با خودم میگم چی از این بدتر؟ و یادم میاد که بارها اینو به خودم گفتم. چی از این بدتر؟ یادداشت سردبیر همشهری داستان به مناسبت محرم با این جمله شروع میشد: «غم، آستانهی دنیاهای تازه است.» این دنیاهای تازه تا کجا ادامه داره؟ این تازگی برام ملال آور شده. این فقط رسیدن به آستانهی جدیدی از تحمله. باید امشب یه تیغ میکشیدم به بدنم و مثل کیسه آردی که تو باد پاره میشه تموم میشدم.
۰۷ اسفند ۱۳۹۱
۰۲ اسفند ۱۳۹۱
چه شود گر فکنی بر من مسکین نگهی
بعضی آدمها به این میرسند که آخرین چیزی که براشون میمونه آواز خوندنه. بعضی آدمها به این میرسند که در زندگی باید به هر چیزی «برسند». من تو زندان فهمیدم که وقتی همه چیز رو ازت میگیرن، لخت و بیچیز مثل وقتی تو قبر خوابیدی، آخرین چیز، روح اون جهان بیروح، آواز خوندنه. اینکه چقدر از اون دنیا آواز برای خوندن با خودت آوردی خیلی اهمیت پیدا میکنه. تو همهی فیلمهای کمدی هم اولین نشانه زندان آواز خوندنه. کمیک هم هست. به هر حال برای هر کسی که یک چیزی خاطره نباشه میتونه جوک باشه. تو زندگی روزمره ولی سخت به این «میرسی». مثل من دری به تخته بخوره بری زندان یا مثل خسروی «پلهی آخر» بهت بگن سرطان داری، حتی دروغ. دیگه هم مهم نیست چجوری میخونی، صدا داری یا نه، یا اصلن چی میخونی. لیلی از آقای عسگری میپرسه اسم اون آواز چی بود؟ میگه این آوازها اسم بخصوصی ندارن دخترم. تو تیتراژ هم نوشته: «تصنیف چه شود...»
۱۸ بهمن ۱۳۹۱
چه خوبه که برگشتی داریوش خان
یه حال خوشی دارم از فیلم جدید مهرجویی. یه چیزی مثل چتی. یه کمدی سرخوش چت که بطور واضح آدمهای همهچیزدانی که شوخی سرشون نمیشه رو اذیت میکنه. تو سالن صدای مردمو میشنیدی که میگفتن این چیه؟ مسخره. دیوونه شده. بعد از فیلم بلیتها رو تو قسمت "ضعیف" صندوق نظرسنجی مینداختن و با قیافه جدی میرفتن. طبعن مهرجویی به تخمش نیست که کسی از فیلمش خوشش بیاد یا نیاد. خب مهرجویی که از برج میلاد هم تو این شهر معروفتره، شاید لازم باشه وقتی بش میرسی و میبینی داره کارهای عجیبی میکنه یه کاری بکنی: «سعی کنی فازشو بگیری». این شاید انگیزه شخصی بخواد. مثلن فکر کنی ارزششو داره برم ببینم فازش چیه یا نه. واسه من داره. یکم فروتنی میخواد. به هرحال یه عمری - دقیقن یه عمر - از دور دیدش زدی و ازش یاد گرفتی و بزرگت کرده، شاید بیشتر از پدر و مادرت. وقتی یه رابطهای طولانی میشه مسئله اعتماد پیچیده میشه. زمان مسئله اعتمادو پیچیده میکنه. مثل مربی فوتبالی که سالها بوده و قهرمان شده و دوستش داشتی و حالا افتاده رو دور باخت. قدم بعدیش چیه؟ تیمو برمیگردونه؟ داره لجبازی میکنه یا یه چیزی میدونه که ما نمیدونیم؟ دوره مربیات تموم شده یا داره مرحله جدیدی رو تجربه میکنه که باید با احتیاط دربارهاش حرف بزنیم؟ مغزش از دراگ و مشروب و پیری زائل شده؟ میتونی بندازیش بیرون، فراموشش کنی و خودتو راحت کنی. دیگه مهم نیست اون چکار میکنه مهم اینه که واکنش تو چیه. رابرت دنیروی پیرشده باید راه بیفته خودش رو به من ثابت کنه یا من باید برم از خلال گفتگوهاش بفهمم چرا اینجوری شده؟ آیا اصلن لازمه همه چیزو جدی بگیریم؟ شاید به این رسیده که "دیگه منو جدی نگیر". شاید جدیترین چیز زندگی اینه که همه چیز شوخیه. ها؟ به نظرم خیلی مضحکه که صد ساله که سینما اختراع شده و از دل تجربههای آدمها قواعد سینمایی تولید شدند و حالا این قواعدند که بجای آدمها تصمیم میگیرند. خود مهرجویی تقریبن نصف این صد سال بوده و فیلم ساخته. واضحه که داره به قواعد دهنکجی میکنه. موهای حامد بهدادو سفید میکنه و بدون اینکه گریمش کنه میگه این پنجاه سالشه. خب فازشو بگیر دیگه. هنر کردی میگی این که پنجاه سالش نیست! مانی حقیقی تو مستند "مهرجویی کارنامه چهل ساله" به احمد طالبی نژاد که داره خیلی جدی درباره مهرجویی حرف میزنه میگه: مثل اینکه تو شوخی سرت نمیشه! به نظرم بهترین چیزی بود که میشد گفت. وقتی از سالن اومدم بیرون از همه لحظههای جدی زندگیم خجالت میکشیدم. از همه جاهایی که شل نکردم. از مغزم که انگار روغنکاری میخواد. به هر حال احتمالن هم مهرجویی الان راحت خوابیده هم کسانی که امروز تو سینما بهش فحش میدادند. فقط منم که نمیخوام بخوابم که این حال خوشم نپره.
پینوشت: همانطور که میشد حدس زد همهی نقدها درباره فیلم بدون استثناء منفی بود ولی من سیمرغ بلورینم رو تقدیم این قسمت نقد فارس میکنم: «احتمالا آقای کارگردان فیلسوف جرقه اصلی ساخت این فیلم را در لحظه ای سرخوشانه در هنگام استراحت و تفریح در شمال زده است»
پینوشت: همانطور که میشد حدس زد همهی نقدها درباره فیلم بدون استثناء منفی بود ولی من سیمرغ بلورینم رو تقدیم این قسمت نقد فارس میکنم: «احتمالا آقای کارگردان فیلسوف جرقه اصلی ساخت این فیلم را در لحظه ای سرخوشانه در هنگام استراحت و تفریح در شمال زده است»
۱۳ بهمن ۱۳۹۱
به مدد شرکت سونی از گور بیرونت خواهم کشید
امروز فیلمهای هندیکم قدیمیم رو آوردم و یکی یکی نگاه کردم. بعد از سالها. یه وقتی بوده که دوربینم مثل ساعت مچی همیشه همراهم بوده و از همه چی فیلم می گرفتم. یه فیلم هست که یه مسیر طولانی توی تاکسی از شیشه عقب دارم از خیابون فیلم میگیرم. کم کم بارون می گیره. بارون شدت می گیره. یه تصاویر محوی از چراغ ماشینها هست و یکی یکی آهنگهای ضبط تاکسی. همهاش رو نگاه کردم و یادم اومد اون روز چه حالی داشتم. میلیونها سال آدمها بدون تکنولوژی ضبط تصاویر زندگی کردن و این صد سال بدون اجازه قبلی زندگیشون متحول شده. برادران لومییر بدون اینکه به مردم بگن ازشون پول گرفتن و فیلم ورود قطار به ایستگاه رو نشونشون دادن و مردم از ترس از سالن فرار کردن. اولین سازندههای هندیکم نباید میرفتند تو غار حرا و چهل روز از خودشون میپرسیدن این کار ما درسته یا نه؟ به صبر، به آهستگی اعتقاد نداشتند؟ نباید روی جعبه دوربین مینوشتند «آیا مطمئنید که میخواهید به یاد بیاورید؟» بیخود نیست که هامون به رئیسش میگه «روح و معنویت چی شد بدبخت؟ به سر عشششق چی اومد؟» رئیسش هم میگه «برو سراغ سونیا هیتاچیا سوزوکیا میتسوبیشیا ...» آره باس رفت سراغ همینا. باس برم یقه صاحاب صابمردهشو بگیرم بگم ننه سگ داداشم گفته یکی از فامیلامون تو ملایر یه فیلم از پدر خدابیامرز ما پیدا کرده و ما قراره بعد از بیست و یک سال ببینیمش. باید برم سر در شرکت سونی با لحن زن شهاب حسینی تو آخرای جدایی نادر بگم «واسه چی پاشدید اومدید اینجا؟ حالا من چجوری تو این خونه زندگی کنم؟» میخوام شلوغش کنم. یه هوچیگری راه بندازم بیا و ببین. دو تا السیدی بذارم سخنرانی خامنهای و فیدل کاسترو درباره لیبرال دموکراسی غرب هم پخش کنم. یه تبتی هم آتیش بزنم. نمیذارم اینجوری بمونه. من چکار کنم با این فیلم؟ من چطوری با پدر مُردهام روبرو بشم؟
۰۹ بهمن ۱۳۹۱
زن سرطانی قشنگ
این خونه مثل یه زن سرطانی قشنگه. دارم از دستش میدم و اون هنوز
قشنگه و بالاخره این غمی در خودش داره. مثل کارتون انقراض که قوچهایی رو
نشون میده که پشمهایی دارن که از سرما محافظتشون میکنه و همون لحظه قوچ
از کوه میافته و راوی میگه چه فایده؟ شش ماهه که اومدم توش و شش ماه دیگه قراردادش تموم میشه. باید قبول کنم که شش ماه دیگه نمیتونیم تمدیدش کنیم. حتی نمیدونم شش ماه دیگه کجا میتونم برم. قرارم بر همین بود. که پول تسویه حساب شرکت قبلی رو تا قرون آخر خرج کنم و هیچ کاری نکنم ببینم تهش چی میشه. این شش ماه تقریبن همهاش رو تو خونه بودم. آشپزی یاد گرفتم، ارتباطم با آدمها رو به حداقل رسوندم و سیاستم با دخترها هم شد «دولت آن است که بی خون دل آید به کنار» که خب چون بیخون دل عملن امکان نداره پس اینم به بقیه هیچیها اضافه شد. کلن دیگه واسه چیزی تلاش نمیکنم. میرم ببینم تهش چیه.
امروز یکی از همون یکیونصف شعلهی اجاق گاز خرابمون هم خراب شد. به زحمت راه افتاد ولی کم نمیشد. کتری گذاشتیم و چایی خوردیم و قرار شد با همخونه بریم کرایه خونه رو بدیم و خرید کنیم و برگردیم، باید با هم میرفتیم چون یه کلید داشتیم و اون یکی دست فامیل همخونه بود. گفت لباس زیاد نپوش «هوا بهاری شده» گوش نکردم. اجاق روشن رفتیم بیرون. به یه درکی از هم رسیدیم که به قول پیرمرد سیاهپوست فیلم شاینینگ، بدون حرف می فهمیم طرف چی میگه. به سایه ها اشاره کردیم و آسمون تمیز و بادی که میاومد و آفتاب. هیچکس در طول تاریخ نتونسته تعریفی از "هوای خوب" ارائه بده ولی هیچوقت هم جای سوال نبوده. پس: هوا خوب بود.
وضعیت از یه حدی که بهتر میشه ثبت کردنش اشتباهه چون هم اون لحظه رو از دست میدی هم هیچ ثبتی با اصل برابری نمیکنه. به همین خاطر ناراحت نبودیم که دوبین همراهمون نیست. رفتیم بانک. بعدش گفتم بریم ببینم این هتل بالایی هنوز آگهیش روی شیشه هست یا نه. آگهی نوشته:« به چند جوان نظافتکار با مسکن و غذا نیازمندیم». یکی از گزینههای شش ماه دیگه است. رفتیم هتل سیمرغ یادمون اومد که آگهی مال هتل رامتین بود، چند قدم بالاتر. آگهی سر جاش بود. باز هم در یک توافق ناگفته بجای پایین/خونه رفتیم بالا/پارک ساعی. یادمون اومد که کتری روی گازه و شعله زیاده و به اندازه آب توی کتری وقت داریم تو این هوا باشیم. بالاتر یه جای دنج بالای یکی از پله های گاندی مشرف به ولیعصر پیدا کردیم. همخونه گفت "بام" من اینجاست، همینقدر ارتفاع بسه. واقعن همخونه آرمانی منه. اولین نفر بهترین نفر شده. از اون روزها بود که مثل کارتون توتورو مطمئنی هیچ اتفاق بدی نمی افته. فامیل زنگ زد که میره خونه و کتری رو خودش خاموش میکنه، دیگه از هفت دولت آزاد بودیم. (گفتم توتورو اینم بگم عشقم جان تورتورو یه مستند داره به اسم "پاسیونه" درباره موسیقی شهر ناپل ایتالیا، فوق العاده است. به قول آقا هوشنگ: قشنگ بود ولی ربطی نداشت)
به نظرم متاسفانه روزهای خوب وجود دارند و هر چند مثل همون "هوای خوب" قابل تعریف نیستند ولی قابل انکار هم نیستند. برای من نقطه خیلی واضح در تعریف روز خوب نوره. سینما رو هم با همین نور کشف کردم. به نظرم در بچگی مثل پیامبر که میگن قرآن در یک شب بر قلبش نازل شده و در طول 23 سال کم کم همونا بهش وحی شده، من در حین دیدن حرفه:خبرنگار آنتونیونی که از تلویزیون پخش میشد و اون آفتاب تند و رنگ سفید غالب بر نماها به سینما مبعوث شدم! و سالها جلوی عشقِفیلمهای دیگه خجالت کشیدم که چرا داستان فیلمها یادم نمیمونه و دیالوگها رو حفظ نیستم و عوضش رنگها و نورها و حرکات دست و سر هنرپیشهها خوب یادم مونده. تا آخر فهمیدم فرمالیستها و ایماژیستها یه چیزایی میگن که میتونم باش این وضعیت رو توجیه کنم. هر چند باید کلمه دقیقتری برای این علاقه من وجود داشته باشه، یه چیزی مثل لایتیست! فهمیدم تو این پاراگراف خودمو خیلی گنده گرفتم ولی به جایی که برنمی خوره، میخوره؟
خوب شد به «هوا بهاری شده» گوش نکردم و کاپشن بردم چون سرد شد. کی میدونه بعدش چی میشه؟ با اتوبوس رفتیم تجریش. تو اتوبوس یه پسر قشنگی بود که باز به بحث ما ربطی نداره ولی خب بود. نور مایلی میدون ونک رو روشن کرده بود و سایههای ماشینها وقتِ دور زدن دراز و کوتاه و باز دراز میشد. میوه فروشهای وسط بازار تجریش همچون ردلایت فلان آمستردام حشری کنندهاند. چه بسا بدتر، چون با یکی کارت راه نمیافته. فکر میکردیم خیلی خرید داریم و گذاشتیم برای دم آخر که با دست پر بازارو نچرخیم. فلافل خوردیم و سوسیس بندری و موسن هم بمون اضافه شد و از همهی میوه ها و سبزیجات اونجا فقط یه فلفل دلمه زرد گرفتیم که اون هم به قول موسن باید می ذاشتیمش وسط و ستایشش می کردیم، با همون یکی ارضاء شدیم. نور رفت و ما برگشتیم خونه.
نوشتنش هم مثل گرفتن عکسش مذبوحانه شد. بله آقا هر چیز قشنگی که میدونی داره از دست میره غمی در خودش داره. ولی خب همینه که هست. باید ولش کرد که بره.
نوشتنش هم مثل گرفتن عکسش مذبوحانه شد. بله آقا هر چیز قشنگی که میدونی داره از دست میره غمی در خودش داره. ولی خب همینه که هست. باید ولش کرد که بره.
۰۳ دی ۱۳۹۱
تبدیل شدن به ذرات ریز زمان
سرناظر اومد و با عتاب به مرد میانسال کم حرفی تو اتاق گفت «پاشو همّه
لباس ها و ملافه هاتو بریز تو یه کیسه زباله خودت هم برو حمام، پاشو ببینم». هم اتاقی بودیم ولی صداش رو نشنیده بودم. خجالت زده زیر چشمی به بچه ها نگاه کرد، آروم وسایلش رو جمع کرد و رفت. بچهها گفتن بدنش گِبِل زده. تو
زندان به شپش می گفتن گِبِل. وقتی برگشت بدن لخت و لاغرش که بیشتر از سنش پیر شده بود از خارش های زیاد قرمز قرمز
بود. مثل یه یهودی جلوی ارتش نازی به خودش جمع شده بود. تا وقتی آزاد شد همه ازش دوری می کردن. حتی روی تختش غذا می خورد نه پیش ما پای سفره. یه بار هم زمان انفرادی به همین
بهونه همه مون رو کچل کرده بودن. همه رو با چشم بند آورده بودن تو هواخوری زیر آفتاب تابستون رو به دیوار. گفتند تو یکی از سلول ها شپش بوده. سلول مهدی غول. یک نصف روز ما توی هواخوری موندیم و مقاومت کردیم. نه برای این که از کچل کردن بدمون میومد یا برامون توهین محسوب می شد، که می شد، بیشتر برای اینکه تو هوای آزاد و کنار هم بودیم. نزدیک ظهر دیگه مجبور شدن ماسک بذارن و چشم بند ما رو بردارن. به یکی شون گفتم چه کاریه ماسک گذاشتید؟ گفت یه روز ممکنه تو کوچه ای بازاری همدیگه رو ببینیم و شما خجالت بکشید. با بچه ها به حرفش خندیدیم و این عصبانیش کرد. بی سیم زد که اجازه تنبیه بدنی یا یه کلمه ای شبیه اینو بگیره. شاید هم تأدیب؟ خلاصه کلمهی اتوکشیده ای بود. گفتم ما رو از چه چیزایی می ترسونی. تنبیه؟! برای ما یه بازی بود برای گذران وقت و برای اونها هم شپش بهونه بود. ولی معلوم نشد چرا اکبر که از صبح ساکت بود آخر سر قاطی کرد و انقدر وحشی شد که به حرف ما هم گوش نمی کرد و با دست بند و پابند مثل گوسفندی که بخوان پشماشو بچینن موهاشو زدن. هیچ وقت هم نگفت چرا اون روز اونجوری کرد. فرداش فهمیدیم که کچل کردن برای دادگاه علنی بوده و اینکه شکل تحقیر آمیزی داشته باشیم. سر درآوردن از نوع بیماریشون کار سختی بود.
تا جایی که من فهمیدم یه قانون تو زندان همیشه رعایت میشه، شما هیچ
وقت نمی تونید اقدام بعدی زندان رو حدس بزنید. همیشه معلقید و این جزئی از
آزار شماست.
۲۱ آذر ۱۳۹۱
رد کردن یا رد شدن؟
خیلی وقتها تو زندگی شده که به خودم گفتم این لحظه یادت نره. این جمله یادت بمونه. بخش زیادی از حافظه من شامل همین چیزهاست. شیدای فیلمها بودم و دوست داشتم منم داستان خودم رو داشته باشم. اینجور فکر کردن نجات بخش بود. می شد باش لحظات سخت رو گذروند و آسیب کمتری دید. نگه داشتن این همه تصویر دستور مغزی بود که امیدوار بود. امیدوار بود که فُرم این زندگی دو پاره است. پاره اول لابد رنج و سرخوشی است و پاره دوم روایتش. پیله و پروانه. تمرین و مدال طلا. وگرنه برای چی زندگی می کنم؟ وقتی چراغ خاموش بشه من به تاریکی میرم و هیچ. حالا هیچ امیدی نیست. آدم قبلی خودم روی دستم مانده. من روی بیشتر از این سن و سال حساب نکرده بودم. افق ندارم. پسری هم ندارم که مثل پدر گاوخونی به خواب پسرم برم و هی حرف بزنم و سرش را بخورم. شاید همین جا هر چه نگه داشته ام بنویسم. نه برای خوانده شدن، برای خلاص شدن، خالی شدن. مثل عروسی که برایش عروسی نگرفته اند و ته ذهنش حسرت لباس عروس به دلش مانده و روزی می رود آتلیه با لباس عروس عکس می گیرد که یعنی مثلن عروسی.
۰۷ آذر ۱۳۹۱
آوازی که از دیوارها شنیده میشود
روی یکی از نیمکتهای محوطه باغ موزه زندان قصر مجسمهی زن حاملهای هست که بادکنکی به دست داره. به نظرم وجودش کنار لاشه تاکسیدرمی شده زندان خیلی الهام بخشه. انگار نمیشه درباره زندان حرف زد و حرفت گلدرشت نشد. زندان لابد همینه، کلونی احساسات شدید. چیزی بین تراژدی و مضحکه. نمیدونم این همه هوشمندی و سلیقه و نگاه مدرن برای بازسازی زندان قصر از کجا نشأت گرفته ولی چه تضاد غمانگیزی داره. نمیدونم آشویتس هم همینطور مرمت شده و برای بازدید عموم بازه؟ دستشوییهایی به این تر و تمیزی داره؟ کارمندای مؤدبی مثل اینجا داره؟ آیا عاقبت اوین هم همین میشه؟ انگار تاریخ وقتی با آدم شوخی کرده که حوصله خندیدن نداری.
شاید این از معدود موزههایی باشه که بخش مهمش چیزهایی باشه که دیده نمیشه. فضاها و سکوت ها و دیوارها. از یکی از راهروهای مربوط به دوران پهلوی دوم که می گذری اتاقی هست که چند تخت قدیمی داره و چند مجسمه به شکل زندانیها و صدای آواز محزون و زیبای مردی از داخلش شنیده میشه. راهنما میگفت این صدای ضبط شدهی یکی از زندانیهاست که از رادیوی اون زمان هم پخش شده. تو راهروی دیگهای تلویزیونی هست که تصاویری از آزاد شدن تعدادی زندانی رو تو سال 57 نشون میده. بین نماهای حیرتانگیز این مستند دختری با موهای کوتاه هست که تازه آزاد شده. باید صورتش رو ببینید. به نظرم باید هم مثل یه گنج تو موزه نگهداری بشه. از سقف یه سلول گوشیهایی مثل گوشی تلفنهای خیلی قدیمی آویزون شده که از هر کدوم چیزی پخش میشه. یکیشون فرمان صوتی مظفرالدین شاه به اتابکه، جایی که شاه خاضعانه میگه «این خدماتی که به من میکنید و به مملکت ایران میکنید البته خداوند او را بی عوض نخواهد گذاشت انشا الله عوض او را هم خدا و هم سایهی خدا که خود من باشم به شما خواهم داد». بین بندها، هواخوریها مثل سکوتهای بین حرفها عجیبن. سخت میشه ازشون به سلامت رد شد. سلولهای انفرادی زندان سیاسی در قیاس با انفرادیهای دو-الف اوین که فکر کنم بدترین سلولهای اوین باشه باز هم بدتره. ابعاد تقریبن هم اندازه است ولی هیچ نوری نیست. سلول دو-الف دو تا لامپ صد وات داره که شبانه روز روشنه. نمی دونم تاریکی مطلق بدتره یا روشنایی همیشگی. من که دومی رو ترجیح میدم. و سالن ملاقات بند سیاسی، جایی که توی راهروی درازی که دو طرف دریچههای فلزی برای ملاقات وجود داره، بالای هر دریچه، داخل دیوار بلندگویی کار گذاشته شده که صدایی رو پخش می کنه. وقتی وارد میشی با همهمهی سرسامآوری تو یک راهروی خالی مواجه میشی. از وسط راهرو که میگذری صداها واضح و محو میشن.
فکر کنم چهار پنج نفر بیشتر تو روز اونجا نمیرن. معلوم نیست شهردار بعدی بودجهاش رو
حفظ کنه یا نه. فعلن که همه چیز نو و مثل ساعت کار میکنه. تا ببینیم کی حوصلهشون سر بره. اگر خواستید برید از ساعت دو تا هشت بازه که همون ساعت دو نور بهتری داره. آدرسش خیابان شریعتی، خیابان پلیس و بلیتش پنج هزار تومنه. دوربین هم میشه برد داخل. اگر قبلش کتاب «دیوارنوشتههای زندان قصر» که عکسهای دیوارهای زندان قبل از بازسازی بوده رو از نشر چشمه و «تاریخ زندان، از قاجاریه تا پهلوی دوم» رو از نشر ققنوس بخرید که فبها.
۰۴ آذر ۱۳۹۱
دو تا چشم سیاه داری؟
سه روز پیش ظهر بیدار شدم. لپ تاپم از شب قبل روشن بود. نسترن صبح تو جیتاک پیام داده بود. جواب دادم و گفتم من تازه بیدار شدم برم یه چیزی بخورم الان میام. رفتم تو آشپزخونه یادم افتاد که راهآب ظرفشویی خیلی وقته گرفته و من قرار بوده بازش کنم. از مسیر یخچال برگشتم سمت ظرفشویی، دستکشهای ظرفشویی رو دست کردم، لولههای زیر سینک رو باز کردم و اسید رو برداشتم که توش بریزم. یه ذره که ریختم یه بخاری از لوله بلند شد، یه صدایی داد و پاشید بیرون و یه قطره افتاد توی چشمم. دقیقن توی چشمم. سوزش شدیدی حس کردم. همخونهام گفت آب بکش. دویدم سمت توالت صورتمو گرفتم زیر آب. سفیدی چشم راستم قرمز شده بود و باش نمیتونستم ببینم. زمان خیلی تند شده بود. یه لحظه فکر کردم این همون اسیدیه که مجانین به صورت معشوقههای بختبرگشته میپاشند. فکر کردم نمی تونه تأثیری نذاره. شلوارمو پوشیدم و از خونه زدم بیرون. سر کوچهمون بیمارستان بود ولی اورژانسش گفت کاری از دستش برنمیآد. گفت یا برو فارابی یا بیمارستان چشم پزشکی سر ظفر. باز با ریتم تندی فکر کردم الان پایین شهر احتمالن از بالاشهر شلوغتره! چه استدلالی بود؟ فقط دویدم اون دست خیابون و یه ماشین دربست گرفتم گفتم سر ظفر. سوزش چشمم بیشتر شده بود و هیچی نمیدید. یکم بالاتر تو ترافیک گیر کردیم. طبعن حتی لامبورگینی هم داشته باشی مسیر ولیعصر رو با اتوبوس زودتر میرسی ولی لابد فکر کرده بودم به داستان من دربست گرفتن و به راننده فشار آوردن که زود باش زود باش بیشتر میاد. تو ترافیک به داییم که دکتره زنگ زدم گفتم اینجوری شده. با یه لحن نگرانی گفت باید مرتب بشوریش. قطع کردم و حس کردم با این ترافیک خیلی طول میکشه تا برسم. به تأثیر اسید روی صورت اون دلبرکان بدبخت فکر کردم. به این که چشم واسه من از بقیه اعضا ضروریتره. به این که یه قطره چطور پریده و از این همه جا چشم پفکرده منو پیدا کرده؟ با همین سرعت نتیجه گرفتم که باید قید چشم راستمو بزنم. از شدت سوزش دولا شده بودم. بعد به این فکر کردم که حالا یکی دیگه هست. با اینم میشه دید. یادم اومد تو کتاب گفتگو با مرگ آرتور کوستلر میگه به کسی که یه پاش رو از دست داده اگه بگید خیلیها هستن که دو تا پا ندارن باش همدلی نکردید بلکه به استهزا کشیدیدش. ولی خیلی هم چیزی که به خودم میگفتم مسخره نبود. گفتم پا و دست فرق می کنن. چشم و گوش یکی نباشه یکی دیگه هم هست. فوقش کیفیت تصویر فرق میکنه. با همون سرعت پردازش حتی به این فکر کردم که میتونم مثل کیارستمی برای همیشه عینک دودی بزنم. بعد دیدم چه زود به مرحله پذیرش رسیدم. از سر عباسآباد تا نزدیکیهای ونک طول کشید تا بپذیرم. راننده منو سر ظفر پیاده کرد. دیدم بیمارستانی اون اطراف نیست. از یکی سوال کردم گفت سر اسفندیاری. یه خیابون بالاتر. پیاده رفتم بالا و تو مسیر با وجود سوزش چشم متوجه بارون هم شدم. رسیدم و چشمم رو کلی شستشو دادن تا سِر شد. پلکم باز بود و اگه دستم رو روی چشم چپ میذاشتم تصویر ماتی میدیدم. دکتر قطره و پماد داد و خواست که دو روز بعد باز برم پیشش. با اتوبوس برگشتم. یکی درمیون دستم رو روی چشم چپ و راستم میذاشتم و کیفیت تصویر رو چک میکردم. اول فکر کردم من خیلی فاز انسانِ به زندگی بازگشته گرفتم ولی وقتی رسیدم دیدم مردم تو فیسبوک از این حرفهای "از اون روزاست که فلان" و "هوا هوای فلانه" نوشتند. گفتم نه پس هوا بدون توجه به چشمهای من کیفیت مناسبی داشته. زیاد نگذشته بود و من چتم رو از سر گرفتم، انگار رفته بودم نیمرو بخورم.
۲۱ آبان ۱۳۹۱
مسأله کیفیت بتمن یا هنر توهم زدایی از دانسته ها
دو سه ماه پیش رفته بودم استانبول. چند روز قبلش رضا از تجربه دیدن بتمن جدید با کیفیت آیمکس گفته بود و من نشونی گرفتم که کجا برم ببینم. رفتم مرکز خرید اینستی پارک. بتمنُ از آیمکس برداشته بودن و فرستاده بودن سینمای عادی. گفتم از هیچی بهتره. پیش از اون فیلم های سوپرقهرمانی و بیگ پروداکشنی هالیوودی رو نمی دیدم راستش از فرط احمقانه بودن وسطشون خوابم می گرفت. یه کل کل طولانی و جدی هم با طرفداران کریستوفر نولان داشتم سر این فیلم های آخرش. طبعن روی چند ساعتی که قرار بود بگذرونم حسابی نکرده بودم و فکر کرده بودم تا اینجا که اومدم این 16 لیر هم سگ خورد. رو حساب یه ساعت و نیم بودن فیلم یه قرار برای ساعت سه گذاشته بودم. وقتی از سالن خارج شدم ساعت چهار و نیم بود و من اصلن نفهمیده بودم سه ساعت فیلم چطور گذشت و پشمام ریخته بود. بله اصطلاح درستش فقط همینه پشمام ریخته بود. می دونستم اگه فیلم رو روی مونیتور دیده بودم چقدر می تونستم ازش ایراد بگیرم و ایدئولوژی فیلم هم که داغونه ولی دیدن بتمن جدید تو اون سینما یه «تجربه» بود. فیلم برای همون فضا ساخته شده بود نه غیر اون. برای اون اندازه تصویر اون حجم صدا و اون صندلی ها. خودِ سینما جزء مهمی از خط تولید فیلم بود که من تا اون موقع ازش بی بهره بودم. یهو ذهنم برگشت تهران و رفت توی خونه و جعبه های فیلم گوشه اتاق. من این همه فیلم این همه سال تو اون تلویزیون صنام دیدم و فقط توهم فیلم دیدن داشتم. یهو مثل هامون به خودم گفتم یعنی همه اون زندگیا زمزمه ها عشقا پشم؟
یه روز بهناز بم گفت که سکانس رویا دیدن امیر تو قسمت هفت وضعیت سفید رو ببینم. جایی که امیر داره کنار رویای خانوم شیرین راه میره و با اشاره به کمکی که به نقل مکان خانواده شیرین از مدرسه جنگزدهها به باغِ مامان بزرگه کرده میگه «خانوم شیرین شما چرا یه تشکر از من نکردید که شما رو از مدرسه آوردم باغ؟ حالا درسته شما جاتونو دادید به عمه محترم ولی مسأله کیفیتم هست، باغ که بهتره» بعد اشاره کرد به این ترکیب "مسأله کیفیت" که چقدر درسته. خیلی بعدش اتفاقی دیدم که ریشه اش از هامونه اونجا که هامون میره پیش علی عابدینی و از "کار برای کار" میگه و آتیش آتیش می خونه و علی عابدینی کتاب "ذن و هنر نگهداری از موتورسیکلت" رو بش میده و هامون میگه «ها این که دچار مسأله کیفیته و میگه از طریق پرداختن به موتورسیکلت می تونی به عروج عرفانی برسی» علی عابدینی هم میگه بخونش واسه مزاجت خوبه بعدم یه نیمرو درست می کنه. دیدن بتمن تو سینما برام یه کلید شد که باش قفل های بسته مونده ذهنم یکی یکی باز می شد. مثل جدول کلمات متقاطع که یه کلمه اصلی اش دربیاد.
به این فکر کردم که چقدر چیزها تو زندگیم بوده که فکر می کردم تجربه اش کردم ولی در واقع توهم تجربه داشتم. این که به چیزهایی قانع شدم و نمی دونستم از همون، نمونه با کیفیت تری هم هست. به اینکه «تجربه» مستقیم چقدر فرق داره با غیرمستقیم. این که من مدت هاست به مسأله کیفیت بی توجهم و باید مکانیزمی تو ذهنم طراحی می کردم که از توهم چیزی داشتن پیشگیری می کردم. یکی - که نمی دونم کی و مهم هم نیست کی - میگه نسل های اول فیلمسازها به زندگی نگاه می کردن و فیلم می ساختن در حالیکه نسل های بعدی به فیلم های قبل از خودشون نگاه کردن و فیلم ساختن. حالا فکر کن سال هایی که با اینترنت داره می گذره چقدر به این توهم زندگی کردن دامن می زنه. حس می کنی خیلی چیزها می دونی ولی فقط می دونی و تجربه شون نکردی و نیازی به تجربه هم نمی بینی. از اون بدتر شروع می کنی به اظهارنظر. آدم ها رو مثل سبزی خوردن دسته بندی می کنی. درباره همه چی نظر میدی و می فهمی هیچ چیز دنیای مجازی تبعات خیلی سفت و محکمی نداره. لابد مثل همون فیلمسازها، آدم های توی اینترنت هم کم کم نوشته ها و وبلاگ های قبل از خودشون رو دوباره تولید می کنن. دیگه کی می تونه ما رو از این همه توهم بکشه بیرون؟
اشتراک در:
پستها (Atom)