یك سرخپوست خوب
۱۰ خرداد ۱۳۹۰

›
مشکل این روزهای من اینه که برای اینکه بگم «حرفی برای گفتن ندارم» هم باید حرف بزنم!
۲ نظر:
۰۲ خرداد ۱۳۹۰

›
لحظه ای که جمله سید محمد خاتمی را شنیدم چنان برآشفته بودم که  تمام روز را کار نکردم. هنوز هم نمی توانم قسمت اول جمله اش را دوباره بشنوم. ای...
۷ نظر:
۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۰

›
در یکی از مراحل پایانی داستان هولناک ایوب نبی، پیرمرد جایی دست از بازی می کشد و جمله ای می گوید که بوی شکایت می دهد: «انی مسنی الضر و انت ال...
۸ نظر:
۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۰

از مارلبرو قرمز به بهمن کوچیک

›
ساعت سه و نیم شب بود. تو خیابون های خلوت نیاوران داشتم راه می رفتم. بالاخره یه تاکسی سرویس پیدا کردم. راننده مرد قدبلند خوش چهره ای بود. حدا...
۵ نظر:

›
امشب هم به سکوت گذشت قانون بقای کلمات ناگفته با ما چه خواهد کرد؟
۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۰

›
ناصر قوام صفری، معلمم، در تعریف عشق می گفت: پسره میاد خونه، کفششو یه وری پرت می کنه، کیفشو یه ور، می افته رو تخت و زار زار گریه می کنه. پدر ...
۳ نظر:
۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۰

›
خواب دیدم روی یه ال سی دی خیلی بزرگ تمام زندگی من داره نمایش داده میشه. آدم های زیادی دارن نگاه می کنن و من نمی تونم جلوی نمایشش رو بگیرم. خ...
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۰

›
اینجا فرودگاه مهرآباد. این دو ساعتی که از تأخیر گذشته همه جای سالن رو گز کردم. همه مسافرها رو دیدم. چند تا پسر با کاور فسفری این دور و ور می...
۳ نظر:
۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۰

روی خاک

›
اون سالهایی که حامد حالش خوب نبود یه شب اومد بیدارم کرد، یه صندلی گذاشت پای تختم شروع کرد به حرف زدن. حتی یه کلمه از حرف های اون شبش یادم نم...
۵ نظر:
۲۶ فروردین ۱۳۹۰

حسین علیزاده بودن / بودنِ حسین علیزاده

›
تمام مدتی که انگشت ها روی سیم ها حرکت می کرد و روی پوست ها کشیده می شد و ضربه می زد، من نگران بودم. نگران آجرهایی که روی هم بودند و خراب نمی...
۲ نظر:
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب
عکس من
محـمد
مشاهده نمایه کامل من
با پشتیبانی Blogger.