۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۰
روی خاک
›
اون سالهایی که حامد حالش خوب نبود یه شب اومد بیدارم کرد، یه صندلی گذاشت پای تختم شروع کرد به حرف زدن. حتی یه کلمه از حرف های اون شبش یادم نم...
۵ نظر:
۲۶ فروردین ۱۳۹۰
حسین علیزاده بودن / بودنِ حسین علیزاده
›
تمام مدتی که انگشت ها روی سیم ها حرکت می کرد و روی پوست ها کشیده می شد و ضربه می زد، من نگران بودم. نگران آجرهایی که روی هم بودند و خراب نمی...
۲ نظر:
۱۸ فروردین ۱۳۹۰
›
هر روز علیه خودم راهپیمایی سکوت می کنم.
۵ نظر:
۱۲ فروردین ۱۳۹۰
›
اون اوایل خیلی آدم گرفته بودن. قرنطینه 7 چهار تا اتاق سی متری داشت. دور تا دورش ده تا تخت سه طبقه بود. آمار اتاق یک 67 نفر بود. سی و هفت نفر...
۲ نظر:
۱۱ فروردین ۱۳۹۰
›
اگه بخوام بمیرم با این کوله بار تجربه ام چکار کنم؟
۲ نظر:
۰۸ فروردین ۱۳۹۰
›
فکر کنید زندگی من مثل ترومن شو، با همه جزئیاتش، حتی با چیزهایی که الان از ذهنم می گذره، جلوی چشم شما بود. این سکوتی که فقط صدای فن کامپیوتر ...
۶ نظر:
۲۶ اسفند ۱۳۸۹
›
داداشم رفته شیراز. من موندم و مامانم. دایی عباس گفته بود بیا یه عرقی با هم بزنیم من گوش نداده بودم. شیراز برای من یعنی اولین بار که سیبیلم ر...
۶ نظر:
۲۱ اسفند ۱۳۸۹
بازگشت ناپذیر
›
قرار بود برای سومین بار «مری و مکس» رو ببینم و من علاقه ای نداشتم. فیلم رو دوست نداشتم و تلاشم برای دیر رسیدن به کلاس هم نتیجه ای نداشت! این...
۳ نظر:
۱۸ اسفند ۱۳۸۹
›
دایی عباس: چطوری دایی؟ کجایی هیچ خبری ازت نیست؟ من: خوبم دایی مرسی دایی عباس: شدی مث این بچه ها که وقتی صداشون در نمیاد رفتن یه گوشه دارن می...
۲ نظر:
۱۸ بهمن ۱۳۸۹
›
میگم چرا روتو می گیری؟ میگه نامحرم نشسته. میگم خب چادر سرته بسه، چرا روتو گرفتی دیگه؟ جواب نمیده. مادر من حتی بعد از انقلاب هم بی حجاب بود. ...
۳۱ نظر:
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب