۰۱ مرداد ۱۳۹۱
›
گاهی داخل دریا که ایستادی موجهایی از آب گرم به پات میخورن، کمی گرم میشی و باز موج بعدی سردت میکنن. همونقدر در لحظه همونقدر نامطمئن بین ام...
۱۹ نظر:
۲۶ تیر ۱۳۹۱
گفتگوهای ناهار دوشنبه
›
ناهار خورشت بامیه بود. مامانم بامیهی ورامین رو قبول نداره. از بازار مروی بامیهی اهواز میگیره. من بودم و مامانم و زنداییم و خواهرم. اون دو...
۱۰ نظر:
۲۲ تیر ۱۳۹۱
›
موتور پیچید تو خیابون خلوت، از جلوی پاسگاه رد شد، روی باک یه زنبیل بود که که توش پر سی دی بود و یه ضبط. سرش بالا بود و باد چشماشو تنگ کرده ب...
۲ نظر:
۱۹ تیر ۱۳۹۱
›
حدس های مادرم دربارهی چیزهایی که من دوست دارم همگی برمیگردد به دوره کودکی. اینکه من چه غذایی دوست دارم مثلن. مثلن این تصور که غذای مورد ...
۶ نظر:
۰۵ تیر ۱۳۹۱
از تمدن دور میشوید
›
بعد از بازی نخوابیدم. ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه بلیت داشتم به چابهار. از ترس خواب زودتر رفتم فرودگاه. روز قبلش رفته بودم شرکت که به مهندس...
۵ نظر:
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱
›
رفتم از شرکت چک تسویه رو گرفتم. تو حسابم ده هزار تومان بیشتر نبود. قبض های خونه مونده بود و اگه چک دیرتر می رسید مامانم بهونه جدیدی داشت که ...
۲۴ نظر:
۱۲ فروردین ۱۳۹۱
چیزی برای دونستن نیست
›
آخرِ فیلم چیزهایی هست که نمی دانی لیلا حاتمی به علی مصفا این نخ رو میده که نظری بهش داره. حالا تو طول فیلم اسم همو نپرسیدن. مرد وقتی اینو م...
۸۷ نظر:
۱۰ دی ۱۳۹۰
›
امروز استعفا دادم. تا عيد بيشتر نميرم سر كار. هيچ تصوري ندارم كه بعدش چي ميشه. انگار همه جا رو مه گرفته.
۲۴ نظر:
۲۹ آذر ۱۳۹۰
پدر من بد منو نگاه مي كنه
›
شب يلداي سال هفتاد شنبه بود. در واقع شنبه ي متصل به يكشنبه. امتحان هاي ثلث اول كلاس سوم. من و خواهرم خونه حليمه خانوم همسايه مون بوديم. شوهر...
۲۱ نظر:
۱۷ آذر ۱۳۹۰
آی دلم وای وای وای دلم
›
من معمولن از مرخصی هام استفاده نمی کنم. سالی یه ماه مرخصی دارم که بیشترش دست نخورده می مونه. آخر سال نُه روزش به سال بعد منتقل میشه و معادل ...
۱۵ نظر:
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب