۱۱ فروردین ۱۳۹۰
›
اگه بخوام بمیرم با این کوله بار تجربه ام چکار کنم؟
۲ نظر:
۰۸ فروردین ۱۳۹۰
›
فکر کنید زندگی من مثل ترومن شو، با همه جزئیاتش، حتی با چیزهایی که الان از ذهنم می گذره، جلوی چشم شما بود. این سکوتی که فقط صدای فن کامپیوتر ...
۶ نظر:
۲۶ اسفند ۱۳۸۹
›
داداشم رفته شیراز. من موندم و مامانم. دایی عباس گفته بود بیا یه عرقی با هم بزنیم من گوش نداده بودم. شیراز برای من یعنی اولین بار که سیبیلم ر...
۶ نظر:
۲۱ اسفند ۱۳۸۹
بازگشت ناپذیر
›
قرار بود برای سومین بار «مری و مکس» رو ببینم و من علاقه ای نداشتم. فیلم رو دوست نداشتم و تلاشم برای دیر رسیدن به کلاس هم نتیجه ای نداشت! این...
۳ نظر:
۱۸ اسفند ۱۳۸۹
›
دایی عباس: چطوری دایی؟ کجایی هیچ خبری ازت نیست؟ من: خوبم دایی مرسی دایی عباس: شدی مث این بچه ها که وقتی صداشون در نمیاد رفتن یه گوشه دارن می...
۲ نظر:
۱۸ بهمن ۱۳۸۹
›
میگم چرا روتو می گیری؟ میگه نامحرم نشسته. میگم خب چادر سرته بسه، چرا روتو گرفتی دیگه؟ جواب نمیده. مادر من حتی بعد از انقلاب هم بی حجاب بود. ...
۳۱ نظر:
۱۷ بهمن ۱۳۸۹
›
بالای قفسه ادبیات خارجی کتابفروشی هاشمی یک اسپیلت هست که تابستان بروی خنک می شوی و زمستان بروی طبیعتن گرم. محل ییلاق و قشلاق من. بی سرخر کت...
۲ نظر:
۱۰ بهمن ۱۳۸۹
›
کات خوب نبود تو چته؟ دوباره می گیریم 9921 مین روز زندگی من
۳ نظر:
۰۷ بهمن ۱۳۸۹
کمپین چند تا امضا برای آزادی فیلمفروش محل ما
›
شما که قطعن یادتون میاد که تا همین هفت هشت سال پیش اگه خوره سینما بودید و شریان حیاتی تون به فیلم بسته بود چه زجری می کشیدید از نایابی فیلم ...
۵ نظر:
۰۳ بهمن ۱۳۸۹
›
انگار بشقاب پرنده دیده ام هیچ مدرکی ندارم که باور کند دلم تنگ شده است
۲ نظر:
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب