امروز برای اولین بار به این نتیجه رسیدم که اسم مناسبی برای این وبلاگ گذاشتم.
۲۳ دی ۱۳۹۳
۲۹ آذر ۱۳۹۳
دارم خفه میشم از حرف نزدن. کلمه اش، فونت اش، حتی صدای کلمه ی خفه شدن شکل چیزی نیست که من تجربه می کنم. هیچ آدمی هم نمی بینم که صداش دربیاد تو این زندگی. نه که شبیه من باشه. هر چیزیش باشه و بگه آقا من دارم خفه میشم. شده ام مثل آدمی که تو یه مهمونی شلوغ حالش بده و فکر می کنه خب بقیه که خوب ان پس نباید چیزی بگم. حداقل گفتن اینکه من خسته شدم خسته شدم خسته شدم دارم خفه میشم از زندگی کردن که دیگه حق آدمه. یه نفر محض رضای خدا یه نفر باشه بگه چه مرگته. یعنی همه ی این آدما با زندگیشون کنار اومدن؟ یعنی هیچکس به این وضع نرسیده؟ به کی بگم من بقیه این زندگیمو نمی خوام. فردا صبح چی می خواد پیش بیاد؟ هر چیزی، هر چیزی که به مغز منم نرسه که ممکنه پیش بیاد رو هم نمی خوام. این چه کثافتیه توش گیر کردم. دست خودم نیست که تمومش کنم دست منم نباشه که صدام دربیاد؟ کاش حرف زدن بلد نبودم. کاش سواد خوندن نوشتن نداشتم. کاش زبان درست نشده بود مثل سگ صدا می دادم بهتر از این همه حرف مفته که من اینجا نوشتم و این همه حرفه که تو کله مه و داره دیوونه ام می کنه.
۱۷ آذر ۱۳۹۳
"دعا کن پامون به زمین سفت برسه"
مسخرهاس که همه چیز به گفتن دو سه جمله بستگی داره. یعنی میشه با گفتن دو سه جمله روابطتت رو با هر کسی خراب کنی. یا کلن زندگیت رو خراب کنی. یا اینکه اون جملات تو کلهات باشه و نگی و راحت زندگی کنی. خیلی راحت و خوشحال. به نفس قضیه فکر کنید. جمله، کلمه، حرف، باد هوا، یه چیز نامرئی. مثلن فرض کن سیصد صفحه داستان زندگی یه نفر که وسطش اون دو سه جملهی مهم هست. که همه چی رو عوض میکنه. کتاب رو میفرستی ارشاد و سانسورچی میگه اینا نباید باشه. نصف بقیهی کتاب که شامل داغون شدن زندگی طرفه یهو مجبوره درست بشه. درستی زورکی. اون سانسورچی هم که خود ماییم. مصلحت در خوشبختی است.
۱۴ آذر ۱۳۹۳
از آب و هوا
امروز با محبوبه رفتیم امامزاده صالح. تو حیاط نشسته بودیم و به نوبت برامون خرمای نذری میآوردن و یکی هم اون وسط لقمه نون و پنیر و سبزی و خرما آورد. چهار تا هسته خرما تو جیبم گذاشتم. یه گدا اومد شروع کرد به داستان بافتن. سرم پایین بود. کارت گواهینامه پایه یکش دستش بود. به عکس کارتش زل زده بودم. یه مرد جوون با سیبیل. انقدر حرف زد که به گریه افتاد. یا ادای گریه. سر بلند کردم دیدم جوون تو عکس خیلی وضعش خرابه. تو جیبم دو تا پنج تومنی داشتم یکیشو دادم بش. یه مرد مسنی کنارم نشسته بود که با چشم پنج تومنی رو تعقیب کرد. بعد شروع کرد به حرف زدن و حرف رو کشوند به اینکه باید به کسی کمک کرد که مناعت طبع داشته باشه. نیم ساعت از آدم و حوا و نوح و بقیه حرف زد. کاری نداشت که من بش نگاه هم نمیکنم. محبوب منتظر دخترعمهاش بود. من رفتم تو امامزاده. شلوغ بود. از بین مردم رد شدم و رفتم سمت ضریح. یه گوشهای ایستادم و به مردمی که به ضریح دست میکشیدن نگاه میکردم. منتظر بودم یکیشون نقش منو بازی کنه. یه پسر هیکلی بود که یه چشمش رو چسبونده بود به ضریح. بش زل زدم و یهو گریهاش گرفت. از اینکه لحظهی شروع گریهاش رو دیده بودم تحت تأثیر قرار گرفتم. آدما با صورتهای عادی میاومدن و همین که نزدیک ضریح میشدن تغییر میکردن و باز وقتی جدا میشدن عادی میشدن. یه لحظه دیدم احمد و دختراش اومدن تو. من بیاراده از یه در دیگه رفتم بیرون. احمد همکار سابقم بود، انباردار شرکت. سالها با هم همکار بودیم. تخمش رو با مهربونی گذاشته بودن. بدون اضافهکاری مهربون بود. احمد رو از وقتی مجرد بود میشناختم و زن گرفتنش و به دنیا اومدن دختر اولش و بزرگ شدنش و به دنیا اومدن دختر دومش رو کنارش بودم. همیشه عکساشون رو تو کامپیوتر و موبایلش دیده بودم. دوست داشتم برگردم و ببینمش و بچههاشو ماچ کنم ولی رفتم یه گوشه و رو به دیوار نشستم. تیکههای پراکندهی صورتم رو تو آینهکاری دیوار نگاه میکردم. به احمد فکر کردم که چطور مهربون بود بدون اینکه حرف بزنه و چشمای بزرگی داشت که جور زبونش رو میکشید. به محبوبه فکر کردم که چقدر بش حسودی میکنم. نمیدونم چی شد که انقدر جلو افتاد. حالا وقتی دارم بش فکر میکنم حس آدمی رو دارم که تو سرما ماشین گیرش نیومده و پاهاش از سرما بیحس شده و داره به کسی نگاه میکنه که تو ماشینش نشسته و انقدر دما براش مناسبه که ممکنه با بغل دستیاش دعوا هم بکنه. هوای بیرون سرد بود. از اون روزهای سرد بود که اگه مستقیم جلوی آفتاب باشی گرمت میشه و اگه تو سایه باشی یخ میزنی. من برگشتم خونه. تو راه تو اتوبوس یه مردی کنارم نشسته بود که هی چرت میزد و هی بیدار میشد میگفت به چهاراه ولیعصر نرسیدیم؟ لهجه غلیظ ترکی داشت. گفتم منم همونجا پیاده میشم شما بخواب من بیدارت میکنم. گفت باشه. آخه دیشب پیش پدرم بودم بیمارستان نخوابیدم. وقتی رسیدیم گفت میخوام برم آزادی. گفتم بیا بت میگم کجاست. چون کشیک کشیده بودم که بخوابه میخواست کرایهام رو حساب کنه نذاشتم. تو راه بش گفتم پدرت چی شده؟ گفت قلبشو عمل کرده. آقا بچههای کوچیک میارن قلبشون ناراحته. ناراحتی خودم یادم رفت اینا رو دیدم. نزدیک بود موقع سوار پله برقی شدن بخوره زمین. فهمیدم یه ترسی از پله برقی داره. از اینکه تو قضیه پله برقی مهارت بیشتری داشتم خجالت کشیدم. گفت حال پدرش بهتر شده و دیشب خودش کاراشو کرده اینم گفته پس من دیگه میرم. به انتهای پله برقی که رسیدیم حرفشو قطع کرد که تمرکز داشته باشه واسه پیاده شدن. از زیرگذر چهاراه ولیعصر راهنماییش کردم به سمت اتوبوسهای آزادی. باز باید از پله برقی بالا میرفت. ازم تشکر کرد و جلوی پلهها ایستاد تمرکز کرد برای سوار شدن.
۱۳ آبان ۱۳۹۳
بازی تحقیر
تو مجله 24 ماه پیش گفتگوی حامد بهداد و حمید نعمت الله چاپ شده بود. یکی از چیزهایی که دربارهاش حرف میزدند "تایم تحمل حقارت" بود. اینکه هر کدام چقدر تحمل حقارت دارند و بعد از چقدر "میزنند زیر میز". من فکر میکنم تایم تحمل حقارت من نزدیک صفره. بلافاصله میزنم زیر میز. اول که به این موضوع فکر میکردم فکر کردم بخاطر اتفاقهای اخیره. بعد که عقبتر رفتم دیدم همیشه همینطور بودم. از مدرسه بدم میاومد ولی درسخون بودم چون نمیخواستم از معلمی چیزی بشنوم. از خانواده و جامعه بدم میاومد ولی ساکت بودم و گوشهگیر چون نمیخواستم باشون سرشاخ شم. چون زورم بشون نمیرسید. خیلی زود مذهب رو کنار گذاشتم. دانشگاه نرفتم چون از سیستم آموزشی مملکت بدم میاومد. از اینکه جامعه برات یه الگوی زندگی تعیین کرده باشه و طبق اون اگه پیش بری تأیید بقیه رو میگیری و اگه پیش نری اذیتت میکنن. فکر میکنم از همون زمان بود که جنگم رو علنی کردم. درس نخوندم و سر کار که میرفتم با اینکه کارمند جزئی بودم ولی کسی با تحکم بام صحبت نمیکرد. هر لحظهای که بود میزدم زیر میز. این وسط تو روابطم تحقیر نمیکردم و اجازه تحقیر هم نمیدادم. برای کار، برای فیلم ساختن، برای پول درآوردن آویزون کسی نمیشدم و هر جا رفتار بدی میدیدم ول میکردم و میرفتم. بدون دعوا فقط ول میکردم. تو خونه همش مشکل داشتم. بعد هم که قضیه زندان پیش اومد که تمامش بازی تحقیر بود که شرحش طولانیه که مقداریش رو نوشتهم. به نظرم خیلی جاها تو تاریخ مملکت بوده که اگه یه آدمهای کمی حقارت رو تحمل نمیکردند کار به جایی نمیرسید که یه ملت تو یه تاریخ طولانی اون وضعیت رو تحمل کنه. اطلاعات تاریخی زیادی هم ندارم ولی مثلن درباره حجاب یا سانسور یا خیلی چیزهای دیگه یه آدمهایی بودند که تو یه بزنگاهی این حقارت رو تحمل کردند و ما دیگه حالا نمیتونیم کاریشون بکنیم.
حالا تو این سالها من هنوز به همون نسبت تایم تحمل حقارتم کمه ولی دیگه
زوری برای زدن زیر میز ندارم. وقتی اسمش رو میذاریم حقارت خیلی واضح میشه
ولی تو زندگی روزمره نمیشه خیلی مشخصش کرد. اینکه چقدر این کمتحملی درسته
چقدر نادرست خیلی مبهم و پیچیده است. اینکه اگه یکم تحمل کنی در گذر زمان به یه دستاوردهایی میرسی که اگه بزنی زیر میز همش از بین میره. اینکه بالاخره اگه بخوای با آدمها رابطه داشته باشی، بخوای کار کنی، بخوای تو جامعه باشی باید یه چیزهایی رو تحمل کنی وگرنه اونها زورشون بیشتره و تو رو به انزوا میبرن. اتفاقی که همین الان دربارهی من افتاده. ولی باز تو همین زندگی محدود، تو همین روابط کم باز هم از جایی که فکرشم نمیکنی این بازی سر میرسه. فکر اینکه مگه چند تا دوست برام مونده که سر این قضیه اینم از دست بدم؟ مگه آدم چقدر تنها میتونه زندگی کنه؟ مگه چقدر ته چاه میتونه دووم بیاره؟ همش به خودم میگم پس بقیه چجوری زندگی میکنن که من نمیتونم؟
تو این مدت که خلاف جهت شنا کردم تحقیر مثل ویروس هر بار ضعیفترم کرده. وقتی آزاد شده بودم ازم درباره رفتار بازجوها میپرسیدن و میگفتم هیچ کار عجیبتری از کاری که ما هر روز با هم میکنیم نمیکردن. دست گذاشتن رو نقاط ضعف و فشار دادن تا به زانو درومدن طرف. همین که میدونی کسی دوستت داره تلفنش رو دیر و زود جواب میدی و تعادل روانیاش رو به هم میزنی و این برات لذتبخشه. همین که زیردستی داری و به محض اولین اشتباه اونجوری که همیشه دوست داشتی سرش داد میزنی و تهدید به اخراجش میکنی و از خواهش و التماسش لذت میبری. کاری که هر روز مادرها با بچههاشون میکنن. اصلن این بازی قدرت چیز عجیبی نیست. تو زندان خیلی واضحتره مثل خود کلمهی تحقیر. از خودم میترسم که اگه یه روز اندازهی یه کف دست به کسی برتری داشته باشم یا تسلطی داشته باشم باش چطور رفتار میکنم؟ میدونم تو گذشته بوده و من این کارو با بعضی آدمهای زندگیم کردم و چندین بار براش عذر خواستم و هر بار که یادش میافتم خودم رو لعنت میکنم. ولی حالا خودم اون پایین پایینم. نه زورم به کسی میرسه نه زورم به میز میرسه که بزنم زیرش. نمیدونم تا کجا ادامه داره.
بعد التحریر: این پست باید یه بار دیگه نوشته بشه و توش خیلی چیزها تغییر کنه. توش خیلی حق به جانبم در حالیکه خیلی اشتباهه. خودم باید متهم ردیف اول باشم. باید مینوشتمش که اینو بفهمم. ولی همینو دست نخورده میذارم که جلوی چشمم باشه. به هر حال مینویسم که با تناقضهای خودم روبرو بشم.
بعد التحریر: این پست باید یه بار دیگه نوشته بشه و توش خیلی چیزها تغییر کنه. توش خیلی حق به جانبم در حالیکه خیلی اشتباهه. خودم باید متهم ردیف اول باشم. باید مینوشتمش که اینو بفهمم. ولی همینو دست نخورده میذارم که جلوی چشمم باشه. به هر حال مینویسم که با تناقضهای خودم روبرو بشم.
۲۲ شهریور ۱۳۹۳
تو آشپزخونه داشتم نون و پنیر درست میکردم. مامانم داشت با تلفن حرف میزد. از خندههای خجالتزدهاش میتونستم حدس بزنم داره درباره چی حرف میزنه. میگفت: «نمیدونم والا. بش میگم ولی...» طرف یه چیزی میگفت باز مامانم میخندید میگفت: «نه قصد ادامه تحصیل نداره. حالا بش میگم بتون خبر میدم» قطع کرد یکم پای تلفن نشست بعد اومد سمت آشپزخونه تو راه با همون خندهی خجالتزده گفت: «برات خواستگار پیدا شده. دختر خوبیه» گفتم: «فقط دخترای بد» خندید و شروع کرد مشخصات دختره رو بگه با نون و پنیر توی دهنم و خنده از آشپزخونه خواستم برم بیرون دست گذاشت رو سینهام که نرو نمیگم. دوست نداشتم تو اون موقعیت خجالتزده ببینمش. گفت: «هر کی میگه قصد ادامه تحصیل داره میگم نه فقط قصد ادامه زندگی داره» گفتم: «همونم ندارم» گفت: «از اینکه داری نون و پنیر میخوری معلومه داری». هر دومون خندیدیم.
۳۱ مرداد ۱۳۹۳
جمعه آخر مرداد
دیشب خواب دیدم تو هواپیما نشستم و دارم یه کوکتلی میخورم که خیلی سرخوشم میکنه. با تکونهای هواپیما مستیام بیشتر میشد. با حال خیلی خوبی بیدار شدم. جدیدن بلد شدم رد خوابم رو تو روزهای قبل بزنم. فهمیدم این چند باری که با مترو رفتم، قبل از رسیدن به ایستگاه ارم سبز همیشه چراغهای مترو خاموش میشه و تو یه مسیر مارپیچی قطار قوس برمیداره و اگه به واگنهای عقبترت نگاه کنی خیلی منظره قشنگی میبینی و من هر بار بیاختیار با خودم گفتم «چون کشتی بیلنگر، کژ میشد و مژ میشد». خوابم از اونجا میاومد. فاصله بیدار شدنم و وارد مترو شدنم انقدر کم بود که حال خوبم ادامه داشت. مترو خلوت بود و رادیو پیام داشت «تنها ماندم» بنان رو پخش میکرد. دوست داشتم دست همه رو ببوسم که تو اون لحظه قرار دارم. حتی قطار وقتی رسید که آهنگ تموم شده بود.
نمیدونم آدمای عجیب اول صبحها و آخر شبها میان بیرون یا اون موقعها فقط خودشون رو بروز میدن. انقدر پشت سر هم سر میرسیدن که اگه فیلم بود خیلی فحش میخوردم بخاطر اغراقی که توش قرار دارم. یه پسر حزب الهی که میگفت جوونا دارن پرپر میشن، یه سرآشپز که تو تاکسی ازم پرسید سیگاری نیستی که؟ گفتم نه. گفت خدا رو شکر، بدون قبل و بعد. یه پیرمرد نشئه هم بود که میخواست بره هشتگرد قدیم ولی فاز نشستن تو تاکسی اشتباه گرفته بود از این تاکسی میرفت یه تاکسی دیگه و رانندهها دنبالش. و خیلی چیزهای دیگه که باید فیلم باشه تا باور کنید که اونم میگید اغراقه.
کار از روز پیش بیشتر بود و خیلی خستهکننده. خستهکنندهی خوب. وسط روز رفتم تو حیاط نمایندگی نشستم و به جسد ماشینها نگاه کردم. آفتاب خوبی بود و صدای کنتور برق میاومد و صدای دوچرخه دختر سرایهدار که تو حیاط دور میزد. سر ناهار بقیه شروع کردند از خاطرات مستی و بدمستی خودشون و اطرافیانشون حرف زدن. با توجه به خواب دیشبم این دیگه اوج اغراق بود. فردا روز آخره. کم بود ولی بس بود. در اوج خداحافظی میکنم.
۳۰ مرداد ۱۳۹۳
پنجشنبه سی مرداد
دیشب تو جمع خانوادگی داشتن دنبال یه نفر میگشتن که سه روز بره انبار یه کارخونهای کار کنه. زنگ میزدن به دوست و آشنا و فامیلهایی که که سابقه نگهبانی و این چیزها داشتن. همهش فکر میکردم خب من که اینجام چرا کسی به من نمیگه. آخرش گفتم آقا اگه کسیو پیدا نکردید من هستم. همه با تعجب نگاه کردن که تو؟ گفتم آره دیگه. طرف گفت آخه اونورِ کرجه تو انباره سختته. فکر میکردن در شأن من نیست. کی اینا فکر کردن من شأن خاصی دارم؟ گفتم میرم. تو حالت عادی شاید نمیگفتم ولی فکر میکنم واکنش طبیعیام بود به این چند روز عصبی و باطلی که گذشت. باید با مترو میرفتم آخر خط گلشهر کرج بعد از اونجا با تاکسیهای کمالشهر میرفتم تا به یه نمایندگی ایران خودرو برسم. ساعت شش و نیم راه افتادم. آدمهای اون موقعِ مترو خیلی جالبن. تصویرشون با آدمهای آخر شبِ مترو فرقی نمیکنه، همه خوابن. به پلههای ایستگاه ارم سبز که رسیدم گفتم ای دل غافل. همین چند روز پیش نوشته بودم پاهام از بالا رفتن از پلههاش درد گرفته و کارگرهایی رو دیده بودم که روی پلهها می دویدن. حالا خودم کارگری بودم که میدویدم که به قطار برسم. انگار روزها رویای روزهای بعد خودشون شدند.
نور خیلی مایل و کمجون اون وقت صبح خیلی خوبه. با اینکه خوابم میاومد ولی نمیتونستم چشم از سایههای دراز بردارم. تصورم از کمالشهر بیابونی بود ولی نه تنها شهر بود بلکه فهمیدم دافها همه جا همین رنگاند. ولی انبار از دنیای بیرونش جدا بود. یه جای بسته بدون تهویه که ردیفهای طولانی خاک گرفته قفسهها پر از لوازم یدکی ماشینهای ایران خودرو بود. من و چند نفر دیگه باید برای انبارگردانی همه این وسایل رو یک به یک میشمردیم و لیست میکردیم. کارگرهای داخل انبار یادآور کهن الگوی «مرد تعمیرکار و مشتری زن اغواگر» تو فیلمهای پورن بودند. خوشقیافه با بدنهای ورزیده و لباسهای یه تیکهای که دوبنده داشت و یقههای تا پایین باز و دستکشهای تا مچ دست و ماسکهای زیر چونه. با هم حرفی نمیزدند و اگر هم حرفی رد و بدل میشد اسم قطعات ماشین بود که من بلد نبودم. و از اونجایی که حشر کلمات نامأنوس دارم از این همه کلمهی ناآشنا خوشم میاومد.
کار رو شروع کردیم و من قطعههای ریز ماشینها رو لیست میکردم. وضعیت عجیبی بود. من که رانندگی بلد نبودم و هیچی از ماشین سر درنمیآوردم داشتم قضیه رو برعکس میرفتم، از جزء به کل. هر قفسه مربوط به یه ماشین بود. یکی اومده بود تو انبار و داشت میگفت هر چی وسیله پیکان خواستید دور بریزید بدید به من، من استفاده میکنم. چقدر پیکان بدبخت شده که شما باش این رفتارو میکنید. خیلی دلسوز پیکان بود. مسئول اونجا بش گفت فقط تو حامی پیکانی. روزی که پراید بخری میگن دوره پیکان تموم شد. ماسک زده بودیم و تو اون دخمه تاریک و خاک گرفته یکی یکی وسایل رو تو سکوت لیست میکردیم. کار بیهوده و لذتبخشی بود. دم ظهر ناهار خوردیم و من و دو نفر دیگه بعد از ناهار کنار هم روی موکت وسط انبار دراز کشیده بودیم و خیره به سقف حرفهای مفت میزدیم. دیشب وسط مهمونی فکرش رو هم نمیکردم که بعد از ناهار فردا این وضعیت رو داشته باشم. از کاری که کرده بودم راضی بودم. تو راه برگشت انقدر خسته بودم که هر کاری کردم که خوابم نبره که بتونم ایستگاه اکباتان پیاده شم نشد و تو آخرین لحظهی بسته شدن در از قطار بیرون پریدم. به حق کارهای نکرده.
۲۵ مرداد ۱۳۹۳
شنبه 25 مرداد
شب خودمو به اتوبوس قرمز دراز کولردار رسوندم که بیام خونه. طبق عادت فکر کردم چون تابستونه باید با اتوبوس کولردار بیام ولی وقتی رو صندلی نشستم یادم اومد همچین شب گرمی نبوده و کولر اتوبوس سردتر از حد لازمه. ولی آدم از سردی که چیزیش کم نمیشه ولی از گرما چرا. فاصله زیادی با خونه داشتم و وقت زیادی داشتم که فکر کنم. تو فکرم داشتم یه صحنه از فیلمی که پارسال دوست داشتم بسازم رو مرور میکردم. مرور کردن فیلمی که دوست داری بسازی خیلی کار لذت بخشیه حتی اگه بدونی ساخته شدنش محاله. دو تا بچه دایره به دست قسمت زنونه سوار شدند و شروع کردند با صدای بلند مزخرفشون زدن و خوندن. یه روز بالاخره بلند داد میزنم که خفه شن. همیشه تو اتوبوس انقدر تو فکرم که تبدیل شدن به اون آدمی که با صدای بلند داد میزنه «خفه شید» خیلی انرژی میخواد. روی صندلیای نشسته بودم که پشتم به مسیر اتوبوس بود و قسمت زنونه. یه دختر پشت سرم نشسته بود و داشت تلفنی به مامانش توضیح میداد که مانتو و روسری و "اینا"شو دویست و چهل پنجاه تومن خریده و مائده سر فاطمی پیاده میشه و خودش میره چهارراه ولیعصر. چند بار اینا رو تکرار کرد و آخرش میگفت مامان. مامانِ آخرو یجوری ادا میکرد که یعنی بکش بیرون دیگه. یه پسر گی اومد نشست پیشم. با دوستش داشت حرف میزد که صندلی ردیف کناری نشسته بود. یه مرد پیر هم اومد کنار ما ایستاد. بیشتر از هفتاد سالش بود. موهای کمپشتش رو از پشت بسته بود و ریشش رو تراشیده بود و شلوار جین پوشیده بود. کسی اینجور پیرمردها رو به رسمیت نمیشناسه که جاش رو بش بده. حتی میتونم فکر دیگران رو بخونم که میگن اگه بلند شم که جامو بش بدم بش برمیخوره. کنارم خالی شد و نشست. تا نشست شروع کرد به حرف زدن. همینطور که سرمو به سمتش میچرخوندم تو دلم گفتم نه جون مادرت زر نزن. داشت میگفت: «گوش کن صداشونو جیک جیک جیک مثل گنجشک. تو قفس گنجشکا دیدی چه صدایی میاد؟ تو پارک ساعی هست برو گوش کن. چقدر زر میزنن» زنها رو میگفت. دقت کردم دیدم همون صدایی که اداشو درمیاره داره از اونور میاد. از مدل حرف زدنش خندهام گرفت. لحن شوخی کردنش و تند تند حرف زدنش به سنش نمیاومد. «چقد آخه حرف میزنید خارکسهها؟ ببین تو رو خدا. مردا از خستگی خوابشون برده اینا یه سره دارن حرف میزنن. خدا هم فهمیده لازم نبوده اینا رو بسازه الان داره دوجنسهها رو میسازه. دیدی؟» بقیه صدای اونو نمیشنیدن فقط صدای خنده منو میشنیدن و لبخند میزدن. «والا دیگه. الان مردا تو خودشون میتونن موضوعو حل کنن. اینا فقط زر زر میکنن. چه جونی هم دارن. یه ساک دستشون یه بچه بغلشون چادرشونم [چادر فرضی رو به دندونش گرفت] اینجوری، بعد کل بازارو سه دور میچرخن. من دیدما. دقت کن بشون. از اینجا تا راهآهن یه لحظه ساکت بشن جایزه داری» خودش پیاده شد و منم ایستگاه بعد پیاده شدم.
یکشنبه 26 مرداد
صبح جمشید صابخونه قبلی زنگ زد که قولنامهتو بیار بیا پولتو بگیر. تا برسم دو بار دیگه هم زنگ زد که پس چرا نمیای. تو راه فکر میکردم اگه دبه کنه، اگه بهانه بیاره یه بخشی از پولو نخواد بده چکار باید بکنم. کشتیگیر بوده و من زورم بش نمیرسید. من تو وزن 55 کیلوگرم میتونستم شرکت کنم و تو دور اول حذف بشم ولی اون هنوز بدنش رو حفظ کرده بود و تو پیشکسوتان میتونست قهرمان شه. مشکل البته وزنش نبود، این بود که یه روی خیلی نازکی داشت که خیلی مودب و خوشاخلاق بود و زیرش یه آدم خیلی عوضی بود. یه لحظه کافی بود این روش کنار بره که دردسر شه. تا دم در رسیدم درو زد. معلوم بود از بالا داشت نگاه میکرد. دم در یه قفل فرمون به در راهرو تکیه داده شده بود. مثل فیلما من به نشانه شر گرفتمش. در واحد ما باز بود و هنوز کسی توش نبود. یه لحظه جلوش مکث کردم و رفتم بالا. بلافاصله حساب کتاب کرد و پشت قولنامه رو نوشتم و امضا کردم. همون چیزی که باید میداد. گفتم پول آب و برق چی؟ گفت اون به ماهوارهات در. روز اثاثکشی گفته بود دیشات رو بذار اینجا باشه کسی اومد استفاده کنه پولشو بات حساب میکنم. من که تلویزیونم رو هم رد کرده بودم رفته بود از خدام بود. رفتیم سر میدون که پولا رو کارت به کارت کنه. تو راه هی گفت من این پولو قرض گرفتم که به تو بدم. از موبایلش اساماس بانک رو درآورد که یه میلیون واریز شده به حسابش. منت میذاشت واسه پولی که داشت با یه ماه تأخیر میداد. وقتی داشت مبلغ پول رو میزد تو عابر بانک پنجاه تومن کمتر زد. گفت این باشه واسه پول آب و برق. خودمو واسه بیشتر از اینا آماده کرده بودم. بلافاصله گفت البته ندارمم وگرنه اصلا قابل تو رو نداشت. دکمه آخرو که زد میخواستم تا جایی که میتونم بدوم و دور بشم. زود باش خدافظی کردم و گفت تا یه ماه دیگه هم اگه پولت جور شد برگرد. من میدونم تا یه سال دیگه هم خونهاش خالی میمونه. مثل خونه دو سال پیشمون که صابخونهاش کرایه رو گرون کرد و خونهاش از اون موقع تا حالا خالیه. رفتم از سوپر دم خونه آب بگیرم پول خرد نداشت گفت بعدا بیار. نگفتم از اینجا رفتم. آبُ گذاشتم سرجاش و رفتم. دیدم نه مسیرم نه کلاهم دیگه اینجا نمیافته.
با تاکسی که میاومدم پایین به میدون فلسطین که رسیدیم یه عده داشتند رو به بالا میاومدن. بقایای یه راهپیمایی بودن یا خود راهپیمایی بودن، معلوم نبود. یه عده پیرمرد و چند تا زن چادری و بچه. کاغذهای آچهاری دستشون بود که روش نوشته بود اسرائیل آدم کش و مرگ بر اسرائیل و پیروانش. از سمت پیرمردها یکی گفت مرگ بر بختیار. بقیه هن و هن کنان سربالایی فلسطین رو بالا میاومدن.
یکشنبه 26 مرداد
صبح جمشید صابخونه قبلی زنگ زد که قولنامهتو بیار بیا پولتو بگیر. تا برسم دو بار دیگه هم زنگ زد که پس چرا نمیای. تو راه فکر میکردم اگه دبه کنه، اگه بهانه بیاره یه بخشی از پولو نخواد بده چکار باید بکنم. کشتیگیر بوده و من زورم بش نمیرسید. من تو وزن 55 کیلوگرم میتونستم شرکت کنم و تو دور اول حذف بشم ولی اون هنوز بدنش رو حفظ کرده بود و تو پیشکسوتان میتونست قهرمان شه. مشکل البته وزنش نبود، این بود که یه روی خیلی نازکی داشت که خیلی مودب و خوشاخلاق بود و زیرش یه آدم خیلی عوضی بود. یه لحظه کافی بود این روش کنار بره که دردسر شه. تا دم در رسیدم درو زد. معلوم بود از بالا داشت نگاه میکرد. دم در یه قفل فرمون به در راهرو تکیه داده شده بود. مثل فیلما من به نشانه شر گرفتمش. در واحد ما باز بود و هنوز کسی توش نبود. یه لحظه جلوش مکث کردم و رفتم بالا. بلافاصله حساب کتاب کرد و پشت قولنامه رو نوشتم و امضا کردم. همون چیزی که باید میداد. گفتم پول آب و برق چی؟ گفت اون به ماهوارهات در. روز اثاثکشی گفته بود دیشات رو بذار اینجا باشه کسی اومد استفاده کنه پولشو بات حساب میکنم. من که تلویزیونم رو هم رد کرده بودم رفته بود از خدام بود. رفتیم سر میدون که پولا رو کارت به کارت کنه. تو راه هی گفت من این پولو قرض گرفتم که به تو بدم. از موبایلش اساماس بانک رو درآورد که یه میلیون واریز شده به حسابش. منت میذاشت واسه پولی که داشت با یه ماه تأخیر میداد. وقتی داشت مبلغ پول رو میزد تو عابر بانک پنجاه تومن کمتر زد. گفت این باشه واسه پول آب و برق. خودمو واسه بیشتر از اینا آماده کرده بودم. بلافاصله گفت البته ندارمم وگرنه اصلا قابل تو رو نداشت. دکمه آخرو که زد میخواستم تا جایی که میتونم بدوم و دور بشم. زود باش خدافظی کردم و گفت تا یه ماه دیگه هم اگه پولت جور شد برگرد. من میدونم تا یه سال دیگه هم خونهاش خالی میمونه. مثل خونه دو سال پیشمون که صابخونهاش کرایه رو گرون کرد و خونهاش از اون موقع تا حالا خالیه. رفتم از سوپر دم خونه آب بگیرم پول خرد نداشت گفت بعدا بیار. نگفتم از اینجا رفتم. آبُ گذاشتم سرجاش و رفتم. دیدم نه مسیرم نه کلاهم دیگه اینجا نمیافته.
با تاکسی که میاومدم پایین به میدون فلسطین که رسیدیم یه عده داشتند رو به بالا میاومدن. بقایای یه راهپیمایی بودن یا خود راهپیمایی بودن، معلوم نبود. یه عده پیرمرد و چند تا زن چادری و بچه. کاغذهای آچهاری دستشون بود که روش نوشته بود اسرائیل آدم کش و مرگ بر اسرائیل و پیروانش. از سمت پیرمردها یکی گفت مرگ بر بختیار. بقیه هن و هن کنان سربالایی فلسطین رو بالا میاومدن.
۲۲ مرداد ۱۳۹۳
راه طولانیِ مردن
راضی کردن دیگران به خودکشی کار سختیه. نمیتونم به تبعاتش فکر نکنم. مادرم
و خواهر و برادرم رو دوست دارم. بعد از مردن بابام و دوران دیوانگی برادرم
و دوران زندان من، خانوادهام ظرفیت روانیاش رو
ندارن. انقدر بش فکر کردم که برای خودم نه تنها ناراحت کننده نیست بلکه خوشحالم میکنه. یه فکر رهایی بخشه. این که بالاخره یه راه خروج هست.
هیچ
کاری ندارم تو این دنیا. اگه کاکتوسی تو صحرا بودم خوب بود ولی نیستم. برای زنده موندن باید کار کنم. نمیدونم برای زندگیای که نمیخوام برای چی باید تلاش کنم؟ همه چی اذیتم میکنه. احساس میکنم افتادم تو یه کشور دیگه. نه زبون کسی رو میفهمم نه پولی دارم نه اصلا کاری دارم تو اون کشور. این خوابیه که خیلی میبینم. اینکه یهو تو یه کشور دیگه رها شدم. این وضعیتیه که هر روز دارم. وقتی حرفهای دیگران رو میشنوم یا میخونم، وقتی تو خیابون راه میرم، وقتی تلویزیون نگاه میکنم. هیچی، هیچی نمیفهمم. اسمش افسردگیه؟ خنگیه؟ ناتوانیه؟ هر چی هست برام مهم نیست. من اینجوری شدم. خیلی وقت بود که حالم این بود. تا قبل از زندان یه لذتهایی داشتم ولی زندان همون یه ذره رو هم کور کرد. طبعا درباره اینکه چرا کور کرد و میشه دوباره به زندگی برگشت و این مزخرفات به حرف کسی گوش نمیکنم. حالا فقط حسودیام میشه به اونایی که سرطان دارن و کم کم دارن میمیرن یا هر جور مرگ تدریجی دیگهای. که خانوادهی اهل ایمان من به خودشون بگن تقدیر الهی این بوده.
دوست داشتم این چیزها رو به مادرم بگم نه که اینجا بنویسم ولی همینم دلم نمیاد. حتی فکر ناراحتی خوانندههای این وبلاگم دارم میکنم و خیلی چیزها رو نمینویسم. من چه بدبختیام دیگه! خلاصه اینکه من دوست دارم نباشم و هر لحظه دوست دارم نباشم ولی باید زندگی کنم چون مادرم اینجور میخواد. حالا همه چیز، همهی لذتها و حتی کارهای روزمره در مقابل مردن قرار گرفتن و هر چیزی در مقابل مرگ قرار بگیره رنگ میبازه. اینا رو قبلا هم گفتم. شاید هم راهش همینه که انقدر زر بزنم که خودشون بگن برو بمیر.
اشتراک در:
پستها (Atom)