۱۶ خرداد ۱۳۹۴
›
هامون کفشاشو یکی اینوری یکی اونوری شوت میکنه به طرف دریا میدوه داد میزنه چی میخوای چی میخوای؟ مارسلوس والاس بش میگه از این شهر برو ...
۱۸ نظر:
۲۹ اسفند ۱۳۹۳
شمارش معکوس به سمت شروع
›
امسال سختترین سال زندگیام بود. از همون اول سخت شروع شد. لحظه تحویل سال آرزو کردم سال بعد رو نبینم. سخت ادامه پیدا کرد. همه چیز رو از دست...
۱۰ نظر:
۱۹ اسفند ۱۳۹۳
دَم كشيدن
›
همکارم استاد تعریف کردن خاطرهاس. خیلی به این فکر کردم که چکار میکنه که انقدر خوب تعریف میکنه ولی چیزی نفهمیدم. خودش هم یه خاطره رو دو...
۶ نظر:
۲۳ دی ۱۳۹۳
›
امروز برای اولین بار به این نتیجه رسیدم که اسم مناسبی برای این وبلاگ گذاشتم.
۶ نظر:
۲۹ آذر ۱۳۹۳
›
دارم خفه میشم از حرف نزدن. کلمه اش، فونت اش، حتی صدای کلمه ی خفه شدن شکل چیزی نیست که من تجربه می کنم. هیچ آدمی هم نمی بینم که صداش دربیاد...
۲۸ نظر:
۱۷ آذر ۱۳۹۳
"دعا کن پامون به زمین سفت برسه"
›
مسخرهاس که همه چیز به گفتن دو سه جمله بستگی داره. یعنی میشه با گفتن دو سه جمله روابطتت رو با هر کسی خراب کنی. یا کلن زندگیت رو خراب کنی. ...
۷ نظر:
۱۴ آذر ۱۳۹۳
از آب و هوا
›
امروز با محبوبه رفتیم امامزاده صالح. تو حیاط نشسته بودیم و به نوبت برامون خرمای نذری میآوردن و یکی هم اون وسط لقمه نون و پنیر و سبزی و خر...
۶ نظر:
۱۳ آبان ۱۳۹۳
بازی تحقیر
›
تو مجله 24 ماه پیش گفتگوی حامد بهداد و حمید نعمت الله چاپ شده بود. یکی از چیزهایی که دربارهاش حرف میزدند "تایم تحمل حقارت" بود...
۱۳ نظر:
۲۲ شهریور ۱۳۹۳
›
تو آشپزخونه داشتم نون و پنیر درست میکردم. مامانم داشت با تلفن حرف میزد. از خندههای خجالتزدهاش میتونستم حدس بزنم داره درباره چی حرف م...
۱۸ نظر:
۳۱ مرداد ۱۳۹۳
جمعه آخر مرداد
›
دیشب خواب دیدم تو هواپیما نشستم و دارم یه کوکتلی میخورم که خیلی سرخوشم میکنه. با تکونهای هواپیما مستیام بیشتر میشد. با حال خیلی خوبی ...
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب