۲۸ آبان ۱۴۰۰
اژدها رو بیدار کن
›
مادرم تلفن رو قطع کرد و به برادرم گفت چه خوبه که ما تو خونه آرامش داریم خونههای بقیه... و شروع کرد از ماجراهایی که پای تلفن شنیده تعریف کرد...
۴ نظر:
۱۱ آبان ۱۴۰۰
›
چند روز پیش با فریاد بلندی از خواب بیدار شدم. خودم صدای خودم رو نشنیدم ولی همه رو، حتی برادرم رو که خواب سنگینی داره بیدار کرده بود و هراسان...
۶ نظر:
۱۲ مهر ۱۴۰۰
تو به وایب اعتقاد داری؟
›
نمیدونم کی بود پای تلفن که به قول هامون دست گذاشته بود رو مرکز عاطفیِ وجودِ مادرم. برای اولین بار بود که میشنیدم مامانم داره از دلتنگیش ب...
۳ نظر:
۳۱ شهریور ۱۴۰۰
›
دیگر دست از تعقیب سرنوشت هم برداشتهایم مثل چشم برگرداندن از تماشای لحظهی آخر سقوط
۰۲ شهریور ۱۴۰۰
لطفا حافظهها را پاک کنید
›
تصاویری که هکرها از زندان اوین منتشر کردهاند یک کابوس قدیمی را برایم زنده کرده. این که در تمام مدتی که چشمهایم بسته بوده دوربینی آن لحظات...
۳ نظر:
۱۴ مرداد ۱۴۰۰
›
من خیلی کارها رو با شوق انجام دادهم. شوق رو میشناسم. با شوق غذا پختم. با شوق صبحانه آماده کردم. با شوق لباس پوشیدم. با شوق منتظر بودم. با...
۴ نظر:
۰۷ مرداد ۱۴۰۰
تو رو خدا احساساتی نشو
›
خیلی جوان که بودم رفته بودم سفر و برای دوستدختر اون زمانم نامهای نوشتم و وقتی برگشتم گفت نامهام رو از خودم بیشتر دوست داره و همیشه براش ن...
۱ نظر:
۰۲ مرداد ۱۴۰۰
تو آب چشمه شستم عشق قدیمیام رو
›
بچه که بودم تو قلعهحسنخان به قول داریوش «کوچهی قدیمی ما کوچهی بنبست» بود. و کوچهی بن بست باعث نزدیکی روابط میشه. ما بچهها یهسره تو ...
۲ نظر:
۲۹ تیر ۱۴۰۰
نیاز به کتک زدن و کتک خوردن
›
یه روز تو کوچه داشتم با دوچرخه میرفتم که یه بچهی دیگه با دوچرخه اومد کنارم و گفت تو از تهران اومدی؟ گفتم آره و تا گفتم آره یه لگد زد به دو...
۱ نظر:
۲۰ تیر ۱۴۰۰
›
آفتاب تیز میزنه تو چشمم و ابروهام رو تو هم میکشم که بتونم نگاهش کنم و میگه اینجوری که ابروهاتو تو هم میکنی زشت میشی مثل دالتونها میشی و...
۱ نظر:
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب