۱۸ شهریور ۱۴۰۵

«فکر می‌کنم من بمیرم عمر تو هم تموم میشه»

 نمی‌دونم به چی نگاه کنم. نیاز به یه چیز دور دارم. یه دوردست. یه منظره. لازم دارم به عمق جایی نگاه کنم. اطرافم، هر طرف که سر می‌چرخونم یا دیواره یا در بهترین حالت یه فیلم دارم می‌بینم که ظاهرا عمق میدان داره ولی میدان نداره.

.

«تمام سوراخ‌هام را پُر کن»

.

غذا رو می‌خورم بعد به ظرف خالی‌اش نگاه می‌کنم میگم چی خوردم چه مزه‌ای بود؟ باید مثل فیلم و کتاب می‌شد زد عقب دوباره غذا رو خورد.

.

دلم می‌خواد یه زن سیاه گندۀ چاق ازم مراقبت کنه. هر شب بغلم کنه و بعد دامنش رو بالا بزنه و سرم رو بکنه لای پاش و من تو اون تاریکی مطلق کس بزرگش رو لیس بزنم تا ازم راضی باشه.

.

چرا مردها به زنها نگاه می‌کنن و زنها هم به زنها نگاه می‌کنن؟ فکر کنم اگه دو تا شاخ گنده داشته باشم و اعلام کنن هر کی دو تا شاخ داره یه قاتل خطرناکه، باز راحت می‌تونم تو شهر تردد کنم.

.

چند روز با کسی حرف نزده بودم بعد خواستم از مغازه‌دار چیزی بپرسم دیدم لهجه‌ام اصفهانیه!

.

چرا به من کاری نداری؟

.

تو فیلم برادره بش میگه هر بار دعوا کردیم آخرش آشتی نکردیم گذاشتیم پایانش باز باشه. برادره میگه اگه آشتی کرده بودیم بیشتر دعوا می‌کردیم.

.

مثل کسی که در گذشته از بیماری ساده‌ای که امروز با یه قرص علاج میشه مرده، من هم از نداشتن نوکر و همدم رباتی می‌میرم.

.

نیاز دارم یه مدتی بمیرم.

.

نمی‌خوام بدونم غذای خوب چه مزه‌ایه تفریح خوب چیه، نمی‌خوام از همین چیزی هم که هست بدم بیاد.

.

وقت‌هایی که احساس بی‌مصرف بودن و انگل بودن می‌کنم بلند میشم چراغ‌ها رو خاموش می‌کنم کولر رو خاموش می‌کنم، اگه غذا می‌پزم زیرش رو خاموش می‌کنم. فکر می‌کنم لایق هیچی نیستم. دارم همه چی رو هدر میدم.

.

برق رفت بعدش خوابیدم خواب دیدم تو یه سفینه فضایی هستیم یه نفر رفته با یه کابل بلندی بیرون از سفینه که چیزی رو تعمیر کنه بعد برق سفینه میره در باز نمیشه که بیاد تو. میگه چکار کنم حالا؟ بهش میگن برای خودت بچرخ تا برق بیاد دیگه چه میشه کرد.

.

«کل سال تو فکرت بودم و تازه فروردینه» 

- سپهر خلسه، آهنگ یه بار دیگه

.

تو خواب‌هام همیشه یه نفر هست که مزاحم فضای خصوصی‌ام میشه. چه موقع سکس چه موقع شاشیدن چه موقع لباس عوض کردن.

.

من باید مرز زشتی یا پیری رو رد کنم. این وسط اصلا جالب نیست. چون: گوریل بعنوان یه انسان زشته ولی گوریل بعنوان یه گوریل گوریله.

.

«ما نمی‌تونیم لامپ نسازیم چون شما می‌کنید تو کس‌تون» 

- امیر تتلو

.

خیالش بهتر از خودشه حیف که خیالش خودش نیست.

.

کسی به حرف‌هام گوش نمی‌ده. یعنی کسی به حرف زدنم گوش نمی‌ده.

.

نیکول کیدمن تو کنفرانس مطبوعاتی فیلم آیز واید شات میگه خیلی جالبه که بخش خیلی خیلی کوچکی از زندگی کوبریک بودم و اون بخش خیلی خیلی بزرگی از زندگی من بود. چقدر زیبا گفتی.

.

دیگه اگه قرار باشه با یه آدم خنگ احمق حرف بزنم ازش پول می‌گیرم.

.

از من می‌ترسی؟

.

(عنوان از آهنگ اسیر مهستی)

۲۶ مرداد ۱۴۰۵

به قول کتاب کلکسیونر: بدن ذهن را شکست می‌دهد.

 ظهر که بیدار شدم گفتم باید برم تره‌بار. می‌خواستم استانبولی درست کنم و گوجه نداشتم. به خودم گفتم میری گوجه می‌گیری و فوقش یه طالبی کوچیک. وقت‌هایی مثل الان که از بی‌پولی می‌ترسم وحشیانه خرج می‌کنم. یعنی مسخره‌ است ولی بیشتر از بی‌پولی از گرسنگی می‌ترسم! نمی‌دونم این از کجا اومده دیگه. رفتم هم گوجه گرفتم هم سیب و شلیل و هم بادمجون و هم طالبی. از همه‌شون خیلی کم ولی خب همون‌ها رو با فحش. میوه‌فروشی روبروی خونه بهم چیزی نمی‌فروشه چون از هر چیزی دو سه تا برمی‌دارم. مردک یه بار گفت من برای این خریدهای تو پلاستیک نمیدم. منم همه رو ریختم و اومدم بیرون. تره‌بار کاری به این چیزها نداره. فقط یه بار که خودم دیدم مسخره‌اس که برای یه دونه فلفل دلمه‌ای و دو تا هویج و دو تا کدو، سه تا پلاستیک بردارم همه رو ریختم تو یه پلاستیک و یارو فقط گفت چیز دیگه‌ای نداشتی بریزی این تو. منم گفتم خواستم پلاستیک مصرف نشه. بعد هم اومدم خونه خیس عرق یکم دراز کشیدم. بعد چیزهایی که خریده بودم رو شستم و روی دستمال پهن کردم. دیدن رنگ میوه‌ها حالم رو خوب کرده بود. 

دیروز هم بعد از شاید ده روز خودم رو مجبور کردم برم بیرون. بیرون رفتن من یا تره‌بار و نونواییه یا کتابفروشی. رفتم دی یه کتابی که دست دو ازشون خریده بودم رو بگیرم. باز تو راه به خودم گفتم میری همون رو می‌گیری و میای بیرون. باز رفتم و یه کتاب دیگه هم خریدم. زن در ریگ روان رو گرفتم. کتابی که داشتم و فروخته بودم حالا مجبور بودم با بیست برابر قیمت اون موقع بگیرم. توجیه هم کردم که چون دارم روی سینمای ژاپن کار می‌کنم باید این رو هم بخونم. و اینکه مدت‌ها بود تجدید چاپ نشده بود. حرف مفت.

ملت برای اینکه یه نفر رو ترغیب کنن که کتاب بخونه می‌گن پول یه ساندویچه. برای من برعکسه. وقتی غذایی لباسی چیزی می‌خوام بخرم به خودم میگم فکر کن کتابه چطوری زرتی می‌خری، این هم لازمه بخر. ذهن فقیر ازش چی درمیاد؟

غذا رو دم گذاشتم و تمام ظرف‌ها رو شستم و دراز کشیدم و شروع کردم شکم و چیزهایی که داخل بدنم هست رو با دست چک کردن. دلم می‌خواد بتونم با چاقو بازشون کنم و بیرون بکشم و نگاه‌شون کنم. این حس خیلی تکرار میشه. یاد اون صحنه از هانیبال هم می‌افتم که گیدیون هر چی میله و چیز تیز بود رو تو تن پرستار فرو کرده بود. تصویرش رو خیلی دوست دارم. تازگی هم هاراکیری رو دوباره دیدم و اون صحنه‌ای که پسره مجبور میشه با شمشیر چوبی کند شکم خودش رو پاره کنه دقیقا چیزی بود که من دوست داشتم. آدم باید حداقل یه بار بتونه خودش رو جر بده و بتونه خودش رو تماشا کنه. شبیه اون فیلم پسر کراننبرگ که یه سری آدم می‌رفتن جایی که کشته شدن کپی خودشون رو ببینن. چطوری به ذهن‌شون می‌رسه؟ یعنی پسر کراننبرگ هم بعد از تره‌بار و دم کردن استانبولی به خودش گفته گور بابای دم کشیدن غذا، کاش الان بدنم از هم می‌پاشید؟