یك سرخپوست خوب
۰۲ مرداد ۱۳۹۲

›
شیرین تاج خواهر آقا جمشید صابخونه است. آلزایمر داره. جمشید منو برد در اتاقش که بش معرفی کنه و بگه وقتی نیست هواشو داشته باشم. از در اومد ب...
۱۸ نظر:
۳۱ تیر ۱۳۹۲

اسپرم‌هایی که به دنبال رسالت بزرگشان آمده‌اند

›
رفته بودم از بانک چک رمزدار بگیرم که پول پیش خونه‌ی جدید رو بدم. کارمند بانک گفت امضات مطابقت نداره. گفتم می‌شه ببینم؟ مونیتورش رو چرخوند ...
۱۵ نظر:
۲۰ تیر ۱۳۹۲

طنین کاشی آبی

›
داریم دنبال خونه می‌گردیم. زیر آفتاب و میان نامیدی. انگار تو یه شهر مافیایی می‌خوایم خونه بگیریم. دست همه تو یه کاسه‌اس. مردم و بنگاهی‌ها ...
۱۹ نظر:
۰۵ تیر ۱۳۹۲

›
باید برم سر کار ولی تصور هیچ شغلی رو که بتونم انجام بدم ندارم. چجوری هشت سال مثل یه کارمند شریف صبح تا غروب می‌رفتم سر کار؟ واقعن اون آدم ...
۲۰ نظر:
۲۸ خرداد ۱۳۹۲

›
گاهی آدم تو یه موقعیت هایی گیر می‌کنه که تناقض‌های خودش رو کشف می‌کنه. میره بالای ساختمون و یکی داد می‌زنه ممد آقا بچه ات مُرد و خودشو می‌...
۲۲ نظر:
۲۶ خرداد ۱۳۹۲

خردادها و تکرارها

›
امشبِ تهران. آقا شگفت انگیز شگفت انگیز شگفت انگیز. بعد از اعلام نهایی نتیجه انتخابات رفتیم تجریش و راه افتادیم رو به پایین ولیعصر. هر لحظه...
۱۳ نظر:
۱۷ خرداد ۱۳۹۲

اصلح و اصلح‌تر

›
در یکی از داستان‌های فیلم هفت روانپریش قاتلی گلوی دختربچه‎ای را می‌بُرد و به زندان می‌رود و بعد از سالها که آزاد می‌شود متوجه می‌شود پدر د...
۲۰ نظر:
۰۶ خرداد ۱۳۹۲

›
بی هیچ پیش زمینه‌ای تئاتر «مرد بالشی» رو دیدم و تمام مدت فکر می‌کردم چطور ممکنه کسی همچین متنی رو نوشته باشه؟ چطوری زندگی کرده؟ می‌تونستی ...
۷ نظر:
۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۲

دنیای بی پایان

›
دیروز مجبور شدم برم پیش روانپزشکی که ده دوازده سال پیش می‌رفتم تا بستریم کنه. آخرین باری که دیده بودمش یه صبحی تو همون سالها بود که نوبت ش...
۱۸ نظر:
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

غمت اتوبان کرج را می‌بست

›
تلفن زنگ زد یه نفر گفت از کلانتری تهرانسر زنگ می‌زنم تشریف بیارید برادرتون بازداشت شدند. گفتم برای چی؟ گفت اتوبان کرجُ بسته بوده و وسط اتو...
۹۲ نظر:
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب
عکس من
محـمد
مشاهده نمایه کامل من
با پشتیبانی Blogger.