۰۸ دی ۱۳۸۹
داستان میزعبدالله
›
زن میزعبدالله رو دم صبح وسط جاده پیدا کردند با چادر سیاه. نصف شب ماشین زده بود و کشته بود و در رفته بود. میز عبدالله برای اولین بار گریه کرد...
۱۸ نظر:
۲۸ آذر ۱۳۸۹
›
مي دونيد چيه من مي دونم چجوري مي ميرم هدفون تو گوشم يه ماشين بي هوا زيرم مي كنه فقط مي خوام بدونم سر كدوم آهنگ؟
۴ نظر:
۲۵ آذر ۱۳۸۹
ما اینجوریم
›
عمیقاً معتقدم بهترین راه حفاظت از حریم شخصی لخت شدنه
۷ نظر:
۲۰ آذر ۱۳۸۹
›
پاييز فقط يه روز، فقط يه روز داره كه اون اتفاق مي افته. درخت هاي اميرآباد فقط يه روز از روزهاي پاييز برگ هاشون همگي مي ريزن. همه درخت ها همي...
۱۷ نظر:
۱۸ آذر ۱۳۸۹
سیتا
›
در اتاقمو زده اومده تو. ماریکا رئیسمه. یه پیرزن ۶۸-۶۷ ساله ست. میبینم تو دستش یه جعبه درباز از این سوزنایی هست که من هرروز ازش استفاده میکنم...
۷ نظر:
۱۴ آذر ۱۳۸۹
›
بدتر از اینکه حالت بد باشه اینه که حافظه ات اتصالی داشته باشه هی یادت بره، هی یادت بیاد
۱۵ نظر:
۰۶ آذر ۱۳۸۹
›
مست می شی، همه حسرت ها سراغت میاد مستی از سرت می پره، حسرت نه
۳ نظر:
۳۰ آبان ۱۳۸۹
رئيس
›
ظهر رفته بودم چلوكبابي بخارست غذا بگيرم. چند تا مرد كت شلواري داشتن غذا مي خوردن. غذاشون كه تموم شد اوني كه از همشون مسن تر بود اومد دست كر...
۴ نظر:
›
اوج بي عدالتي در زندگي شهري يعني سه نفر نيم ساعت بشينن تو تاكسي منتظر نفر آخر، يارو تا از راه برسه ماشين حركت كنه.
۵ نظر:
›
اين روزها ميزان مفيد بودنم براي جامعه تو اين خلاصه ميشه كه مردم تو خيابون ازم آدرس مي پرسن منم سر حوصله براشون توضيح مي دم.
۲ نظر:
‹
›
صفحهٔ اصلی
مشاهده نسخه وب