یك سرخپوست خوب
۰۷ مرداد ۱۴۰۰

تو رو خدا احساساتی نشو

›
خیلی جوان که بودم رفته بودم سفر و برای دوست‌دختر اون زمانم نامه‌ای نوشتم و وقتی برگشتم گفت نامه‌ام رو از خودم بیشتر دوست داره و همیشه براش ن...
۱ نظر:
۰۲ مرداد ۱۴۰۰

تو آب چشمه شستم عشق قدیمی‌ام رو

›
 بچه که بودم تو قلعه‌حسن‌خان به قول داریوش «کوچه‌ی قدیمی ما کوچه‌ی بن‌بست» بود. و کوچه‌ی بن بست باعث نزدیکی روابط میشه. ما بچه‌ها یه‌سره تو ...
۲ نظر:
۲۹ تیر ۱۴۰۰

نیاز به کتک زدن و کتک خوردن

›
یه روز تو کوچه داشتم با دوچرخه میرفتم که یه بچه‌ی دیگه با دوچرخه اومد کنارم و گفت تو از تهران اومدی؟ گفتم آره و تا گفتم آره یه لگد زد به دو...
۱ نظر:
۲۰ تیر ۱۴۰۰

›
 آفتاب تیز میزنه تو چشمم و ابروهام رو تو هم میکشم که بتونم نگاهش کنم و میگه اینجوری که ابروهاتو تو هم میکنی زشت میشی مثل دالتونها میشی و...
۱ نظر:
۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰

میمون‌ها هم محبت سرشان می‌شود

›
 آقای صمدپور معلم دوم و سوم دبستان من بود. جوان بود و خوشچهره و به رسم مردهای دههی شصت سیبیل پرپشتی داشت و صورتی همیشه تراشیده. مدرسهی ما...
۷ نظر:
۰۵ فروردین ۱۴۰۰

تو که اسمت شین داشت

›
 یاد اون عید شیراز افتادم. اون عید عجیب که پر از اتفاق بود. گاهی اینجوری میشه. اتفاقها میان و مثل یه رقص جمعی دورت میگردن و میرن. من اول د...
۱۳ نظر:
۲۱ بهمن ۱۳۹۹

علیه یادها و خاطره‌ها

›
دلم می‌خواد وقتی مُردم انقدر بی‌آبرو و بی‌حیثیت باشم که هیچکس روش نشه بگه منو می‌شناخته. حتی برای حفظ آبروش دو تا فحش هم به قبر من نثار کنه....
۱ نظر:
۱۶ بهمن ۱۳۹۹

باید عواقب حرف‌های نزده را بپذیریم

›
 خواهرم به دایی‌م مسیج داده که «شما باعث و بانی مرگ بابام هستی» و این باعث طوفانی در خانواده شده. این اولین بار تو این سی ساله که درباره‌ی ت...
۶ نظر:
۲۴ شهریور ۱۳۹۹

با اینکه مشخصه ولی نامشخصه

›
من واقعا زندگی بی‌هدفی دارم. بی‌هدف و آواره. قبلا فکر می‌کردم دارم پرسه می‌زنم الان اسمش شده این. لابد پرسه‌زنی و آوارگی در امتداد همدیگه‌...
۹ نظر:
۱۶ شهریور ۱۳۹۹

اسمش اعتراف نیست

›
سال 88 یک ماهی از انتخابات می‌گذشت و من سه هفته بود که در انفرادی بودم. یک روز من و حدود بیست نفر دیگه رو با چشم‌بند بردند به اتاقکی که بع...
۴ نظر:
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب
عکس من
محـمد
مشاهده نمایه کامل من
با پشتیبانی Blogger.