شیرین تاج خواهر آقا جمشید صابخونه است. آلزایمر داره. جمشید منو برد در اتاقش که بش معرفی کنه و بگه وقتی نیست هواشو داشته باشم. از در اومد بیرون گفت «مادرم مُرد. دو بار رفت بیمارستان بعد مُرد» گفتم خدا بیامرزش. گفت «خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه» جمشید آروم گفت «مال خیلی وقت پیشه». به دیوار اتاقش نقشه تهران زده بود. بهش گفت «این ممد آقاست همسایه جدیدمون» سرشو تکون داد گفت «میدونم میدونم». انگار آینده هم جزئی از گذشتهاش بود.
۰۲ مرداد ۱۳۹۲
۳۱ تیر ۱۳۹۲
اسپرمهایی که به دنبال رسالت بزرگشان آمدهاند
رفته بودم از بانک چک رمزدار بگیرم که پول پیش خونهی جدید رو بدم. کارمند بانک گفت امضات مطابقت نداره. گفتم میشه ببینم؟ مونیتورش رو چرخوند دیدم یه چیز هچل هفتیه. گفتم این که لرزه نگاریه امضا نیست. گفت مال خودته دیگه. گفتم این تصویر دفرمه شده. من چند ساله اینجا حساب دارم الان فهمیدید؟ گفت خب چند سال گذشته لابد به مرور زمان امضات تغییر کرده باید بری دوباره ثبتش کنی. گفتم چیو چند سال گذشته؟ سه چهار ساله. گفت نمیدونم دیگه من اینو قبول ندارم. با عصبانیت اومدم بیرون و رفتم شعبه مرکزی. تو راه داشتم تو دلم با کارمنده حرف میزدم. که آقا جون یکی پارکینسون بگیره یا دستش بشکنه شما بش پول نمیدید؟ خب اون کارت ملیه اونم عکس منه. یادم اومد با عکسم هم خیلی فرق کردم. ریش گذاشتم و موهام بیشتر ریخته. با عکس شناسنامه که هیچی مال دوم دبیرستانمه. گفتم خوب شد نظرش رو به عکسها جلب نکردم والا بیشتر شک میکرد. اینا اینجوریان دیگه یهو دیدی اسلحه کشیدن رو سرت که میخوای بانکو بزنی؟ یادم اومد سه چهار سال نیست و ده ساله که این حسابو باز کردم. جدن ده ساله؟ زمان انگار به نزدیک و خیلی دور تقسیم شده. بینش چیزی نیست. اصلن چرا همین حرفها رو درباره پارکینسون و دست شکسته به کارمنده نگفتم؟ بس که سرعت انتقالم پایینه. همش وقتی میام خونه میگم کاش جواب یارو رو داده بودم. لابد واسه همین وبلاگ مینویسم. چون سرعت انتقالم به همه چی پایینه.
شعبه مرکزی که رفتم همه این حرفها درباره پارکینسون و دست شکسته رو به دختره متصدی باجه گفتم، انگار که به اون یارو قبلیه داشتم میگفتم. اونم با دندونهای سیمکشی شدهاش لبخندهای پت و پهن والاس و گرومیتی میزد و فکر میکرد دارم شوخی میکنم. گفت حالا اونا موارد خاصه. گفتم خب من هر روز دستمو باندپیچی میکنم میام میگم دستم درد میکنه نمیتونم امضا کنم شما چکار میکنید؟ باز خندید و این بار سعی کرد دهنش بسته باشه که سیمها معلوم نشه. یه کلهای تکون داد که چی بگم والا. هر بار بانک رفتن برام عذاب الیمه. چون یه مشت اصطلاحات و قوانین احمقانه دارن که من سر درنمیارم. تو بانک سامان برای گرفتن نوبت چهار تا گزینه داری: تسهیلات و اعتبارات، چک و نمیدونم چی، واریز و برداشت، سایر موارد. تسهیلات و اعتبارات؟! مگه ستاد نیروهای مسلحه؟
قبلن فکر میکردم چون مردم گریزم آداب و مهارتهای اجتماعی رو بلد نیستم. بعد دیدم پیش دکتر هم میری چیزهایی میگه که نمیفهمی. پیش مهندس هم میری سر درنمیاری از چی حرف میزنه. منتقد فیلم یه چیزهایی مینویسه که به خودت میگی من سواد ندارم یا این مکلف حرف میزنه؟ خدا نکنه کارت به قوه قضاییه و دادگاه و وکیل بیافته که دیگه کلن به یه زبون دیگه حرف میزنن. فکر میکنی خب بین خودشون شاید بفهمن ولی چرا انتظار دارن منم بفهمم چی میگن؟ دیگه هر صنفی واسه خودش یه مشت اصطلاح و کلمات پیچیده دارن که فقط به درد مرعوب کردن بقیه میخوره و الا همهاش معادل آدمیزادی داره. که وقتی بعنوان مشتری رفتی پیششون آخرش هیچی نفهمی فقط بگی لابد یه چیزی میدونه که میگه. خیلی دوست دارم یه روز یه فیلمی بسازم از اینا وقتی تو مهمونیها با هم حرف میزنن. کتابخونه من پر از کتاباییه که از بچگی کنار گذاشتم که یه روز بفهمم چی میگن. هنوزم با شکستهنفسی میگم لابد من نمیفهمم و ترجمهها همه درسته و بالاخره اون روز میرسه که بفهمم. ولی تو دلم میرینم به هر آدمی که فکر میکنه کسیه. که میخواد نشون بده کسیه. که بیخود زاییده نشده. که بگه من کارم اینه که پول بگیرم شاخ غول بشکنم. که کار هر بز نیست خرمن کوفتن. به قول پسره تو «چیزهایی هست که نمیدانی» مام بالاخره کِیسی هستیم واسه خودمون. حالا طرف شورتم پاش نیست ولی فکر میکنه پادشاهه. باشه، منم از این به بعد از در که وارد شدم مثل اون آهنگ 127 واسهشون میخونم «تو ای مهندس ناب تو ای دکتر بیتاب تو ای غواص بیآب تو ای لایق القاب ...» آخرش دو دستی میزنم تو سرم که «تو ای خسرو خوبان نظری سوی گدا کن رحمی به من خسته دل بی سر و پا کن» ببینم حشرشون میخوابه یا نه.
۲۰ تیر ۱۳۹۲
طنین کاشی آبی
داریم دنبال خونه میگردیم. زیر آفتاب و میان نامیدی. انگار تو یه شهر مافیایی میخوایم خونه بگیریم. دست همه تو یه کاسهاس. مردم و بنگاهیها و معمارها. یه اتفاق نظر جالبی وجود داره که خونههای زشت بهترن. یعنی با هر بنگاهی که حرف میزنی باید بگی آقا بدترین موردهایی که سراغ داری چیه و بری ببینی اونا قشنگترین خونههان. چند روز پیش رفتیم تو یه خونه قدیمی خیلی قشنگی که از در که وارد شدم زانوهام شل شد. میخواستم سجده کنم. صابخونه هی با شرمندگی میگفت ببخشید دیگه خونه قدیمیه میدونم شما خوشتون نمیاد. هی من میگفتم آقا به این خوبی. هی از وان قدیمی حمومش از کاشیها از بالکن و نردههاش از دستگیرههای درش حیرتزده میشدم و صابخونه میگفت «آقا مسخره میکنی؟» عجیبن این مردم. از جلوی خونههای قدیمی رد میشیم و من هی وسوسه میشم زنگ بزنم بگم آقا خونهتونو کرایه نمیدید؟ نوکر چی؟ نوکر نمیخواید؟ باغبون چی؟ عوضش میرم پیش بنگاهیا و اونا منو میبرن به لونههای سگی که ده نفر آدم توش چپیده. بیریخت و بدرنگ و کثافت. حالا منم که به نسبت کرایهها هیچی ندارم و یکی نیست بگه خیلی خوش چُسی جلوی بادم میشینی ولی واقعن نمیشه تو این خونهها زندگی کرد. من پول همین لونه سگها رو هم ندارم، واقعن هم نمیدونم آخرش چی نصیبم میشه ولی برام سواله که چجوری از یه تاریخی به بعد تو این مملکت همه چی وارونه شده؟ همه تو بدسلیقگی و بیریختی به توافق رسیدن؟ اونم جایی که هنوز خونههای قدیمیش تک و توک هست. هنوز ماشینهای قدیمی گاهی دیده میشن. هنوز عکس و فیلم زندگی قبلی مردم تو خونهها هست. به قول رادیو چهرازی چی شدیم ما؟ شاید مسخره باشه که من تو این وضعیتم به فکر خوشگلی خونه هم باشم ولی باز به قول چهرازی ما که به کمتر از بهتر راضی نمیشیم. تا ببینیم چی میشه.
۰۵ تیر ۱۳۹۲
باید برم سر کار ولی تصور هیچ شغلی رو که بتونم انجام بدم ندارم. چجوری هشت سال مثل یه کارمند شریف صبح تا غروب میرفتم سر کار؟ واقعن اون آدم من نیستم. فهمیدم که وقتی میگم «من» دارم از چند نفر مختلف در زمانهای مختلف حرف میزنم. الان فقط میدونم کار بعدیم باید چیزی باشه که با هیچ آدمی در تماس نباشم. باید برم لیست شغلهایی که با انسان در تماس نیست رو دربیارم. کاش با یه نخی چیزی میبستنم به یه سفینه از بایکونور قزاقستان میفرستادنم هوا. آه، سختترین کار دنیا کار کردنه.
۲۸ خرداد ۱۳۹۲
گاهی آدم تو یه موقعیت هایی گیر میکنه که تناقضهای خودش رو کشف میکنه. میره بالای ساختمون و یکی داد میزنه ممد آقا بچه ات مُرد و خودشو میندازه پایین و تا زمین برسه میفهمه نه زن داره نه بچه نه حتی ممد آقاس. حالا من از خوشحالی حسن روحانی درومدهام و گرفتگی صدا و عضلاتم در اثر شادی شنبه داره بهتر میشه تازه به خودم میگم تو یکی چت بود اون وسط؟ از دار دنیا کلن دو تا صد دلاری صدقه سری سفر پارسال برام مونده بود که کرایه خونه این ماهو بدم و خرج این چند روزو که تا آخر تیر موعد اجاره خونه تموم شه و نمیدونم بعدش چی میشه که همون قیمت دلار هم افتاد. بعدم تو آخه میخوای بری خارج که روابط با کشورهای دیگه براساس تعامل سازنده باشه یا جنگ جهانی سوم؟ میخوای بری مثل آدم کار کنی که محیط کسب و کار درست شه؟ میخوای کار هنری فرهنگی بکنی که فضا باز شه؟ روشنفکری که تعهد اجتماعی داشته باشی؟ کلن در بهترین حالت باید انگل اجتماع باشی چه فرقی میکنه واست؟ شاید هم در اعماق وجودم یه زنی بچه ای چیزی دارم. شایدم واقعن ممد آقام. کاش یه جایی مثل سلمونی بود میرفتم رو صندلی مینشستم طرف میگفت چکار کنم؟ میگفتم تحلیلم کن.
۲۶ خرداد ۱۳۹۲
خردادها و تکرارها
امشبِ تهران. آقا شگفت انگیز شگفت انگیز شگفت انگیز. بعد از اعلام نهایی نتیجه انتخابات رفتیم تجریش و راه افتادیم رو به پایین ولیعصر. هر لحظه که جلوتر می اومدی انگار سرزمین تازهای کشف کردی بیشتر هیجانزده میشدی. اگر برف میاومد انقدر عجیب نبود همه چی. باز برف یه چیز ثابته. این هر ثانیه برات یه سورپرایز داشت. از 25 خرداد چهار سال پیش یاد گرفتم همچین مواقعی نباید عکس و فیلم گرفت چون چیزی که نمیشه با تصویر منتقل کرد اینه که آدمها مستقیم تو چشمت نگاه میکنن. چیزی که هیچ وقت تو این شهر نمیتونی ببینی. قشنگ تو چشمت نگاه میکنن و میخندن. حتی شیطنت آمیز. حتی تحقیرآمیز ولی آقا دیدن دیدن خیلی مهمه. یک خوشحالی با سر و صدای زیاد بود و جیغهایی که فقط خودت میشنیدی. من محض امتحان چند تا فحش هم دادم دیدم کسی نمیشنوه. باورنکردنیه ولی ما از تجریش تا سر عباسآبادو پیاده اومدیم هر کدوم با یه کوله سنگین ولی هنوز بیدارم و خوشحال. به نظرم باید این روزو بکارم برم. یه موقعی برگردم بهش. مثل سرکهای شرابی چیزی. به نظرم ووداستاک بعیده دیگه تو آمریکا تکرار بشه ولی اینجا ممکنه تکرار بشه. این جمع شدنِ اعتراض و خوشحالی (یا ردکردگی) در عین حال در یک سطحی از رشد عقلی یه روزی اینجا ممکنه. اینکه موضوع یه چیز گذرایی مثل بُرد تیم ملی نباشه. بشه بهش برگشت و باز و بازترش کرد و هنوز قابل فکر کردن و قابل ارجاع باشه. مثل اون موزیکها و اجراهای ووداستاک. در واقع اعتراضه توی خوشحالیه حل شده باشه و نشه ازش تشخیصش داد. کاش یکی خودشو وقف میکرد امروز یه فیلم میساخت. من دوربینم به گردنم آویزون بود، یه ماشینی رد شد داد زد نذار اون بیکار بمونه. یعنی دوربین. محض اینکه لفظش شهید نشه چند تا فیلم و عکس گرفتم ولی اصل قضیه رو به چشم خودم سپردم. چهار سال پیش هم از راهپیمایی 25 خرداد فیلم گرفتم. ساعت چهار وقتی از بالای کارگر به میدون انقلاب نزدیک میشدم و دستبند سبز و عکس میرحسین رو درمیآوردم دوستم میگفت خبری نیست بابا نبند میگیرنت. گفتم نه چند نفری تو میدون هستن مشکلی نیست. وقتی رسیدیم دیدیم هر دو طرف فقط آدمه وسکوت. دوستم قلاب گرفت رفتم بالای کیوسک بلیت فروشی گفتم یا پیغمبر تا چشم کار میکنه آدمه. دوستم گفت دروغ میگی. دوربینمو درآوردم فیلم گرفتم بهش نشون دادم. دیگه با همون دوربین تا آزادی رفتم و فیلم گرفتم و شش ماه حبس همون فیلمم کشیدم ولی طبعن جزو گنجینههامه. فقط یه جا پشیمون شدم اونم جایی بود که ماشین میرحسین داشت رد میشد و با هر بدبختی بود خودمو بش رسوندم و دوربینو سمتش گرفتم و با موج جمعیت دور شدم. بعد که فیلمو دیدم رفلهی نور آفتاب باعث شده بود بجای میرحسین از تصویر خودم تو شیشه ماشینش فیلم بگیرم. میتونستم بجای دوربین، دستامو دو طرف چشمام بگیرم و تو ماشینش نگاهش کنم. شاید مستقیم تو چشماش.
پ ن: رهنورد میگفت امیدوارم که این سلحشوریها در خردادها و خردادها و خردادها ادامه پیدا کند. ای عجب!
پ ن2: چیزی که امروز چشمگیر بود شمار طرفداران آقای غرضی بود. باید رأیش رو پس بگیریم.
۱۷ خرداد ۱۳۹۲
اصلح و اصلحتر
در یکی از داستانهای فیلم هفت روانپریش قاتلی گلوی دختربچهای را میبُرد و به زندان میرود و بعد از سالها که آزاد میشود متوجه میشود پدر دختربچه هر جا که میرود تعقیبش میکند و از دور در سکوت به او خیره میشود. اول برایش مهم نیست ولی سالها طول میکشد و کم کم قاتل از این حضور دائمی و نگاه خیرهی پیرمرد دیوانه میشود. جایی میخواند که تنها کسانی که قطعن به جهنم میروند نه قاتلها و متجاوزها که کسانی هستند که خودکشی میکنند و فکر میکند در جهنم دیگر کسی نیست که به او خیره شود. قاتل تیغی برمیدارد و گلوی خودش را میبُرد و آخرین چیزی که میبیند این است که پیرمرد هم گلوی خودش را میبُرد.
این روزها بیشتر از هر زمانی حس میکنم سنگینی نگاههایی قاتل را به جنون کشانده. جنونی که هر چه پیش میرود مضحکتر و به خودکشی نزدیکترش میکند. بله، انتقام غذایی است که باید سرد سرو شود، خیلی سرد.
۰۶ خرداد ۱۳۹۲
بی هیچ پیش زمینهای تئاتر «مرد بالشی» رو دیدم و تمام مدت فکر میکردم چطور ممکنه کسی همچین متنی رو نوشته باشه؟ چطوری زندگی کرده؟ میتونستی یه بار نمایش رو ببینی و گریه کنی و یه بار از اول تا آخر بخندی. حیرت انگیز بود. مگه چقدر عمر کرده که همچین چیزی نوشته؟ فکر کردم اگه من نوشته بودمش واسه همه عمرم بس بود. بعد فهمیدم که نویسنده کسی نیست جز کارگردان In Bruges و Seven Psychopathes و Six Shooter و نویسنده نمایشنامه «ملکه زیبایی لینین» مارتین مکدونا. الان دیگه فقط دوست دارم بدونم این آدم کجا و چطور زندگی کرده؟ کلن من یه بار باید تا ته زندگی کنم و آخرش یه تز بنویسم با عنوان «چطور ممکنه؟» و بعد در زندگی بعدیم با آسودگی خیال در سواحل مکزیک زندگی کنم.
۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۲
دنیای بی پایان
دیروز مجبور شدم برم پیش روانپزشکی که ده دوازده سال پیش میرفتم تا بستریم کنه. آخرین باری که دیده بودمش یه صبحی تو همون سالها بود که نوبت شوک الکتریکی داشتم و دم آخری فرار کرده بودم و دیگه ندیده بودمش. گفتم اگه همین یه خاطره از من یادش مونده باشه میدونه که باید بستری بشم و دیگه نیاز به توضیح این همه سال ندارم. متاسفانه کلید رفتن به بیمارستان دست اینهاست. من از همون موقع که از دستش در رفتم اعتقادی به روانشناسی و روانپزشکی و این چیزها نداشتم. این بار هم نه نیاز به قرص و دارو داشتم نه نیاز به مشورت و حرف، نیاز به اون تخت لعنتی داشتم. به این که به حالم رسمیت بده. که هم خودم ایزوله بشم و بشینم بهش فکر کنم و هم هر کی بم رسید و دید "هنوز" حالم خوب نیست نصیحت نکنه. زر نزنه. نپرسه چیزی شده؟ یه عنوانی میذاری روی خودت و راحت. مثل اینکه پات درد کنه و هر کی برسه بگه تخم مرغ بمال، کج راه نرو، اینجوری کن و تو وسطش بگی آقا رباط صلیبی پاره کردم و همه خفه شن. یه اسمی یه اتیکتی چیزی باید باشه. که از اون به بعد بگی دیگه بجز آقای دکتر کسی گه نخوره. تو مطبش که منتظر بودم باز ویرم گرفت فرار کنم ولی داییم برام خارج از نوبت وقت گرفته بود و نمیشد. رفتم تو زود شناخت گفت چه جاافتاده شدی. فکر کنم سطح توقعش همین بود که من از در وارد شم و سلام کنم. این یعنی جاافتادگی. تا اومدم حرف بزنم گفت مادرت چند بار اومده پیشم دربارهات حرف زدیم همه چیزو میدونم. گفتم زکی چه کادر فنی مجربی این مدت تیمو هدایت میکردن! گفت تو دچار ptsd هستی، اختلال استرس پس از سانحه. چه احمقانه. همه چیز آدمو خلاصه می کنن به یه عنوانی که خودشم باز خلاصه اس. گفت من یه داروی کوچیک میدم بت بخور بهتر میشی. گفتم اصل ماجرا چی میشه؟ گفت بنویس همه چیزو بنویس. گفتم بنویسم که چی؟ و میدونستم وقتی به اینجا میرسه دیگه قضیه ته نداره و من هم حوصله انسانهای خرفت رو ندارم. من متاسفانه مدت زیادی از زندگیم رو صرف سوال پرسیدن و جواب دادن به خودم کردم. مثل مسیری که شطرنجباز تو ذهنش طی میکنه. دیگه استاد شدم. این سوال «که چی؟» رو بذار رو هر چیزی تو این زندگی و تماشا کن چطور همه چی پوچ میشه و دود میشه و به هوا میره. چطور قطارها از حرکت میایستن وهواپیماها سقوط میکنن و صداها خاموش میشن. چطور باد همه چی در میره. فقط میشه یه جا از پرسیدن این سوال دست برداشت و ادای گول خوردن یا قانع شدن رو درآورد. یه جا مصالحه کرد. به نفع یه لذت یا از ترس. یا اینکه وقت ویزیت دکتر تموم شده باشه. به هر حال حواست هست که اصل ماجرا هیچ وقت عوض نمیشه. به قول فیلم قهرمان خودساخته ژاک اودیار: «زندگی خوب یکی از اختراعات بشره»
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۲
غمت اتوبان کرج را میبست
تلفن زنگ زد یه نفر گفت از کلانتری تهرانسر زنگ میزنم تشریف بیارید برادرتون بازداشت شدند. گفتم برای چی؟ گفت اتوبان کرجُ بسته بوده و وسط اتوبان داشته سینه میزده. گفتم مطمئنید؟ اسمشو چک کرد. خودش بود. زمستان شش هفت سال پیش بود. اون موقع ما تهرانسر مینشستیم. خیلی ترسیده بودم. تلفن انگار خبر قطعی دیوونگیاش رو بم میداد. رفتم کلانتری و با دستبند اومد و یه لبخند تلخی میزد و میگفت چیزی نیست چیزی نیست. داشت برادر بزرگش رو دلداری میداد. هر کاری کردم نتونستم بیارمش بیرون. گفتن باید شب بمونه و صبح بره دادسرا. تا خونه، تا شب، تا صبح گریه کردم. بغض چند سالهام ترکیده بود. تمام چند سالی که خودم هم مثل اون بودم و حالا اون مثل من شده بود و تمام مدت میدیدم و نمیتونستم کاری بکنم. مامانم میگفت تحت تأثیر تو افسرده شده. فردا صبحش رفتیم دادسرا و آزادش کردیم و رفتیم بیمارستان روانی 506 ارتش. تو راه انگار فهمیده بود کجا میبریمش دیوونه شد. همه رو می زد. زورم دیگه بش نمیرسید. گریههای مامانم جلوشو گرفت. تمام مدتی که بیمارستان بود کنار تختش روی زمین میخوابیدم. کم کم حسم به بیمارستان خوب شد. مامانم میگفت تو هم باید بمونی اون تو. فکر کردم بیمارستان روانی برخلاف قصد اولیه سازندگانش واسه حفاظت از بیمارها در مقابل جامعه درست شده. دیگه دلش نمیخواست بیاد بیرون. از آدمهای بیرون میترسید. منم میترسیدم. همین که اومد بیرون اولین فیلمم رو ساختم که خودش هم بازی کرد. یک دقیقه بود. دوربین از بالای دیوار یه خیابون شلوع رو نشون میداد که توش یه دعوا شده و همه به جون هم افتادن، بعد آروم پن میکرد از روی دیوار می گذشت و این طرف دیوار یه بیمارستان روانی بود که همه آروم راه میرفتن و با هم حرف میزدن. دوستم فیلمو فرستاد جشنواره فیلمهای صد ثانیهای و اونها تو بخش طنز جایزه اول رو بش دادن. هنوزم نفهمیدم کجای فیلم طنز بود؟
اون موقع ما تهرانسر مینشستیم و خونهمون برای اولین بار بیشتر از شصت متر بود. دو تا اتاق داشت و مامانم معتقد بود همین خونه بزرگ باعث شد داداشم حالش بد شه. خونه قبلی پنجاه متر بود و در همه ساعات شبانه روز از حال هم خبر داشتیم ولی اینجا هر کس میرفت تو اتاق خودش. خونههای پنجاه متری مثل دستگاه رادیولوژیان، هیچ چیزی توشون پنهان نمیمونه. برگشتیم به یه خونه کوچیکتر ولی حالش نوسان داشت. هیچ لحظه ای ازش چشم برنمی داشتم. پرخاشگر شده بود و اگه میخواست میتونست هر کاری بکنه. اون نگرانی بدون وقفه، بدون استراحت، وحشتناک بود. انگار دردی داشته باشی که هیچ وقت کم نشه. تا یه روز در اتاقش بسته شد. دویدم و تا درو بشکنم اون شیشه اتاقش رو شکونده بود. درو باز کردم دیدم شیشه ها روی زمین و تمام دستهاش از بالا تا پایین جر خورده. دو تا دستاشو که توشون شیشه بود محکم گرفته بودم. شیشه ها توی دست من فرو رفته بود و مثل یه غول زورش زیاد بود. صدای گریه از بقیه خونه میاومد. کم کم شیشهها رو ول کرد. آروم شد. بردمش بیمارستان و بعدش باز بیمارستان روانی. قرص ها زیاد میشدند. چاق میشد. تحملش سخت سخت و سختتر. به جایی رسیده بودم که دوست داشتم بمیره. جنون مثل ویروس تو هوا پخش میشد.
ما از یه سنی به بعد شبیه هم شده بودیم. هر کدوم به تنهایی میتونست برای دیگری لباس بخره. هر چیزی که دوست داشت من دوست داشتم. هر دو به چیزهای مشابه و مثل هم فکر میکردیم. ولی خودمو ازش کمتر میدیدم. بهش بعنوان یه هنرمند اعتقاد داشتم و منتظر بودم بقیه هم اونو بشناسن. انگار تو سفینهای بودیم به مقصد زمین و به محض پیاده شدن همه می فهمیدن چه آرتیستی همراه من بوده. تنها جایی که راه ما از هم جدا شد وقت دیوانگی بود. من منقبض میشدم و اون منبسط. من ساکت میشدم و اون زمین و زمان رو به هم میدوخت. من به لاک خودم می رفتم و اون باز میشد و طبیعیه که اون آسیب پذیرتر از من میشد. تا همهی این اتفاقها افتاد. مامانم کشف کرد که این کفاره گناهانیه که ما کردیم. ما غافل شده بودیم. ازم جداش کرد و هر شب به گوشش خوند. مثل آیات الهی برش فرود میاومد و از آیندهای بدتر میترسوندش. کاری از من برنیومد. داروها و ترسها کم کم اون غول منبسط رو مهار کرد، مثل گالیور که با نخهای کوچیک مردم کوچیک لیلیپوت بسته شد.
ما از یه سنی به بعد شبیه هم شده بودیم. هر کدوم به تنهایی میتونست برای دیگری لباس بخره. هر چیزی که دوست داشت من دوست داشتم. هر دو به چیزهای مشابه و مثل هم فکر میکردیم. ولی خودمو ازش کمتر میدیدم. بهش بعنوان یه هنرمند اعتقاد داشتم و منتظر بودم بقیه هم اونو بشناسن. انگار تو سفینهای بودیم به مقصد زمین و به محض پیاده شدن همه می فهمیدن چه آرتیستی همراه من بوده. تنها جایی که راه ما از هم جدا شد وقت دیوانگی بود. من منقبض میشدم و اون منبسط. من ساکت میشدم و اون زمین و زمان رو به هم میدوخت. من به لاک خودم می رفتم و اون باز میشد و طبیعیه که اون آسیب پذیرتر از من میشد. تا همهی این اتفاقها افتاد. مامانم کشف کرد که این کفاره گناهانیه که ما کردیم. ما غافل شده بودیم. ازم جداش کرد و هر شب به گوشش خوند. مثل آیات الهی برش فرود میاومد و از آیندهای بدتر میترسوندش. کاری از من برنیومد. داروها و ترسها کم کم اون غول منبسط رو مهار کرد، مثل گالیور که با نخهای کوچیک مردم کوچیک لیلیپوت بسته شد.
من به لاک خودم رفتم و بعد به زندان رفتم و وقتی برگشتم دیگه با یه خانواده خیلی مذهبی طرف بودم. دیوارهای خونه پر از نشانههای مذهبی شده بود و وقتی من اعتراض کردم مامانم گفت اینها بهش آرامش میده، چیزی که تو نداری و نمیتونی به کسی بدی. راست میگفت. من کنار کشیدم. دورتر شدم. من مطمئن نبودم آرامش هدف خوبیه واسه زندگی. چه برسه به اینکه هدف وسیلهاش رو هم توجیه کنه. من کلن مطمئن نبودم. انگار از بازی تعویض شده بودم. از حالا به بعد تماشاچی بودم. تیم داشت بدون من میبُرد، از راهی که قبولش نداشتم. موقع ناهاری که به مناسبت عقدش دادیم به مسئول رستوران گفت همه کوکاکولاها رو از روی میزها جمع کنند چون اسرائیلیان. من دیگه تماشاگرنما شده بودم.
امشب عروسیشه. با یه خانواده خیلی مذهبی تو قم وصلت کرده. آدمهای خوبیان. یه خونه هم تو قم گرفته. قراره امشب هیچ بزن و برقصی نباشه و از یه قاری قرآن معروف دعوت کردند که نمیدونم چکار کنه. من موهامو رنگ کردم و با پاپیون قراره بشینم تو مجلس. حالا اونها یه اکثریت قدرتمند شدن که من توشون به چشم میام. تو هیچ قسمتی از مسیر ازدواجش کارهای نبودم. مثل بقیه از اخبار مطلع میشدم و دعوت میشدم. عنوانم بعد از این سالها از جانشین پدر مرحومم تو خونه به برادر بزرگتر و حالا به یه مقام تشریفاتی تنزل پیدا کرده. دیروز رفتم خونه و دنبال ساعت بابام گشتم. میخواستم بصورت نمادین هم شده یه چیزی از بابام تو عروسی باشه. واقعن قاطی کرده بودم. پیداش نکردم. حتی بصورت نمادین هم نتونستم کاری بکنم. ساعتش از موقع تصادفی که توش مُرد از کار افتاده بود. بقیه چیزها هم.
امشب عروسیشه. با یه خانواده خیلی مذهبی تو قم وصلت کرده. آدمهای خوبیان. یه خونه هم تو قم گرفته. قراره امشب هیچ بزن و برقصی نباشه و از یه قاری قرآن معروف دعوت کردند که نمیدونم چکار کنه. من موهامو رنگ کردم و با پاپیون قراره بشینم تو مجلس. حالا اونها یه اکثریت قدرتمند شدن که من توشون به چشم میام. تو هیچ قسمتی از مسیر ازدواجش کارهای نبودم. مثل بقیه از اخبار مطلع میشدم و دعوت میشدم. عنوانم بعد از این سالها از جانشین پدر مرحومم تو خونه به برادر بزرگتر و حالا به یه مقام تشریفاتی تنزل پیدا کرده. دیروز رفتم خونه و دنبال ساعت بابام گشتم. میخواستم بصورت نمادین هم شده یه چیزی از بابام تو عروسی باشه. واقعن قاطی کرده بودم. پیداش نکردم. حتی بصورت نمادین هم نتونستم کاری بکنم. ساعتش از موقع تصادفی که توش مُرد از کار افتاده بود. بقیه چیزها هم.
اشتراک در:
پستها (Atom)