زندگی حلزونی و آروم کنار دریا و زیر نور خورشید و ملال کامل دلم میخواست ولی فعلا که این نصیبم شده. حالا ولی از اینکه این روزهای مهر 1401 رو تجربه میکنم راضیام. داستان داره کامل میشه.
*عنوان جملهی معروفیه از محمد علی.
۱۸ مهر ۱۴۰۱
سارینا
میخوام پیشنهاد کنم برید یوتیوب سارینا اسماعیل زاده رو ببینید. میدونم از بیرون چقدر غمانگیز میتونه باشه ولی برای من همین چند تا ویدئو پیروزی ساریناست. من الان فکر میکنم سارینا دوست منه. خیلی با ویدئوهاش خندیدم. خیلی بامزه و نکتهسنج و واقعیه. راستش با شونزده سالگی خودم که هیچ با الان خودم هم مقایسه میکنم خیلی خیلی از من عاقلتر و بیعقدهتر و باحالتره. به نظرم مرگ همیشه به چیزهای قبل از خودش معنا میده. حالا به تکتک ثانیههای ویدئوهای سارینا هم معنا داده. این به نظر من یه گنجه. با سارینا دوست بشید.