۲۲ مرداد ۱۳۹۰

زوال بدن

من هیچ وقت چیزی رو نشکوندم. هیچ وقت در اتاق رو به هم نکوبیدم. هیچ وقت ول نکردم برم سفر. هیچ بلایی سر خودم نیاوردم. تمام این ده پونزده سالی که به خودکشی فکر کردم حتی یک بار عملیش نکردم. حتی برای ترسوندن اطرافیانم. حتی برای جلب ترحم. من آدمی هستم که اول به 1 فکر می کنم بعد به 3 بعدش به 2. همیشه اول به چند لحظه بعد از کاری که می کنم فکر می کنم. به آدم هایی که جیغ می زنند، به آدم هایی که وحشت زده می شن، به خودم که پشیمون شدم، بعد به کاری که می خوام بکنم. همیشه برای هر کاری قبلش میگم خب که چی؟ امشب مامانم اومد باز تمام این ده سال رو شخم زد. باز همون حرف ها. این بار شدیدتر. چندین بار گفت من دارم از فرمان خدا اطاعت می کنم. مثل بازجوم شروع کرد به ربط ولایت فقیه به ولایت انبیاء و اطاعت از خدا. مثل بازجوم گفت من فکر نمی کنم که تو کافری. حکم کافر چیز دیگیه. تو داری اینجا حموم میری با ما غذا می خوری. گفت این ده سال که به عقل خودت متکی بودی و دیگه به چیزی اعتقاد نداشتی ثمره اش چی بوده؟ اعصابی که نداری. بدنی که تحلیل رفته و چیزی ازش نمونده. اینم وضع زندگیته. یه مشت فیلم و کتاب. هیچی نداری. گفت من رفتم تحقیق کردم کسانی که با تو اون کارها رو کردن... گفتم کدوم کارها؟ مگه چیزی می دونی؟ گفت هر چی. همه اون کارهایی که با بقیه کردن با تو هم کردن. همه کار آدم های دیگه ای بوده. اون بالایی مبراست. گفتم سند منم تو از کجا تحقیق کردی. هیچی نگفت. باز حرف های قبلی رو تکرار کرد. رفت یه چایی ریخت با یه سیب آورد گذاشت رو میزم و رفت. رفتم ریشم رو زدم، رفتم زیر دوش. می خندیدم و از چشمام اشک می اومد. به خودم گفتم تو که خودت رو نمی کشی. تو حتی با یه تور معمولی نمیری آنتالیا که حالت بهتر شه. حتی فردا صبح زود میری سر کارت. تو هیچ کار جبران ناپذیری انجام نمیدی. ولی از امشب به بعد یادت باشه با بزدلی و حقارت تمام داری ادامه میدی. هر چقدر که ادامه داشته باشه. شاید انقدر ادامه داشته باشه که بدنت تکه به تکه رو به زوال بره. بعد اون کسی که از میون اون بدن پوسیده هنوز به این زندگی نگاه می کنه هیچ فرقی با امروز تو نداره.
چراغ زد. با دست اشاره کردم به چپ. یعنی فاطمی. یه ون خالی بود. نشستم جلو. گفت آقا ببخشید ما سیگارمون روشنه. گفتم راحت باش داداش. رادیو روشن بود. مجری داشت از کارشناس مذهبی می پرسید اگه ساعت ما جلو باشه و قبل از اذان ما جرعه آبی دانه خرمایی نانی بخوریم و بعد متوجه بشیم این حکمش چیه. راننده گفت این دیگه تابلوئه. قبل از اینکه کارشناس جواب بده رادیو رو خاموش کرد گفت تابلوئه اشکال نداره. با کله اشاره کرد به من که هان؟ حس یکی از اعضای خانواده گلس رو داشت که تو مسابقه هوش رادیو شرکت کرده بود. کاج که رسید با دست اشاره کرد هه تاکسی قدیمی. عجیبه تعویضش نکردن. یه پیکان نارنجی قدیمی جلومون داشت می رفت. از اینا که شیشه بغل راننده لچکی داشت. گفت پدربزرگ من یه آبی کمرنگش رو داشت با خطای زرد. گفتم از اونا که دیگه اصلن پیدا نمیشه. گفت نه. راه آهن بازار کار می کرد. ما خانوادتن تاکسی داریم. نه که همه راننده تاکسی باشیما، تاکسی داریم. من، پدربزرگم، بابام، داداشم، پسرخاله ام، اون یکی داداشم، همه. داداشم فوق لیسانسه ولی تاکسی داره. کار نمی کنه. زیر پاشه. بابام همیشه یه حرف خوبی می زنه. میگه می خوای ماشین بگیری خب تاکسی بگیر. اگه خودتو بالا نگیری خیلی هم خوبه. هم تو طرح میری هم بنزینش بیشتره. فقط خودتو نگیری حله. مسافر نمی زد. می دونست رشته کلامش قطع میشه. تا ولیعصر اومد. ماشینو تو ایستگاه پارک کرد بره با بقیه راننده ها یه چیزی بخوره. منم که دیگه داشتم می رفتم خونه.

۱۱ مرداد ۱۳۹۰

رفتن به مکزیک

48 ساعت بعد از دستگیری چنان به عرق و خون و درد پیچیده بودم که دیگه چیزی رو احساس نمی کردم. وقتی می اومدن، من روی زمین می افتادم و پاهام رو توی شکمم جمع می کردم. به ندیدن عادت کرده بودم و هوای خیلی گرم جایی که نمی دونستم کجاست و صداها و ضربه ها کم کم منو به یه دنیای ذهنی می برد. انگار که روی آب شناور بودم. بدنم با هر موجی تکون آرومی می خورد. به خودم گفتم اگه نجات پیدا کنم میرم دریا. یه چیزی شبیه نذر بود.
چشمام رو باز کردن  و در پشت سرم بسته شد. یه سلول کوچک یک و نیم در دو. یه پسر کم سن با ریشی کم پشت و مشکی گوشه سلول نشسته بود و قرآن می خوند. از جاش تکون نخورد. سلام کردم. جواب داد. نوزده سال داشت و خیلی زود ظاهر آرومش به بی تابی مداوم تبدیل شد. گریه بدون اشک و پر سر و صدایی که فقط می تونستم سرش رو تو بغل بگیرم و بگم آروم باش محسن آروم باش. یه روز یه بطری آب معدنی یه لیتری که باید موقع دستشویی رفتن آبش می کردیم رو افقی گرفتم جلوی صورتم. بش گفتم از اون ور به آب بطری نگاه کنه. بعد آروم تکونش می دادم. آب از این ور آروم موج بر می داشت و به صخره اون ورش می خورد و صدا می داد. بش گفتم فکر کن ما لب دریاییم. موج داره می زنه. آزادیم. یکم خندید بعد تکیه داد گفت بابا توام ما رو اسکل کردی. اون تابستون من هر روز فکر می کردم که آزاد میشم. هی فکر می کردم خب کی می تونم برم دریا. ماه رمضون شد. بعدش باز هوا گرم بود. کم کم پاییز اومد. بچه ها گفتن پاییز هم هوا خوبه اونجا. آذر، ماه آخر پاییز آزاد شدم. هوا سرد شده بود. دیگه شوق هیچی نداشتم. سه نفری رفتیم شمال. با کمترین میزان مکالمه در روز. هوا ابری و سرد بود. نذر من ادا نشده بود.
اون موقع که روی زمین افتاده بودم، نمایی از فیلم رستگاری در شاوشنگ جلوی چشمم بود که تیم رابینز از زندان فرار کرده و داره میره به سمت مکزیک و اون نمای هلی شات از روی اقیانوس آبی که نور خورشید روش می درخشه. امید دیدن دوباره همچین تصویری زنده نگه ام می داشت. برای من و خانواده ام هنوز ته دنیا کنار دریا رفتنه و دریا نقش مهمی در نمودارهای رفتاری ما بازی می کنه. خلاصه اون تابستون که هیچ تابستون بعدش هم من نرفتم دریا و این روزها احساس می کنم نه به یک دریا که به یک مکزیک برای پناه بردن نیاز دارم. حالا راز فرار کردن آدم ها بعد از یک ساعت و نیم فیلم حادثه ای به مکزیک رو می فهمم. باید خوش شانس باشی که مکزیک خودت رو داشته باشی. جایی برای بازنشستگی از همه ی زندگی قبلی. سرزمین بی برنامگی و بی حوصلگی و آزادی. کاش این تابستون جایی باشه که نذرم ادا بشه.

۰۷ مرداد ۱۳۹۰

زیرنویس تلویزیون نوشته شش ماه پس از رفتن حسنی مبارک... شش ماه؟ چرا زمان انقدر سریع می گذره؟ انگار دارم پرش می کنم. چرا پس اون شش ماه زندان انقدر دیر گذشت؟ چرا لحظه لحظه اش هر روز تکرار میشه؟ چرا به خودم می گفتم حالا دیگه قدر زمان رو می دونم؟ چرا فکر می کردم از حالا به بعد هر کاری دلم بخواد می کنم نه کاری که مجبورم؟ چرا پس نشد؟ چرا بدتر شد؟ حس می کنم دست و پام بسته اس. حس می کنم نمی تونم تکون بخورم. انگار توی قبرم. مادربزرگم سه هفته اس که روی تخت خوابیده دست هاش بسته اس. بدیش اینه که می فهمه، می دونه کجاست. می دونه دست هاش بسته اس. چرا من می فهمم داره چه بلایی سرم میاد؟ چرا انقدر زمان داره زود می گذره؟ فکر کنم قبل از این که مادربزرگم بمیره من ازش پیرتر شده باشم.

۰۶ مرداد ۱۳۹۰

تابستان می گذرد
من هنوز گرمم
نمی فهمم

۰۲ مرداد ۱۳۹۰

این روزها حال خوب مثل خواب خوب می مونه
همین که میاد می ترسی از دستش بدی
که میدی!

۳۰ تیر ۱۳۹۰

قرار بود امروز با داداشم بریم اسپیلت بگیریم برای پذیرایی. اتاق من کولر داره ولی مامانم نمیاد تو اتاق من. میگه اتاقت یه چیزی داره مثل انرژی منفی. وقتی می خوابم توش از خواب می پرم. پذیرایی کولر آبی داشت. مامانم اول تابستون کولر آبی رو فرستاده بود برای مادربزرگم. تا پارسال با ما زندگی می کرد، انقدر گفت من خونه ندارم، بعد عمری باید دربه دری بکشم که دایی ها براش یه خونه اجاره کردن. از وقتی یادمه خونه ما زندگی می کرد ولی همیشه می گفت در به درم! فکر می کرد مهمونه. راستش من ازش خوشم نمیاد. طبق معمول بیمارستان بستری شده. مامانم الان از بیمارستان اومده. میگه دیگه اسپیلت نگیریم دیگه آجی عمرش به دنیا نیست. همین روزها تموم می کنه. همون کولر آبی رو برمی گردونیم پول برقمون زیاد میشه. میگه آخرین باری که تونسته حرف بزنه گفته بگید محمد بیاد ببینمش. بم گفته بودن ولی گفتم مثل همه دفعه های پیش که دو دستی چسبیده به زندگی و تا بوی مردن بش می خوره زمین و زمان رو میگه بیان دیدنش باز گفته برم. نمی دونم چرا منو دوست داره. همیشه نوه های دیگه اش شاکی بودن که این گوشت تلخو دوست داری ما که بت سر می زنیم رو دوست نداری. فردا میرم ببینمش. حالا نمی دونم اگه تا فردا دووم نیاره چه حسی پیدا می کنم.
پ ن: یکی از اولین پست های وبلاگم درباره همین بود!

۲۸ تیر ۱۳۹۰

لابد اثر پروانه ای است
که هر چیز کوچکی از تو
در من طوفان درست می کند

۲۳ تیر ۱۳۹۰

تصویر آخر نبرد رستم و سهراب، رستم لحظه های آخر، وقتی فهمیده کاری از دستش برنمی آد، دست از تقلا کشیده و سر پسرش رو به آغوش گرفته. یه تصویر ساده و حالا دیگه کلیشه شده. به نظر ساده میاد ولی کی واقعن می فهمه لحظه ای که کاری از دستش برنمی آد برای نجات دوستش / یارش / بچه اش، مهمترین کاری که باید بکنه اینه که هیچ کاری نکنه. اگه می تونه فقط آرومش کنه. شاید سرش رو به آغوش بگیره و بگذاره داستان تموم شه. شاید کسی که درد می کشه - چه جسمی چه روحی - چندان اختیاری برای قرار گرفتن تو اون موقعیت نداشته باشه ولی کسی که داره واکنش نشون میده / تصمیم گرفته که واکنش نشون بده می تونه انتخاب کنه که اون لحظه چکار کنه. و به نظرم آدم ها در موقعیت «واکنش» خودشون رو نشون میدن. تو همه داستان ها و نمایشنامه های تراژیک، خود اتفاق بد اهمیت اصلی رو نداره، بلکه داستان درباره رفتار آدم ها قبل و بعد از یک فاجعه است. یه جمله کلیدی درباره سینما هست که «سینما یعنی واکنش».

این روزها خیلی سخت تر از تحمل حال بدم، حرف زدن درباره اش با دیگرانه. نه توان تحمل تنهایی رو دارم نه می تونم دیگه حضور دیگران رو تحمل کنم. و البته هیچ راه سومی هم نیست. بالاخره آدمی که داره به تو لطف و توجه می کنه، تو رو تو موقعیتی قرار میده که در هر حالتی سپاسگزارش باشی! حتی وقتی واکنشش به حال بدت، خودش آغاز یک ماجرای تراژیک باشه!

هر روز آدم هایی رو می بینم که تو وضعیتی به مراتب سخت تر از من دارن زندگی می کنن ولی خودخواهانه و شاید بزدلانه تصمیم می گیرم که از کنارشون بگذرم و بشون فکر نکنم. ولی فکر می کنم لحظه ای که ایستادم و بشون نگاه کردم نسبت به کاری که دارم می کنم مسئولم. 

ده سال پیش ناصر ازم پرسید فکر کن سد لتیانی و دختری که عاشقشی افتاده تو آب و داره خفه میشه و تو شنا بلد نیستی و مطمئنی اگه بپری هم تو می میری هم اون، چکار می کنی؟ اون موقع بش گفتم آدم باید خیلی بزرگ شده باشه که نپره. الان ده سال بزرگ تر شدم و هنوز نمی دونم می پرم یا نه.

۰۵ تیر ۱۳۹۰


ببین جان من
برای هر بار که بخواهی ببوسی و نبوسی
برای هر بار که بخواهی بغل کنی و نکنی
هر حرفی که روی دلت بماند
به ازای هر بار دلتنگی
یک چیزی از آدم کم می شود و دیگر بر نمی گردد
یک مرضی مزمن می شود
مثل ریزش مو
مثل سنگ کلیه برای کسی که شاشش را نگه می دارد
حالا خودت حساب کن
راضی هستی؟
حتمن باید دانشمندی بگوید؟
حال مرا نمی بینی؟