گاهی داخل دریا که ایستادی موجهایی از آب گرم به پات میخورن، کمی گرم میشی و باز موج بعدی سردت میکنن. همونقدر در لحظه همونقدر نامطمئن بین امید و نامیدی شناورم.
۰۱ مرداد ۱۳۹۱
۲۶ تیر ۱۳۹۱
گفتگوهای ناهار دوشنبه
ناهار خورشت بامیه بود. مامانم بامیهی ورامین رو قبول نداره. از بازار مروی بامیهی اهواز میگیره. من بودم و مامانم و زنداییم و خواهرم. اون دو تا اومده بودن که بعد از ناهار برن قم دیدن دختری که داداشم رفته خواستگاریش. فکرشم نمیکردم از این چهار جهتِ تهران مسیر خانوادهمون برای عروس گرفتن به سمت قم بره. مامانم تو خورشت قلم ریخته بود. گفت دکتره تو تلویزیون گفته داخل قلم رو نخورید. خواهرم گفت این همه بچگی بمون دادی. مامانم گفت از کجا میدونستم. زنداییم گفت ما الانم میخوریم. خواهرم گفت پلیس اومده تو مترو بساط یه زن دستفروشی رو ریخته بیرون. اونم وحشی شده جیغ و داد کرده، مردمم طرفشو گرفتن سربازه رو از واگن زنها انداختن بیرون. مامانم گفت بالاخره اینا کاسبی مغازه ها رو کم میکنن. اونا مالیات میدن اینا نمیدن. نمیشه قضاوت کرد. زنداییم گفت زهرا خانومم تو مترو دستمال جادویی میفروشه. زهرا خانوم پرستار مادربزرگ مرحومم بود. بعد از مادربزرگم پرستار سه تا پیرزن دیگه هم شد که هر سه مردن. انقدر بش گفتن عزرائیل شدی که ول کرد رفت دستفروشی. مامانم گفت دستمال جادوییم دروغه تمام دستمو خراب کرد. نمیدونم چرا سرنوشت زهرا خانومو تعقیب میکنن ببینن چی میشه. مامانم گفت هوا جون میداد واسه آش رشته ولی گفتم میریم اونجا دهنمون بو سیر میده. از دیشب یه بند بارون اومده. گفتم این خونه که پنجره نداره چه فرقی میکنه آش رشته با خورشت بامیه؟ خواهرم یه لیوان آب خورد گفت گور بابای هر کی گفته بعد غذا آب نخورید.
۲۲ تیر ۱۳۹۱
۱۹ تیر ۱۳۹۱
حدس های مادرم دربارهی چیزهایی که من دوست دارم همگی برمیگردد به دوره کودکی. اینکه من چه غذایی دوست دارم مثلن. مثلن این تصور که غذای مورد علاقه من چلوگوشت است از آن روزی آمده که ما مهمان معصومه خانوم بودیم در خانه بزرگشان در ملایر. آن روز من بودم و مادرم و معصومه خانوم و بچه کوچکش. آفتاب روی نیمی از باغچه بزرگشان را گرفته بود و ما روی ایوان روبروی هم نشسته بودیم و چون گمان میکرد من بچهتر از آنم که چیزی متوجه شوم پیرهن راه راه سورمه ای سفیدش را با یک دست بالا زده بود و دستش را زیر سوتین سفیدش انداخته بود و پستان زیبایش را بیرون کشیده بود و در حالیکه هیچ تغییری در رفتارش پدیدار نشده بود بچهاش را شیر داده بود و حتی از نگاه خیره من به پستانش هم نگران که نبود هیچ، گاهی لبخندی هم میزد. آن روز ظهر ما چلوگوشت خوردیم و من که نیاز داشتم هر چند وقت یک بار آن روز را یادآوری کنم بارها از غذایی که خانه معصومه خانوم خوردیم برای مادرم تعریف کردم. حالا معصومه خانوم پیر شده، خانه بزرگ ملایر آپارتمان شده، من و مادرم دیگر با هم مسافرت نمی رویم ولی هنوز مادرم برای خوشحال کردن من چلوگوشت درست میکند.
۰۵ تیر ۱۳۹۱
از تمدن دور میشوید
بعد از بازی نخوابیدم. ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه بلیت داشتم به چابهار. از ترس خواب زودتر رفتم فرودگاه. روز قبلش رفته بودم شرکت که به مهندس اعلام کنم که کنسل که گفت «شانس آوردی دو تا رقیبت رفتن کنار. فلانی که قیمتش بالا بود بهمانی هم کار داشت. بیا ایشالا کارو میگیری» کار یک پروژه دو ساله مستندسازی از پروژهشان بود. من که دیده بودم دو رقیب گردنشان کلفتتر است ترجیح داده بودم دویست و پنجاه هزار و خورده ای پول بلیت را پس بگیرم و جلوی ضرر را بگیرم که فکر کرده باشم منفعتی نصیبم شده. هواپیما تاخیر داشت. مهندس میگفت در همان استانبول کاترین اشتون گفته بود تجهیزات هواپیما را از تحریمها برمیدارند که چون جلیلی ناز کرده همان را هم پس گرفتند. من که در جریان مذاکرات نبودم. از روز قبلش که گفته بود رقیب نداری کلی فکر و خیال کرده بودم و برای پولش نقشه کشیده بودم. دست خودم نبود کارم شده فکر و خیال. گفتم شانس چه قشنگ افتاد دو روز استراحت بین یک چهارم نهایی و نیمه نهایی. همه چیز خودش جور شده. وسط حرفهای مهندس یک نفر چهل و خوردهای ساله با یک کتاب فیلمنامه نویسی به بغل رسید. در جا فهمیدم مهندس دورم زده. همان بود که قیمت بالا داده بود. کتاب چه بود این وسط؟ رفتم گوشهای که بخوابم.
چشم باز کردم دیدم یک احتمالن دافی کنارم نشسته. احتمالنش بخاطر اینکه نمیشد برگردم و نود درجه به صورتش نگاه کنم ولی پای روی پا انداختهاش با ده درجه چرخش چشم پیدا بود و پا معیار خوبی است. فکر کردم این همه شب و روز دختر از بیخ گوشمان زوزه کشان راهی خارج میشود چه یک لنگه پا اسیرمان کرده. اصولن خاصیت این جاهای موقتی همین چیزهاست. آدم به هر چیز منحنیداری کراش پیدا میکند. یک پالس ضعیف هم گرفته و پس داده میشود. ربطی هم به این ندارد که که وضع روابطت در مبدا و مقصد چه باشد این وسط همیشه همین بساط است. بلندگو اعلام کرد پرواز ارومیه هم تاخیر دارد. دختر نچی زیر لب کرد و من از درون لبخندی زدم. ارومیه کجا چابهار کجا.
گیر کرده بودم. اگر زودتر می فهمیدم که رقیب دارم قافیه را تقدیم کرده بودم. ولی حالا دیگر کاری از دست کسی برنمیآمد. یک دویست و پنجاه هزار و خوردهای رفته بود در پاچهام و یک کنف شدن جلوی جماعتی که منتظرمان بودند. پرواز ارومیه اعلام شد و دختر همینطور پشت به من رفت تا از افق من ناپدید شد. کلن یک پا و یک پشت ازش دیدیم. راه افتادم که یکهو رقیب ظاهر شد. خسته نباشید گفت که معلوم نبود آن وقت صبح چرا باید خسته باشم. گفت «هواپیما نقص فنی داره بهتره نریم». من روی هوا زدم. گفتم کنسل کنیم. کنیم در قواره یک بیلاخ ظاهر شد. آدم عاقل دو بار دور نمی خورد دوست من. بردمش پای کانتر و بلیت هردومان را کنسل کردم. مهندس را بیدار کردم و گفتم ما رفتیم. دیگ نه واسه ما جوشید نه سر سگ توش جوشید. ساعت هشت و نیم رسیدم خانه. من که حتی از تهران هم خارج نشده بودم، آخر چهار ساعت و این همه فکر و خیال؟
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱
رفتم از شرکت چک تسویه رو گرفتم. تو حسابم ده هزار تومان بیشتر نبود. قبض های خونه مونده بود و اگه چک دیرتر می رسید مامانم بهونه جدیدی داشت که ثابت کنه بیرون اومدن از کارم اشتباه بوده. خیلی وقته که مامانم چیزی نمیگه. ما تو خونه از کنار هم رد میشیم و کلی حرف رد و بدل میشه بدون اینکه از کسی صدایی دربیاد. صبح که داشت می رفت بیرون گفت (واقعن گفت) فردا روز آخره تلفنو قطع می کنن برو پولشو بده. کارت ملی م رو گم کرده بودم. برای چندمین بار در چند روز اخیر تمام اتاق رو گشتم و پیدا نکردم. با شناسنامه رفتم بانک. شماره گرفته بودم و منتظر بودم. سه تا زن که به ترتیب مادربزرگ، دختر و نوه بودن وارد شدن و مستقیم سراغ رئیس شعبه رو گرفتن. هر سه به نسبت سن خودشون خوشتیپ بودن. مادربزرگ عصبانی بود و نشست روی صندلی کنار من و با دست اشاره کرد که یعنی یالا گندتونو جمع کنید. نوه هی توضیح می داد که من اشتباهی از یارانه انصراف دادم می خوام دوباره بگیرم و مسئول باجه هی می گفت الان سیستم وصل نیست. مادربزرگ بلند شد و با دست زد به شونه دخترش که بیاید بریم. شماره من خونده شد و رفتم پای باجه. چک رو بدون کارت ملی نقد نمی کردند. یه شعبه دیگه رفتم و اون یکی هم با قاطعیت می گفت این تیرماه که بیاد چهار سال میشه که قانون میگه فقط با کارت ملی. وسط حرفش جواب یه نفر دیگه رو داشت می داد. من عصبانی بودم. خودم رو آماده کرده بودم که یه سر و صدای حسابی راه بندازم که وقتی چند میلیارد از پول مملکتو داشتن می خوردن شما حواستون به قانون نبود و حالا برای یه کارت ملی فلان که یه آدمی از درونم گفت زر نزن بابا. گفتم بابا گم کردم به این پولم نیاز دارم اینم شناسنامه اینم من. نمی تونی هویتمو تشخیص بدی؟ کارمند هم راحت گفت نه. این روزا همه فانتزی اینو دارن که شما عصبانی بشی تا مثل داور فوتبال لبخند بزنن و با دست راه خروج از زمین رو نشون بدن. اومدم بیرون. رفتم دنبال کارت ملی المثنی. زن مسئول پیشخوان دولت گفت چهل روز طول می کشه و شونزده هزار و خورده ای باید پول بدم که من نه با اولی کنار می اومدم نه دومی با من کنار می اومد. من باید با پول تسویه حسابم همین روزها یه تصمیم اساسی برای زندگیم می گرفتم. باید از این خونه می رفتم و هیچ راه دیگه ای وجود نداشت. جوری برگشتم خونه انگار قاتل پدرم منتظرم بود. تمام اتاق رو مثل یه دیوانه به هم ریختم. موبایلمو کوبیدم به دیوار. تخت رو برگردوندم. لباس ها رو ریختم بیرون. همه کاغذها رو کشیدم بیرون. دست می بردم پشت کتاب ها و همه رو می نداختم وسط اتاق. با پا فیلم ها رو شوت می کردم. عرق کرده بودم. صدای زنگ موبایلم از زیر آوار می اومد. دست بردم و کشیدمش بیرون. دوستم بود. هی گفتم الان وقت خوبی نیست بعدم داد زدم ولم کن. هیچی پیدا نکردم. نشستم پای کامپیوتر. آهنگ اگین آرکایو رو گذاشتم. نسخه بلندش رو. چند بار پخش شد و من فقط نشسته بودم و نفس می کشیدم. دوباره ایگوانا شده بودم. بچه ها یه وقتی بم می گفتن ایگو چون مدت ها یه جا می نشستم و فقط گاهی سرم رو سی درجه تکون می دادم. سرم رو تکون دادم و کارت کنار میز کامپیوتر بود.
۱۲ فروردین ۱۳۹۱
چیزی برای دونستن نیست
آخرِ فیلم چیزهایی هست که نمی دانی لیلا حاتمی به علی مصفا این نخ رو میده که نظری بهش داره. حالا تو طول فیلم اسم همو نپرسیدن. مرد وقتی اینو می فهمه که دیگه زن رفته فرودگاه که بره. میره فرودگاه و به اطلاعات میگه می خوام یکی از مسافرها رو صدا کنید تا نرفته. خانومه میگه اسمشون چیه؟ مصفا میگه نمی دونم. اینجای فیلم تو سالن سینما همه میخندن. چهار بار فیلم رو دیدم می دونم. اینکه یه نفر اینجور چشم بسته میره دنبال یکی رو داشته باشید تا بگم.
دوست دخترِ 22 تا 26 سالگی ام اسمش مریم بود. لاغر بود و همقد من که وقتی بغل هم بودیم صورتمون روبروی هم بود. خودش رو آدم ساده ای نگه می داشت. یعنی ورودی های زندگیش کم و غیرپیچیده بود. فیلمِ سخت نمی دید موزیکِ غیرمعمول گوش نمی کرد، وارد هیچ بحثی نمی شد و عضو هیچ شبکه اجتماعی اینترنت نبود. کار می کرد و هر شب ساعت نه تا ده و نیم تلفنی حرف می زدیم. من که نه، اون حرف می زد. تمام جزئیات روزش رو تعریف می کرد و سر ساعت می خوابید و من تازه شبم شروع می شد. چهار سال تقریبن بدون استثنا هر شب. هر چیزی به ذهنش می رسید در لحظه می گفت و در همون لحظه هم از حافظه اش پاک می شد. علاقه ای نداشت از نمودار پرنوسان و پر از عقدهی زندگی و فکرهای من سر دربیاره. منم که آرزو داشتم مثل اون ذهن خلوتی داشته باشم راه نجاتم نزدیک موندن بهش بود. مادرم از همون سال اول فهمیده بود و مشکلی با ماجرا نداشت. از سال اول به بعد که همدیگه رو شناخته بودیم رابطه ما دیگه وارد تنش های عاطفی شدید نشد. مثل زن و شوهرهای میانسال نه به هم خیلی ابراز احساسات می کردیم نه نگران خیانت و این چیزها بودیم. بدن هم رو می شناختیم و همه چیز توی رختخواب خوب بود. فقط هر چه بزرگ تر می شدیم فشار هر دو - مادرم و دوست دخترم - برای ازدواج بیشتر می شد که منم حرف گوش نمی کردم. مادرم سال به سال مذهبی تر می شد و دوست دخترم هم که گفتم هیچ مدل غیرمعمولی رو برای زندگی برنمی تابید.
تا اینکه رفتم زندان. دستگیری من ناگهانی بود و تا مدتی خانواده ام هم خبر نداشتند که کجام. در طول پنجاه روز اولِ بازداشت که انفرادی بودم فقط سه بار تونستم به خونه زنگ بزنم. ولی می دونستم که به لطف تلویزیون همه دیگه می دونن من کجام. برای من بهترین و بدترین قسمت انفرادی خواب ها بودن. خواب ها خیلی ملموس و واقعی بودن. اگه خوب بودن حالم بهتر می شد و اگه بد بودن چیزی از اون بدتر نمی شد. یک بار خواب دیدم که به مریم زنگ زدم و اون گفته که منو نمی شناسه. انقدر صداش رو واضح می شنیدم که باورم شده بود. بعد از پنجاه روز رفتم قرنطینه اندرزگاه هفت. بند خیلی شلوغ بود. چهار تا تلفن بود چهار تا اتاق و هر اتاق شصت تا هفتاد نفر آدم. به هر کسی با خوش شانسی روزی پنج دقیقه تلفن می رسید اونم در صورتی که همون لحظه ای که تماس می گیری طرفت برداره. من فقط به خونه زنگ می زدم و دل تو دلم نبود که از مریم خبر بگیرم. شنیدم خدماتی ها سهمیه تلفن بیشتری دارن. به مسئول خدمات گفتم من می خوام بیام کار کنم. شدم مسئول جارو زدن و تی کشیدن بند. روزی سه بار. صبح بعد از آمار، بعدازظهر موقع آمار، شب قبل از خاموشی. اول جارو می کشیدم و بعد تی. باید تو پخش کردن غذا هم کمک می کردم و شستن دیگ ها، عوض همه اینها بعد از خاموشی پونزده دقیقه وقت تلفن داشتم. خوابی که تو انفرادی دیده بودم تو ذهنم تکرار می شد و استرس زنگ زدن به مریم رو بیشتر می کرد. بالاخره یه شب زنگ زدم. گفت معلوم هست کجایی؟ گفتم نمی دونی کجام؟ گفت می دونم ولی چرا زنگ نمی زنی؟ گفتم که هر چیزی در لحظه به ذهنش می رسید می گفت. توضیح دادم چرا زنگ نزدم. یکم سکوت کرد و گفت دیگه بم زنگ نزن. من ساکت بودم. تو بند خاموشی زده بودند و از اون همه آدم صدایی در نمی اومد. گفت من الان با یکی دیگه ام. گفتم ببین نگران نباش مشکلی برای تو پیش نمیاد لازم نیست این حرف ها رو بزنی. گفت نه واقعن با کس دیگه ام. بعد شروع کرد درباره پسره حرف زدن که کجا دیدش و براش نوکیای ان فلان خریده و این چیزها. می شناختمش بلد نبود داستان ببافه. کارم تموم بود. آدمی تو شرایط من مثل غریقی که به آب چنگ می زنه که فقط یه لحظه نفس بگیره به امید نیاز داشت و اون نمی فهمید. این برآیند همهی حرف هایی بود که باش نزده بودم و اون روی دیگه زندگی من بود که حوصله اش رو نداشت. به خیال خودم تا اون موقع مقاومت کرده بودم و به حبس و شکنجه باج نداده بودم. تازه فهمیدم زندان از وقتی برات شروع میشه که اون بیرون فراموش بشی. که یارت دیگه دوستت نداشته باشه. فرداش خواستم از خدمات بیرون بیام. مسئول خدمات که حال منو دیده بود گفت بمون برات خوبه. راست می گفت برام خوب بود. خسته می شدم و شب می خوابیدم. گاهی هم شب ها به داداشم زنگ می زدم و پشت تلفن برام موزیک می ذاشت. آلبوم جدید نامجو درومده بود و اون تیکه هایی که می شد رو برام می ذاشت. برای بچه ها می گفتم نامجو یه چیزی خونده میگه همش دلم میگیره همش تنم اسیره. اونا هم یاد گرفته بودن و نشنیده می خوندنش.
یکی دو ماه بعد تو یکی از ملاقات ها مادرم گفت که روزهای اول بازداشتم به مریم زنگ زده که برو دنبال زندگیت این پسر معلوم نیست کی بیرون بیاد. من خشکم زده بود. هی می گفتم آخه به شما چه ربطی داشت؟ چرا اینجوری می کنید؟ وقت ملاقات تموم شده بود و پرده بین ما پایین می اومد و من همینجوری بهت زده بودم. رفتم قرنطینه و به مسئول اتاق گفتم نوبت تلفن منو زودتر بده. زنگ زدم به مریم گفتم خودت از من جدا شدی یا بخاطر حرف مامانم این کارو کردی؟ گفت قرار بود بت نگه این چیزا رو. گفت هم بخاطر حرف اون هم بخاطر خودش که تکلیفش معلوم نبوده تو زندگی. یادمه هی تکرار می کردم چرا اینجوری می کنید؟ و مخاطبم دقیقن معلوم نبود. تلفنو قطع کردم و باز روز از نو روزی از نو.
آزاد که شدم موبایل و کامپیوترم هنوز دست زندان بود. یکی دو روز گذشته بود که دیدم شب یه نفر به تلفن خونه زنگ می زنه و مامانم که برمی داره حرف نمی زنه. مامانم گفت با تو کار داره بردار. دفعه بعد من برداشتم و مریم بود. شروع کرد بد و بیراه گفتن که چرا به من زنگ نمی زنی و چرا این همه مدت منو بی خبر گذاشتی و این حرف ها. من حرف نمی زدم. دیگه سادگیش داشت به حماقت می زد. گفت می دونی اون بار آخری که زنگ زدی و اونجوری حرف زدی من چقدر پشیمون شدم. بعدش هی خواستم بات حرف بزنم تو زنگ نزدی. از 118 شماره زندان اوین رو گرفتم زنگ زدم گفتم می خوام با یکی از زندانی هاتون حرف بزنم. مسئولش کلی خندید گفت نمیشه. با این جملات آخرش کاملن منقلب شده بودم. هیچ وقت کسی رو اینجوری نخواسته بودم که چشم بسته و انقد بی منطق برم دنبالش. مثل اینکه زنگ بزنی بهشت زهرا بگی می خوام با یکی از مرده هاتون حرف بزنم. اون صحنه ای از فیلم که تعریف کردم منظورم اینجا بود. برای تماشاچی خنده دار بود و تعریف کردن همین ماجرای من هم مضحکه. واسه خودم ولی مثل مرثیه می مونه. گفت از پسره جدا شده و می خواد برگرده. برگشت. ولی دیگه ما اون آدمهای قبل نبودیم. آدمی که میره وقتی برمی گرده باید یه بار دیگه ساخته بشه. نمی تونی با خاطره های قبل معاشرت کنی. من می خواستم که ندیده بگیرم اون شش ماه رو. می خواستم حرف بقیه رو باور کنم که اینم یه تجربه ای بود و تموم شد. اینکه اتاقت دست نخورده مونده باشه معنیش این نیست که داری به همون زندگی برمی گردی. اولین و آخرین باری که بعد از زندان باش خوابیدم به بدنش چنگ می زدم که نذارم دور شه. نذارم جدا شیم. هر چه نزدیک تر می شدیم بیشتر می فهمیدم که دیگه راهی برای نزدیکی نیست. تو بغلش گریه ام گرفته بود. صورتم توی موهاش بود ولی فهمیده بود. اونم فهمیده بود که ما از هم جدا میشیم.
تمام مشکل من این دو سال و خورده ای اینه که زندگی قبلی رو از دست دادم و بلد نیستم چیز جدیدی جاش بذارم. راستش هر مدلی از زندگی حتی اونی که آرزوشو داشتم به نظرم احمقانه میاد. دوست دارم باور کنم که به آخر خط رسیدم ولی می دونم که آخر خطی در کار نیست. برای ادامه دادن به کمی حماقت نیاز دارم که بگم خب زندگی همینه و برای تموم کردنش هم به همون حماقت نیاز دارم که بگم دیگه تمومه. نمی دونم توضیح دادن زندگیم انقدر سخت شده یا کسی رو پیدا نمی کنم که براش بگم. چند وقت پیش که برای تسویه حساب رفته بودم شرکت دوست داشتم در ادامه امور مالی و انبارداری و فلان راه می افتادم و برگه تسویه رو جلوی هر کسی که منو می شناخت می گرفتم که امضا کنه که دیگه با من کاری نداره، بدون اینکه بخواد چیزی بدونه.
بعد التحریر: خواستم این نوشته رو پاک کنم دیدم چه فایده داره؟ کسی که نوشته خودمم و خودمو که نمی تونم پاک کنم متاسفانه. آدمی که دلش به حال خودش می سوزه و انقدر همه چیز رو جدی می گیره مشکلش با حرف نزدن و پاک کردن حل نمیشه. شاید هم لازمه همهی حرف های جدی زده بشه تا بشه بعد بشون خندید. به هرحال بله، همهی ماجرا یه کمدی تلخه از حماقت های ما.
تا اینکه رفتم زندان. دستگیری من ناگهانی بود و تا مدتی خانواده ام هم خبر نداشتند که کجام. در طول پنجاه روز اولِ بازداشت که انفرادی بودم فقط سه بار تونستم به خونه زنگ بزنم. ولی می دونستم که به لطف تلویزیون همه دیگه می دونن من کجام. برای من بهترین و بدترین قسمت انفرادی خواب ها بودن. خواب ها خیلی ملموس و واقعی بودن. اگه خوب بودن حالم بهتر می شد و اگه بد بودن چیزی از اون بدتر نمی شد. یک بار خواب دیدم که به مریم زنگ زدم و اون گفته که منو نمی شناسه. انقدر صداش رو واضح می شنیدم که باورم شده بود. بعد از پنجاه روز رفتم قرنطینه اندرزگاه هفت. بند خیلی شلوغ بود. چهار تا تلفن بود چهار تا اتاق و هر اتاق شصت تا هفتاد نفر آدم. به هر کسی با خوش شانسی روزی پنج دقیقه تلفن می رسید اونم در صورتی که همون لحظه ای که تماس می گیری طرفت برداره. من فقط به خونه زنگ می زدم و دل تو دلم نبود که از مریم خبر بگیرم. شنیدم خدماتی ها سهمیه تلفن بیشتری دارن. به مسئول خدمات گفتم من می خوام بیام کار کنم. شدم مسئول جارو زدن و تی کشیدن بند. روزی سه بار. صبح بعد از آمار، بعدازظهر موقع آمار، شب قبل از خاموشی. اول جارو می کشیدم و بعد تی. باید تو پخش کردن غذا هم کمک می کردم و شستن دیگ ها، عوض همه اینها بعد از خاموشی پونزده دقیقه وقت تلفن داشتم. خوابی که تو انفرادی دیده بودم تو ذهنم تکرار می شد و استرس زنگ زدن به مریم رو بیشتر می کرد. بالاخره یه شب زنگ زدم. گفت معلوم هست کجایی؟ گفتم نمی دونی کجام؟ گفت می دونم ولی چرا زنگ نمی زنی؟ گفتم که هر چیزی در لحظه به ذهنش می رسید می گفت. توضیح دادم چرا زنگ نزدم. یکم سکوت کرد و گفت دیگه بم زنگ نزن. من ساکت بودم. تو بند خاموشی زده بودند و از اون همه آدم صدایی در نمی اومد. گفت من الان با یکی دیگه ام. گفتم ببین نگران نباش مشکلی برای تو پیش نمیاد لازم نیست این حرف ها رو بزنی. گفت نه واقعن با کس دیگه ام. بعد شروع کرد درباره پسره حرف زدن که کجا دیدش و براش نوکیای ان فلان خریده و این چیزها. می شناختمش بلد نبود داستان ببافه. کارم تموم بود. آدمی تو شرایط من مثل غریقی که به آب چنگ می زنه که فقط یه لحظه نفس بگیره به امید نیاز داشت و اون نمی فهمید. این برآیند همهی حرف هایی بود که باش نزده بودم و اون روی دیگه زندگی من بود که حوصله اش رو نداشت. به خیال خودم تا اون موقع مقاومت کرده بودم و به حبس و شکنجه باج نداده بودم. تازه فهمیدم زندان از وقتی برات شروع میشه که اون بیرون فراموش بشی. که یارت دیگه دوستت نداشته باشه. فرداش خواستم از خدمات بیرون بیام. مسئول خدمات که حال منو دیده بود گفت بمون برات خوبه. راست می گفت برام خوب بود. خسته می شدم و شب می خوابیدم. گاهی هم شب ها به داداشم زنگ می زدم و پشت تلفن برام موزیک می ذاشت. آلبوم جدید نامجو درومده بود و اون تیکه هایی که می شد رو برام می ذاشت. برای بچه ها می گفتم نامجو یه چیزی خونده میگه همش دلم میگیره همش تنم اسیره. اونا هم یاد گرفته بودن و نشنیده می خوندنش.
یکی دو ماه بعد تو یکی از ملاقات ها مادرم گفت که روزهای اول بازداشتم به مریم زنگ زده که برو دنبال زندگیت این پسر معلوم نیست کی بیرون بیاد. من خشکم زده بود. هی می گفتم آخه به شما چه ربطی داشت؟ چرا اینجوری می کنید؟ وقت ملاقات تموم شده بود و پرده بین ما پایین می اومد و من همینجوری بهت زده بودم. رفتم قرنطینه و به مسئول اتاق گفتم نوبت تلفن منو زودتر بده. زنگ زدم به مریم گفتم خودت از من جدا شدی یا بخاطر حرف مامانم این کارو کردی؟ گفت قرار بود بت نگه این چیزا رو. گفت هم بخاطر حرف اون هم بخاطر خودش که تکلیفش معلوم نبوده تو زندگی. یادمه هی تکرار می کردم چرا اینجوری می کنید؟ و مخاطبم دقیقن معلوم نبود. تلفنو قطع کردم و باز روز از نو روزی از نو.
آزاد که شدم موبایل و کامپیوترم هنوز دست زندان بود. یکی دو روز گذشته بود که دیدم شب یه نفر به تلفن خونه زنگ می زنه و مامانم که برمی داره حرف نمی زنه. مامانم گفت با تو کار داره بردار. دفعه بعد من برداشتم و مریم بود. شروع کرد بد و بیراه گفتن که چرا به من زنگ نمی زنی و چرا این همه مدت منو بی خبر گذاشتی و این حرف ها. من حرف نمی زدم. دیگه سادگیش داشت به حماقت می زد. گفت می دونی اون بار آخری که زنگ زدی و اونجوری حرف زدی من چقدر پشیمون شدم. بعدش هی خواستم بات حرف بزنم تو زنگ نزدی. از 118 شماره زندان اوین رو گرفتم زنگ زدم گفتم می خوام با یکی از زندانی هاتون حرف بزنم. مسئولش کلی خندید گفت نمیشه. با این جملات آخرش کاملن منقلب شده بودم. هیچ وقت کسی رو اینجوری نخواسته بودم که چشم بسته و انقد بی منطق برم دنبالش. مثل اینکه زنگ بزنی بهشت زهرا بگی می خوام با یکی از مرده هاتون حرف بزنم. اون صحنه ای از فیلم که تعریف کردم منظورم اینجا بود. برای تماشاچی خنده دار بود و تعریف کردن همین ماجرای من هم مضحکه. واسه خودم ولی مثل مرثیه می مونه. گفت از پسره جدا شده و می خواد برگرده. برگشت. ولی دیگه ما اون آدمهای قبل نبودیم. آدمی که میره وقتی برمی گرده باید یه بار دیگه ساخته بشه. نمی تونی با خاطره های قبل معاشرت کنی. من می خواستم که ندیده بگیرم اون شش ماه رو. می خواستم حرف بقیه رو باور کنم که اینم یه تجربه ای بود و تموم شد. اینکه اتاقت دست نخورده مونده باشه معنیش این نیست که داری به همون زندگی برمی گردی. اولین و آخرین باری که بعد از زندان باش خوابیدم به بدنش چنگ می زدم که نذارم دور شه. نذارم جدا شیم. هر چه نزدیک تر می شدیم بیشتر می فهمیدم که دیگه راهی برای نزدیکی نیست. تو بغلش گریه ام گرفته بود. صورتم توی موهاش بود ولی فهمیده بود. اونم فهمیده بود که ما از هم جدا میشیم.
تمام مشکل من این دو سال و خورده ای اینه که زندگی قبلی رو از دست دادم و بلد نیستم چیز جدیدی جاش بذارم. راستش هر مدلی از زندگی حتی اونی که آرزوشو داشتم به نظرم احمقانه میاد. دوست دارم باور کنم که به آخر خط رسیدم ولی می دونم که آخر خطی در کار نیست. برای ادامه دادن به کمی حماقت نیاز دارم که بگم خب زندگی همینه و برای تموم کردنش هم به همون حماقت نیاز دارم که بگم دیگه تمومه. نمی دونم توضیح دادن زندگیم انقدر سخت شده یا کسی رو پیدا نمی کنم که براش بگم. چند وقت پیش که برای تسویه حساب رفته بودم شرکت دوست داشتم در ادامه امور مالی و انبارداری و فلان راه می افتادم و برگه تسویه رو جلوی هر کسی که منو می شناخت می گرفتم که امضا کنه که دیگه با من کاری نداره، بدون اینکه بخواد چیزی بدونه.
بعد التحریر: خواستم این نوشته رو پاک کنم دیدم چه فایده داره؟ کسی که نوشته خودمم و خودمو که نمی تونم پاک کنم متاسفانه. آدمی که دلش به حال خودش می سوزه و انقدر همه چیز رو جدی می گیره مشکلش با حرف نزدن و پاک کردن حل نمیشه. شاید هم لازمه همهی حرف های جدی زده بشه تا بشه بعد بشون خندید. به هرحال بله، همهی ماجرا یه کمدی تلخه از حماقت های ما.
۱۰ دی ۱۳۹۰
۲۹ آذر ۱۳۹۰
پدر من بد منو نگاه مي كنه
شب يلداي سال هفتاد شنبه بود. در واقع شنبه ي متصل به يكشنبه. امتحان هاي ثلث اول كلاس سوم. من و خواهرم خونه حليمه خانوم همسايه مون بوديم. شوهرش ممد آقا بازيكن تيم گسترش بود كه اون سال دسته اول بازي مي كرد. من و پسراش رو معمولن با ژيانش مي برد آزادي فوتبال تماشا كنيم. اون موقع بازيكناي فوتبال پسراي همسن من داشتن، هشت نه ساله. ما منتظر بابا و مامان و داداشم بوديم كه رفته بودن سفر و قرار بود اون شب برگردن. حليمه خانوم هي مي گفت امشب بلندترين شب ساله و براي آدم منتظر خود منتظر شدن شب يلداس. صبح شد. پسرخاله ام اومد به حليمه خانوم يه چيزي گفت و اونم پغي زد زير گريه و اومد به ما گفت مادربزرگتون حالش بده بايد بريد اهواز. من باهوش بازي درآوردم به خواهرم گفتم آجي مرده اينا ميگن حالش بده. كتاب قرآنم رو برداشتم كه وسط مراسم و اينا بخونم واسه امتحان. با كلي از فاميلا با قطار رفتيم اهواز. يه ميني بوس اومد دنبالمون يه راست رفتيم بهشت آباد. جمعيت زيادي بود. من از وسطشون رد مي شدم و با رد شدن من صداي گريه جمعيت بيشتر مي شد. عمه ام بلندم كرد با گريه گفت اين پسرشه و ملت دوباره زدن زير گريه. فكر كن مثل علي اصغر بلند كردن تو تعزيه. جلوتر مادربزرگمو تو جمعيت ديدم. فرضيه ام از بين رفته بود و هيچ گزينه ي ديگه اي هم نداشتم. حتي متوجه حرف عمه ام نشده بودم. به خاك تازه اي رسيدم كه مرده توش بود و روش پلاكي بود كه اسم بابام رو نوشته بود. از اينجا رو تا خونه يادم نيست. اين نحوه ي مواجه كردن يه بچه هشت ساله با مرگ پدرش فقط تو اين كلوني احمق ها ممكنه. كه كل مراسم خاكسپاري و عزاداري تو اين مملكت يه مراسم مازوخيستيه. كتاب قرآنم رو همونجا گم كردم و ديگه به تهران برنگشتم و يك ماه بعد همون اهواز رفتم مدرسه. كارتن كتاب هايي كه بچه هاي مدرسه قبلي م برام فرستاده بودن تو پست گم شد و فقط نامه ي معلمم آقاي صمدپور به دستم رسيد كه گفته بود همه دوستم دارن و به فكرم هستن.
يه دوستي داشتم كه تمام عمرش رو تو يه خونه ويلايي قديمي زندگي كرده بود و وقتي مي رفتي در خونه، مثل همون خونه هاي قديمي بايد زنگ بلبلي خونه رو مي زدي و طرف مي اومد در رو باز مي كرد و تازه با باز كردن در متوجه مي شد كي پشت دره. مي گفت من هيچ تصوري از آيفون صوتي هم ندارم چه برسه به تصويري. تصور اينكه قبل از باز كردن در بدوني كي پشت دره. فكر مي كنم منم به همون ميزان تصوري از زندگي با پدر ندارم. يه چيزهاي محوي مثل يادآوري يه فيلم قديمي تو خيالم هست. از اون يادآوري ها كه نه يه تصوير متحرك كه فقط عكس هايي رو بخاطر مي آري. مثل وقتي كه توي تاكسي روي پاش نشستم و ته ريشش به صورت مي خوره و من هي صورتم رو كنار مي كشم. يا وقتي روي موتورش نشستم و گاهي سرم رو بالا ميارم و تصوير سر و تهش رو مي بينم كه باد به صورتش مي خوره. يا وقتي دير رسيديم به استاديوم و داريم ديواره ي پرشيب كنار استاديوم رو بالا ميريم كه به طبقه دوم برسيم. يا وقتي رفته سركار و من ميرم پيرهنش رو از كمد برمي دارم و بو مي كنم. انقدر همه چيز دور شده كه اگه كسي پيدا بشه و مدتي بم تلقين كنه كه اينا همه خيالات منه باور مي كنم.
حالا چيزي كه بعنوان بابام مي شناسم كسيه كه سالها تو ذهنم ساختم. نه مي تونم بگم وجود نداره نه مي تونم ثابت كنم اين مرد همون آدميه كه بيست سال پيش مرده. آدمي كه تو دوره هاي مختلف زندگيم احضارش كردم و ازش خواستم بام حرف بزنه. برام تجسم يه مرد كامل بوده و هميشه وجدان من. مدت هاست هيچ چيز راضي كننده اي براي بابام نداشتم. فكر مي كنم ديگه ازم قطع اميد كرده. سنگيني نگاهش رو حس مي كنم. سيگار وينستونش و ساعتي كه موقع تصادف از كار ايستاده هنوز تو كمده. ولي من جرات ندارم بشون سر بزنم. همين حالا كه اين كلمات رو دارم تايپ مي كنم دستم مي لرزه. يك بار پدرم منو ساخته و حالا اين منم كه پدرم رو مي سازم و هيچ كدوم از هم گريزي نداريم. من هميشه پسرش هستم و اون هميشه كنار اتاق سيگار مي كشه.
يه دوستي داشتم كه تمام عمرش رو تو يه خونه ويلايي قديمي زندگي كرده بود و وقتي مي رفتي در خونه، مثل همون خونه هاي قديمي بايد زنگ بلبلي خونه رو مي زدي و طرف مي اومد در رو باز مي كرد و تازه با باز كردن در متوجه مي شد كي پشت دره. مي گفت من هيچ تصوري از آيفون صوتي هم ندارم چه برسه به تصويري. تصور اينكه قبل از باز كردن در بدوني كي پشت دره. فكر مي كنم منم به همون ميزان تصوري از زندگي با پدر ندارم. يه چيزهاي محوي مثل يادآوري يه فيلم قديمي تو خيالم هست. از اون يادآوري ها كه نه يه تصوير متحرك كه فقط عكس هايي رو بخاطر مي آري. مثل وقتي كه توي تاكسي روي پاش نشستم و ته ريشش به صورت مي خوره و من هي صورتم رو كنار مي كشم. يا وقتي روي موتورش نشستم و گاهي سرم رو بالا ميارم و تصوير سر و تهش رو مي بينم كه باد به صورتش مي خوره. يا وقتي دير رسيديم به استاديوم و داريم ديواره ي پرشيب كنار استاديوم رو بالا ميريم كه به طبقه دوم برسيم. يا وقتي رفته سركار و من ميرم پيرهنش رو از كمد برمي دارم و بو مي كنم. انقدر همه چيز دور شده كه اگه كسي پيدا بشه و مدتي بم تلقين كنه كه اينا همه خيالات منه باور مي كنم.
حالا چيزي كه بعنوان بابام مي شناسم كسيه كه سالها تو ذهنم ساختم. نه مي تونم بگم وجود نداره نه مي تونم ثابت كنم اين مرد همون آدميه كه بيست سال پيش مرده. آدمي كه تو دوره هاي مختلف زندگيم احضارش كردم و ازش خواستم بام حرف بزنه. برام تجسم يه مرد كامل بوده و هميشه وجدان من. مدت هاست هيچ چيز راضي كننده اي براي بابام نداشتم. فكر مي كنم ديگه ازم قطع اميد كرده. سنگيني نگاهش رو حس مي كنم. سيگار وينستونش و ساعتي كه موقع تصادف از كار ايستاده هنوز تو كمده. ولي من جرات ندارم بشون سر بزنم. همين حالا كه اين كلمات رو دارم تايپ مي كنم دستم مي لرزه. يك بار پدرم منو ساخته و حالا اين منم كه پدرم رو مي سازم و هيچ كدوم از هم گريزي نداريم. من هميشه پسرش هستم و اون هميشه كنار اتاق سيگار مي كشه.
۱۷ آذر ۱۳۹۰
آی دلم وای وای وای دلم
من معمولن از مرخصی هام استفاده نمی کنم. سالی یه ماه مرخصی دارم که بیشترش دست نخورده می مونه. آخر سال نُه روزش به سال بعد منتقل میشه و معادل بقیه اش بم پول میدن. هشت سال گذشته - و من روی هشت سال که تاکید می کنم چون هشت سال منو یاد جنگ می ندازه، کی میتونه جلوم رو بگیره که مقایسه نکنم - همونقدر فرسایشی و همونقدر سخت. نه که دلم نخواد برم مرخصی نه که از کار خوشم بیاد متنفرم اصلن ولی انگار مسخ شدم، بی حس شدم. هر روز صبح با سر میرم تو همونجا که بدم میاد. مدت های زیادی شعاع عمودی آفتاب رو نمی بینم. صبح که میرم و عصر که برمی گردم آفتاب مایل و کم رمقه. می دونم «این که کاری نداره» «کارتو عوض کن» ولی شما نمی دونید آدم یه وقت هایی چجور یه جا گیر می کنه. همین جاست که نمیشه توضیح داد که یه بخشی از زندگی من تحت رادیکال ترین تصمیم های ممکن داره پیش میره و یه جایی مثل اینجا اینجوری مستاصلم. منم که آدم طول و تفصیل دادن نیستم. می دونید مرخصی یا استعلاجیه یا استحقاقی. از استحقاقیم که گفتم استفاده نمی کنم. دلیلی ندارم برای استفاده. آدم بدون قصد خاصی مرخصی بگیره بیشتر حوصله اش سر میره. یکی هست که هی بت میگه خب مرخصی گرفتی که چکار کنی؟ فقط یه بار که از دوست دخترم جدا شدم سه روز سر کار نرفتم که اونم فرقی با مرخصی استعلاجی نداشت. اصولن از لحاظ فیزیکی هیچیم نمیشه. یعنی مرخصی استعلاجی هم نمی تونم بگیرم. گاهی خودمو تصور می کنم که از خیابون رد میشم و ماشین بم می زنه و پام می شکنه و می مونم تو خونه. شما باور نمی کنید من تو زندگیم حتی بالا نیاوردم. نه جاییم بخیه خورده نه مریضی سختی گرفتم نه جاییم شکسته. عوضش تا دلتون بخواد دلم... دلم...
اشتراک در:
پستها (Atom)