یك سرخپوست خوب
۲۲ مرداد ۱۳۹۰

زوال بدن

›
من هیچ وقت چیزی رو نشکوندم. هیچ وقت در اتاق رو به هم نکوبیدم. هیچ وقت ول نکردم برم سفر. هیچ بلایی سر خودم نیاوردم. تمام این ده پونزده سالی ک...
۱۶ نظر:

›
چراغ زد. با دست اشاره کردم به چپ. یعنی فاطمی. یه ون خالی بود. نشستم جلو. گفت آقا ببخشید ما سیگارمون روشنه. گفتم راحت باش داداش. رادیو روشن ب...
۱ نظر:
۱۱ مرداد ۱۳۹۰

رفتن به مکزیک

›
48 ساعت بعد از دستگیری چنان به عرق و خون و درد پیچیده بودم که دیگه چیزی رو احساس نمی کردم. وقتی می اومدن، من روی زمین می افتادم و پاهام رو ت...
۵ نظر:
۰۷ مرداد ۱۳۹۰

›
زیرنویس تلویزیون نوشته شش ماه پس از رفتن حسنی مبارک... شش ماه؟ چرا زمان انقدر سریع می گذره؟ انگار دارم پرش می کنم. چرا پس اون شش ماه زندان ا...
۰۶ مرداد ۱۳۹۰

›
تابستان می گذرد من هنوز گرمم نمی فهمم
۱ نظر:
۰۲ مرداد ۱۳۹۰

›
این روزها حال خوب مثل خواب خوب می مونه همین که میاد می ترسی از دستش بدی که میدی!
۱ نظر:
۳۰ تیر ۱۳۹۰

›
قرار بود امروز با داداشم بریم اسپیلت بگیریم برای پذیرایی. اتاق من کولر داره ولی مامانم نمیاد تو اتاق من. میگه اتاقت یه چیزی داره مثل انرژی م...
۱ نظر:
۲۸ تیر ۱۳۹۰

›
لابد اثر پروانه ای است که هر چیز کوچکی از تو در من طوفان درست می کند
۱ نظر:
۲۳ تیر ۱۳۹۰

›
تصویر آخر نبرد رستم و سهراب، رستم لحظه های آخر، وقتی فهمیده کاری از دستش برنمی آد، دست از تقلا کشیده و سر پسرش رو به آغوش گرفته. یه تصویر ...
۶ نظر:
۰۵ تیر ۱۳۹۰

›
ببین جان من برای هر بار که بخواهی ببوسی و نبوسی برای هر بار که بخواهی بغل کنی و نکنی هر حرفی که روی دلت بماند به ازای هر بار دلتنگی ی...
۵ نظر:
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب
عکس من
محـمد
مشاهده نمایه کامل من
با پشتیبانی Blogger.