یك سرخپوست خوب
۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۹

نه خوشبخت، نه بدبخت

›
ظهر مامانم گفت عموت یه بن خرید از فروشگاه رفاه داده گفته خودش نمی‌رسه ازش استفاده کنه ما باش بریم خرید. بیا با حامد برو فروشگاه خرید کن. د...
۱۰ نظر:
۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۹

مثل هوا برای خفگی

›
برای دوست داشتن دوست نداشتن لازمه برای لمس خیال لازمه جدایی و دلتنگی وجود داره ولی حضور و وصال نه امید وجود نداره ولی ناامیدی چرا ...
۳ نظر:
۲۱ اسفند ۱۳۹۸

نازکیِ طبع

›
مامانم داشت نماز شب می‌خوند و گریه می‌کرد. هی آروم می‌گفت الهی العفو. داشتم پیش خودم می‌گفتم مادر من برای چی داری طلب بخشش می‌کنی؟ چی موند...
۶ نظر:
۱۹ اسفند ۱۳۹۸

مثل یک باکره

›
چند ساله تو خواب‌هام هر جا به اوج استیصال می‌رسم یادم میاد یه خونه دارم. یه خونه با نور زرد از گذشته‌ی دور که کلیدش رو هنوز دارم. هر بار ت...
۲ نظر:
۱۱ اسفند ۱۳۹۸

غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد

›
دقیقه 65 بازی واتفورد و لیورپول است. در کمال شگفتی واتفوردِ ته‌جدولی به تازگی گل دوم را به لیورپولی زده که این فصل هیچ شکستی نداشته. خیابا...
۶ نظر:
۲۷ بهمن ۱۳۹۸

جهش مستقیم روی کله‌ی فرمانده

›
یه ایمان تپلی داشتیم تو زندان که خیلی ابهت داشت بش می‌گفتیم دُن ایمان. این رو همراه پسرخاله‌اش که اسم اون هم ایمان بود گرفته بودند که پسر ...
۲ نظر:
۱۹ بهمن ۱۳۹۸

گر رَود دیده و عقل و خرد و جان

›
الهی قمشه‌ای تو رادیوی تاکسی داشت می‌گفت مولانا میگه من یه طوماری دارم طولش از اینجا تا ابد توش فقط نوشته «تو نرو».
۵ نظر:
۲۹ دی ۱۳۹۸

آنچه از آسمان می‌آید، آنچه به آسمان می‌رود

›
دیشب ساعت دو و نیم از خواب بیدار شدم. در جریانید که چشم باز کردن به این دنیا در این روزها چه کار سختی است. شب‌ها از همه وقت بدتر. انگار هم...
۱ نظر:
۲۱ دی ۱۳۹۸

تمام شد

›
امروز شعله‌ی ضعیف امیدم خاموش شد. تمام این سالها امید داشتم که در مقابلشان نجنگم. می‌نوشتم از جنایت و جنایت را باور نداشتم. می‌گفتم از سیا...
۱۳ دی ۱۳۹۸

جلوه‌های ویژه

›
صبح با صدای مامانم بیدار شدم که داشت پشت تلفن دوستش رو که به شدت گریه می‌کرد دلداری می‌داد. همونطوری که از یک حزب‌الهی واقعی توقع میره. شه...
۴ نظر:
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب
عکس من
محـمد
مشاهده نمایه کامل من
با پشتیبانی Blogger.