۰۴ تیر ۱۳۹۳
پنجشنبه و جمعه
›
نوشتن چند پست قبلی خیلی سخت بود. مجبور شدم از خیلی جزئیات رد بشم. به نوشتن تسلطی نداشتم و فقط میخواستم از روی اتفاقها بدوم. فهمیدم حتی ا...
۳۱ نظر:
۲۴ خرداد ۱۳۹۳
چهارشنبه صبح
›
تا صبح بین خواب و بیداری بودم. فکر میکردم چی بگم که کاری بم نداشته باشن. صدای یه افغانی رو شنیدم که داره داد میزنه یکی بیاد منو ببره توا...
۲۹ نظر:
سهشنبه یازده شب
›
باز هم خواهش میکنم این نوشتهها رو جایی منتشر نکنید و لینک هم ندهید. ....................... ماشین حرکت کرد. هنوز نمیتونستم موقعیتی ...
۲ نظر:
۲۲ خرداد ۱۳۹۳
سه شنبه پنج بعدازظهر
›
روزهای اول بعد از آزادی میخواستم خاطراتم رو بنویسم. شروع هم کردم ولی نتونستم ادامه بدم. هنوز خیلی بشون نزدیک بودم و حالم بد میشد. گفتم ب...
۱۳ نظر:
۱۷ مهر ۱۳۹۲
مرد جان به لب رسیده را چه نامند؟
›
اگه همهی سوپاپهای آدم بسته باشه و از هیچ جا هیچ چیزی بروز نده چی میشه؟ بصورت واقعی و عینی چی میشه؟ سوالم که مشکل داره چون وقتی کسی واقع...
۳۲ نظر:
۱۰ مهر ۱۳۹۲
سفارت سوییس، حافظ منافع مادرم در ایران
›
باید تا چند روز دیگه برای کاری برم سوییس و منتظر ویزام. مامانم از وقتی فهمیده فکر میکنه من میخوام برم و برنگردم. اولش که گفت تو که پول ن...
۵ نظر:
۰۷ مهر ۱۳۹۲
›
باید شبها به شبها وصل بشن، روزها به روزها. من شبها یه آدمم روزها یکی دیگه. باورم نمیشه من یه نفرم.
۱۱ نظر:
۰۴ مهر ۱۳۹۲
و اراده بر این شد که مستضعفین وارثین زمین شوند
›
تو اتوبوس هدفون تو گوشم بود. یه پسربچه چهار پنج سالهای کنار باباش روبروی من نشسته بود و داشت با جدیت یه چیزی تعریف میکرد. همه به بچه نگ...
۷ نظر:
۰۱ مهر ۱۳۹۲
›
زنگ زدم خونهی مامانم عمهام گوشی رو برداشت. این عمه کوچیکه هیچ آداب و مراعات حالیش نمیشه. هر جا میره همه چی میگه و تلفن صابخونه رو برمی د...
۹ نظر:
۱۵ شهریور ۱۳۹۲
یادآوری کامل
›
سه دقیقه حرف زدیم، یه صدای ضبط شدهای سه بار وسط حرفمون تکرار شد «مخاطب گرامی این تماس توسط زندانی زندان اوین میباشد»
۷ نظر:
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب