یك سرخپوست خوب
۰۵ تیر ۱۳۹۲

›
باید برم سر کار ولی تصور هیچ شغلی رو که بتونم انجام بدم ندارم. چجوری هشت سال مثل یه کارمند شریف صبح تا غروب می‌رفتم سر کار؟ واقعن اون آدم ...
۲۰ نظر:
۲۸ خرداد ۱۳۹۲

›
گاهی آدم تو یه موقعیت هایی گیر می‌کنه که تناقض‌های خودش رو کشف می‌کنه. میره بالای ساختمون و یکی داد می‌زنه ممد آقا بچه ات مُرد و خودشو می‌...
۲۲ نظر:
۲۶ خرداد ۱۳۹۲

خردادها و تکرارها

›
امشبِ تهران. آقا شگفت انگیز شگفت انگیز شگفت انگیز. بعد از اعلام نهایی نتیجه انتخابات رفتیم تجریش و راه افتادیم رو به پایین ولیعصر. هر لحظه...
۱۳ نظر:
۱۷ خرداد ۱۳۹۲

اصلح و اصلح‌تر

›
در یکی از داستان‌های فیلم هفت روانپریش قاتلی گلوی دختربچه‎ای را می‌بُرد و به زندان می‌رود و بعد از سالها که آزاد می‌شود متوجه می‌شود پدر د...
۲۰ نظر:
۰۶ خرداد ۱۳۹۲

›
بی هیچ پیش زمینه‌ای تئاتر «مرد بالشی» رو دیدم و تمام مدت فکر می‌کردم چطور ممکنه کسی همچین متنی رو نوشته باشه؟ چطوری زندگی کرده؟ می‌تونستی ...
۷ نظر:
۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۲

دنیای بی پایان

›
دیروز مجبور شدم برم پیش روانپزشکی که ده دوازده سال پیش می‌رفتم تا بستریم کنه. آخرین باری که دیده بودمش یه صبحی تو همون سالها بود که نوبت ش...
۱۸ نظر:
۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

غمت اتوبان کرج را می‌بست

›
تلفن زنگ زد یه نفر گفت از کلانتری تهرانسر زنگ می‌زنم تشریف بیارید برادرتون بازداشت شدند. گفتم برای چی؟ گفت اتوبان کرجُ بسته بوده و وسط اتو...
۹۲ نظر:
۱۵ فروردین ۱۳۹۲

در ابتدا کلمه بود، در انتها هم همینطور

›
مجبور شدم روز سیزده بدر در یک سفر شبه الیزابت‌تاونی برم به ده آباء و اجدادی‌مون. سفر الیزابت‌تاون ی یعنی پسر بدبختِ گشادِ قرین به خودکشیِ ...
۲۱ نظر:
۲۵ اسفند ۱۳۹۱

›
می‌شود تصور کرد یک مهمانی را که خدایان نشسته‌اند. یک خدا یک جهان آفریده و بقیه حوصله آفریدن ندارند. به نظرشان لوس‌بازی است ولی بالقوه همگی...
۷ نظر:
۲۰ اسفند ۱۳۹۱

›
دارم برمی گردم به تنظیمات کارخانه. به انسان اولیه. به نیازهای انسان غارنشین. به خوردن و خوابیدن و دفاع از خود و سکس. مشکل خوردن ندارم چون ...
۱۳ نظر:
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب
عکس من
محـمد
مشاهده نمایه کامل من
با پشتیبانی Blogger.